لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 21
عصمت دوباره شروع کرد. تند و تند و پرغصه! انگار که ساتور زدن روی ساقه ی کاهو و صدای خِرت خِرت حاصل از آن کمکش میکرد که بر غصه ها و دلتنگی هایش غلبه کند و آرام گیرد. شهاب خیره به چهره ی مادرش سکوت کرد و همه فکر و ذهنش را به دریا داد و گذشته ای که همچنان معما گونه میزد. دریا، از سکوت و خلوت شب اس...
بروزرسانی در : ۱۰۴۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 22
لبهایی که به شکل اغراق آمیزی با ماتیک مشاطه، سرخ شده بود و رایحه ی تند آن، مزه یدهانش را تغییر داده بود. از این وصلت چیزی برایش نمی ماند جز چند قطعه عکس کوچک که هیچ تمایلی برای دیدنشان نداشت. نظام برای عروسی تک پسرش سنگ تمام گذاشته بود. مطرب، عکاس، آشپز، مشاطه ی به نام و خاصه خرجی های ریز و در...
بروزرسانی در : ۱۰۴۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 23
_ یعنی تنهات بزارم؟ نمیشه که! یهو بی وقتیت میشه بیا درستش کن. صنم تلخند دیگری زد و برای افکار خرافی مادرش تاسف خورد. تنها ماندن زن زائوبودن دختر در اتاق عقد، تنها ماندن در قبرستان، ریختن آب داغ روی زمین و خیلی عقیده های دیگر که در رگ و ریشه ی آدمهای اطرافش نفوذ کرده بود و اجازه نمیداد اطرافشان ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 24
لبهای صنم باز و بسته شد. بی حرف، بی صدا! مولود سینه ای پر کرد و گفت: _ آره خواهر! زنی که بی پشت و پناه باشه چاره اش سوختن و ساختنه! وگرنه من هزارباره از این چهار دیواری رفته بودم. حال صنم واقعا خوب نبود. اگر گفته های مولود حقیقت داشت که وای به حال صنم! قفسه ی سینه اش می سوخت و معده اش می جوش...
بروزرسانی در : ۱۰۴۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 25
خودش قرار نداده بود. الا این مورد آخر و ازدواج صنم، که آن هم ناجور دستش زیر ساطور نظام بود و چاره اش ناچار! خاتون نگاه دزدید. ماه صنم سری تکان داد و لب زد: _ مواظب قاسم و آقام باش. _ فردا صبح بهت سر کشی میکنم. دلتنگی نکن. صبح الطلوع، خاتون پشت در این خونه بسط نشسته. صنم لبخند محزونی زد. دستی...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 26
صنم با صدای بلندتری در جوابش گفت: _ طناب کن. اصلا بیا منو بکش. تو منو بکشی مقبولتره تا از بوی گند دهن پسرت نفسم بره. _ زر زر میکنه. باز زر زر میکنه. اشرف عصبی بود. بددهن و قلدر هم بود. نظام که گویا به شرایط پسرش واقف تر از اشرف بود آهسته تر غرید: _ جنجال نکن زن! بیا اینور خودم راضیش کنم. ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 27
برگشت صنم به خانه ی رحمت، آن هم با آن حال و روز آه و ناله خاتون را به هوا برد. رحمت دستپاچه شده بود و گویا سر نخ زندگی از دستش در رفته بود. جاوید داخل ماشین نشست. نظام حق به جانب صنم را به کمک مولود داخل فرستاد و غرید: _ این طرز دختر تربیت کردن نبود رحمت! نون نمک نخورده بودیم یه جور دیگه باهاش ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 28
دریا ولی تشنه ی شنیدن بود. خاطرات این پیرزن دنیا دیده کم از فیلم های تاریخی دهه ی های سی و چهل نداشت. با این حال مجبور بود مراعات حال پیر زن را بکند. به ناچار " باشه ای" گفت و خودش را به همین مقدار راضی کرد. صنم از حرکت به جای او لذت برد. آلبوم را به دستش داد و به سختی سر جایش دراز کشید. دری...
بروزرسانی در : ۱۰۳۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 29
نامی همانطور که میزان قهوه و شیر را اندازه میکرد به حرف آمد و گفت: _ شبی یه فنجون سهمیه دارم. برگشت. سری تکان داد و گفت: _ خواب از سرم می پره. بعدش میتونم راحت به کارام برسم. _ کار؟ نامی فنجان قهوه ی او را مقابلش گذاشت و در جوابش گفت: _ مطالعه، تحقیق و هرچی که مربوط به کارم بشه. دریا کام...
بروزرسانی در : ۱۰۳۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 30
_ نه بابا! عادیه! گاهی یه بار، گاهیم چند بار در طول روز خون دماغ میشم. دست نامی وسط راه متوقف شد. ابرویی درهم کشید و با دقت بیشتری پرسید: _ چند وقته؟ دریا که به شدت معذب شده بود و احساس اسارت میکرد. سری تکان داد و گفت: _ نمیدونم. خیلی وقته! حسابش دیگه از دستم در رفته. نامی متفکر و حساس فنجان...
بروزرسانی در : ۱۰۲۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 31
دریا سینی داروهای عمه صنم را به دست گرفت و به مقصد اتاق او از آشپز خانه خارج شد. شب بود، نوبت دارو و بعد از آن، وقت خواب صنم می می رسید و دریا بی اندازه مشتاق شنیدن بود. فقط ای کاش صنم مثل شب گذشته، خسته نبودو دل و دماغ حرف زدن داشت. دریا دلش می خواست داستان زندگی صنم را بشنود و بیشتر بداند. کنجک...
بروزرسانی در : ۱۰۲۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 32
ماه صنم هنوز ناباورانه مادرش را نگاه میکرد. خاتون سرش را بالا گرفت و ناله زد: _ الهی که خبر مرگ این نظام بیاد. الهی که.. ماه صنم، بهت زده میان جمله ی او رفت: _ خاتون؟ لبهای خاتون بسته شد. صنم پر از تردید پرسید: _ بگو آقام کجا رفت؟ دنبال پسر یعقوب؟ خاتون درمانده سری تکان گفت: _ نمیدونم. _...
بروزرسانی در : ۱۰۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 33
صدای صنم چیزی شبیه ناله بود و درد، در تک تک کلماتش بیداد میکرد. طاهر تلخندی به حاضر جوابی او زد و دست از روی پیشانیش برداشت. _ ثریا همیشه میگه عقل صنم بزرگتر از سنشه! به گمونم بی راه نمیگه. حتی دردم نمی تونه زبونت غلاف کنه. _ من واسه خاطر آقام از همه چیم گذشتم. _ واسه خاطر خودت چی؟ اصلا به خود...
بروزرسانی در : ۱۰۲۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 34
ماه صنم که به خودش آمد رحمت دست از چانه گرفت و پرسید: _ این بشر نگفت چی بخوره قوت بگیره؟ حتمی منظورش از بشر، طاهر بود. خاتون دستهایش را بهم مالید و ناله زد: _ گفت یه سوزن بهش میزنم چند ساعتی میخوابه. بیدار شد فقط سوپ و آب! تبش که افتاد کم کم به غذام میافته. _ خب! گیریم که به غذا افتاد. چی بهش...
بروزرسانی در : ۱۰۲۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 35
صنم به علامت نفی سرش را تکان داد. دریا پر از تردید لبی تر کرد و گفت: _ اگه ناراحتتون میکنه دیگه ادامه ندین. لبهای صنم بیشتر از قبل کشیده و بازهم سرش را تکان تکان داد: _ نهه! روزی نیست که اینارو با خودم نشخوار نکنم. ببخش دخترم! خاطرات صنم خیلی ام دلچسب نیست. دریا هول زده دستی گوشه ی چشمش کشید ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 36
عمه خانم همین میخواد. همینکه یکی همیشه باشه که تنهاییش پر کنه. سپس رو کرد به عمه صنم و پرسید: _ درست نمیگم ماه صنم خانم؟ صنم با محبت در جوابش گفت: _ حق میگی پسر! صنم واسه پر حرفیاش یه گوش شنوا میخواست که خدا دریا واسش فرستاد. دریا تاب این همه خجالت را نداشت. بازهم لبی تر کرد و معترض شد. _ ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 37
*ماه صنم* _ های دختر؟ دیگ از رو آتیش بردار سر نره. ماه صنم، بی حرف دست از کار کشید و با دستمال دیگ روی زمین گذاشت. اشرف روی سکوی سیمانی مطبخ نشسته بود و با اخم هایی درهم، چند پیمانه برنج داخل مجمعه ریخته و با دقت پاک میکرد. گاهی زیر لب با خودش چیزی می گفت و گاهی آه می کشید. صنم برگشت. کف دو ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 38
ترسی که از سر عقل می آمد. از سر چشم باز کردن و دقت در احوال آدمهای این خانه! طی یک هفته ی اخیر، چه چیز ها که ندیده و نشنیده بود. پنجه های ظریفش را لا به لای دانه های برنج رقصاند و متفکر نفسش را رها کرد. خانه ی نظام مانند صدای خوش دُهل بود. از دور به چشم قشنگ میامد و از نزدیک جهنمی بیش نبود. _ به...
بروزرسانی در : ۱۰۲۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 39
جاوید گفته بود سرقفلی مطبخ به نام تو و ماه صنم مال من! معنی حرفش چه بود؟ از جان ماه صنم چه می خواست؟ بنا بود چه بلایی به سرش بیاورد که مثل برّه او را دنبال خودش می کشید؟ حمله ی افکار نگران کننده به قدری شدید بود که حس میکرد حجم سرش دو برابر شده و گردنش تاب این سنگینی را ندارد. جاوید، ماه صنم ر...
بروزرسانی در : ۱۰۲۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 40
_ خبر داری پسر یعقوب عازم فرنگه؟ ماه صنم به دور از نگاه او پلکهایش را بست. جاوید ادامه داد: _ شنیدم یه عموی مرفه داره. دخترش پیشکش کرده، در عوض گفته میفرستمت اون طرف که درس بخونی. ماه نفس سختی گرفت و لبش را به دندان گزید. _ این چیزا چه ربطی به من داره؟ _ داره که میگم. خواستم باورت شه که جاوی...
بروزرسانی در : ۱۰۱۹ روز پیش
