لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 121
خلاف همه ی روزها امروز خانه خلوت بود. امروز که حال ماه صنم آشفته بود، مولود نوبت حمام داشت و مهری برای خرید از خانه بیرون زده بود. ماه صنم تلوتلو زنان خودش را به ورودی سرداب رساند. بی رمق دستش را به دیواره ی خنک آن گرفت و یکی یکی پله ها را پایین رفت. هر چه پایین تر می رفت هوا خنک میشد و دلش بی...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 122
_ ماه صنم؟ صدا آمد. انتهای یکی از پس کوچه های عریض و طویلی صدای زنی آمد و قدم های تند ماه صنم را به زنجیر کشید. ماه صنم ایستاد. نفس نفس زنان نگاهی در اطراف چرخاند و روی چهره ی متعجب مولود توقف کرد. _ چی شده دختر؟ پریشونی چرا؟ مولود پیش آمد. بقچه ی حمامش را زیر بغل زده بود و گونه هایش به رنگ گل...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 123
فقط به خاطر اینکه کسی تا این ساعت من واسه خودم نخواسته. درد ماه صنم تمامی نداشت. پری که انگار با حرف بر درد جسمش غلبه میکرد، بی توجه به حال ماه صنم گفت: _ ببینم تو، تو اصلا میدونی اسم واقعی من چیه؟ ماه صنم ناله ای از درد زد و گوشه ی لبش را به دندان گرفت. پری در ادامه گفت: _ لیلی. از وقتی پری ...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 124
خاتون لیوان آب را به لبهای خشک ماه صنم چسباند و پر غصه در جوابش گفت: _ اونم خوبه. ما که رسیدیم طبیب کنارش بود. آقاتم دست و پا کرد تو رو زودی آورد خونه. ماه صنم جرعه ای از آب لیوان را سر کشید. خاتون پر بغض ادامه داد. _ ستم کردی به خودت دختر. طبیب می گفت سبک سنگین بلند کرده دخترت. قطره ای آب ا...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 125
و نظری به خطوط آن انداخت. _ یه دفعه. ماه صنم بلافاصله گوش تیز کرد. مادرش انگار تسلیم شده بود و قلب زن جوان برای شنیدن بی تابی میکرد. خاتون لای قرآن را بست و جلدش را بوسید. سپس آن را کنار طاقچه گذاشت و ترمه ی رویش را مرتب کرد. برگشت. با چشمانی که به اشک نشسته بود، رو کرد به دخترش و لب باز کر...
بروزرسانی در : ۸۳۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 126
از اتاق ماه صنم که خارج شد حس و حالش عوض شده بود. نکته ای ضمن شنیدن خاطرات او نظرش را جلب و ذهنش را درگیر کرده بود. هر آدمی در این دنیا نیاز به یک حامی و دلسوز داشت. مهم نبود کی باشد و کجا باشد. همینکه یکی باشد که احوالاتش را بداند بی ضرر نبود. تا کی می خواست یکّه و تنها با روزگار بجنگد؟ مگر چقدر...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 127
تحت هیچ شرایطی، هیچ کس نباید می فهمید که او برای چه کاری پا به این خانه گذاشته است. دریا هرگز اجازه نمیداد کسی بفهمد که قصدش جز پرستار بودن چیز دیگری ست. قصدی که حتی خودش هم از به زبان آوردنش شرم داشت. دزدی کردن در شان و ذات دریا نبود. اگر هم به نیت چنین عمل پلیدی آمده بود، فقط محض قول دروغی ب...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 128
پری لنگان لنگان، عصای چوبی را زیر بغلش زد و از پله های سرازیر شد. تق تق عصایش حواس ماه صنم را پرت کرد. دستش روی هوا ماند و ته مانده ی ارزن ها از لای انگشتانش سر خورد و روی زمین ریخت. پری میان پله ها نفسی تازه کرد و لبخند زد. _ چیه؟ آدم چلاغ ندیدی؟ ماه صنم سری تکان داد و در جوابش لب زد: _ به مه...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 129
لبخند زد. در ادامه گفت: _ بعدها شنیدم روایت برای شهرزاد زیاده. ولی اولین روایت قشنگ ترین روایت بود. از دخترای زرنگ خوشم میاد. خصوصا اونایی که سلاحسون فقط زبونشون نیست. عمل و بعد از عملشونه. _ شهرزاد مگه چی کار کرده بود؟ این سوالی بود که ماه صنم پرسید. پری در جوابش گفت: _ یه شب نشسته بود کنار...
بروزرسانی در : ۸۲۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 130
_ ای بابا! خوبی به شماها نیومده انگار. ماه صنم سینه سبک کرد. دمی بعد، پری را همانطور بی جواب وسط پله ها رها کرد و وارد مطبخ شد. روز و شب سختی بر همه گذشت. ماه صنم کنج دیوار اتاقش، مثل مار بر خودش پیچیده بود و بی صدا اشک می ریخت. ریخت و قیافه ی اشرف حتی یک دم رهایش نمی کرد. زن بیجاره چه عاقبت ...
بروزرسانی در : ۸۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 131
ماه صنم فقط و فقط نگاهش کرد. مولود مویه کنان سری تکان داد و در ادامه با خودش گفت: _ سرنوشت توام مثل بقیه با مصیبت نوشتن. روزی که اومدی، سفید بختی رو تو پیشونی بلندت دیدم و حسادت کردم. ولی شبش نشستم به التماس. اشرف افتاد به جون تو و من افتادم به درگاه خدا. انگاری من چشمت زده بودم که زیر دست و پای...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 132
دریا سر روی پای پیر زن گذاشت و دستهای چروکیده اش نوازش داد. ماه صنم آهی کشید و بعد از سکوتی بلند مدت گفت: _ پیغوم فرستادم خونه ی آقام که بیاد دنبالم. دیگه طاقت نداشتم. چند روز که از مرگ پری گذشت همه چی برگشت به روز اول. انگار نه انگار یه آدم تو این خونه مرده. انگار نه انگار اون آدم یه روز سوگل...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 133
ابروهای نامی بالا رفت. همزمان لب باز کرد حرف دیگری بزند که جمله ی دریا با کلام خودش یکی شد. جفتشان به خنده افتادند. دریا لبی گزید و محترمانه سرش را پایین انداخت. _ اول شما بفرمایین. آرام و متین و صبور میزد. روحیه ای که در ابتدای ورودش به این خانه در چهره اش کمتر دیده میشد. نامی سینه ای سبک کرد ...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 134
ماه صنم کنار خاتون نشسته بود و بی حواس برای تازه عروس مجلس کف میزد. ثریا گوشه ی اتاق، زیر پرده ی توری که بالای سرش به کناره های دیوار بند کرده بودند، نشسته بود و پر حجب و حیا سرش را پایین بود. ماه صنم ولی خودش اینجا بود و فکرش هزار جا. کف میزد ولی برای غم های چنبره زده در اتاق دلش. نه برای ثریایی...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 135
چرا همه سکوت کرده بودند و حتی خاتون یک کلمه در این بابت حرفی نزده بود. ماه صنم از همه و بیشتر از بقیه، از خودش ناراحت بود. بی فکری کرده بود. حتی یک بار هم به مخیله اش نرسیده بود که شاید طاهر برای مراسم خواهرش حضور داشته باشد. و چه سخت بود گیر کردن در ورطه ی غافل گیری. طاهر از سکوت و فرار او است...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 136
جعفر بود. شاگرد بی دست و پای رحمت که همیشه دور برش می پلکید و به همین منوال امورات می گذراند. زبانش می گرفت و یک پایش مادر زادی کوتاه بود. ماه صنم خودش را پشت در پنهان کرد و چادرش را مقابل صورتش کشید. جعفر دستپاچه بود و هراسان. سلام کرد. ماه صنم اخمی کرد در جوابش گفت: _ علیک سلام. چیزی شده جعفر ...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 137
طاهر جدی، با اخمی درهم وارد شد و به تذکر گفت: _ الان زمان شلوغ کاری نیست. برگرد سرجات مصیبت اضافه نکن. جدّیت طاهر کارساز افتاد. ماه صنم بغضش را فرو برد و ناله زد: _ پس آقام چی؟ طاهر کنار پای خاتون ایستاد و گفت: _ از پیش آقات میآم. حالش خوب بود. گفت. همه نشسته بودند، به غیر از طاهر و ماه ...
بروزرسانی در : ۸۲۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 138
پشت در بسته ایستاد. نفسی تازه کرد و اولین قدمش را سفت و محکم بر زمین گذاشت. شاید بعدها رحمت از تصمیم دخترش ناراحت میشد. شاید که تنهایی به خاتون فشار میآورد. شاید که عوام الناس به خریت ریشخندش میکردند و پشت سرش رجز میخواندند. ولی او میدانست که حضور رحمت درخانه، بیش از زجرها و مصیبتهای بعد ا...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 139
نظام دوباره گفت: _ آقاتم.. ماهصنم ایستاد و نیمنگاهی به عقب سرش انداخت. نظام با لبخند منظورداری که کنار لبش جاخوش کرده بود ادامه داد: _ میسپارم بهش سخت نگیرن. ماهصنم لب جنباند حرفی بزند که نظام لولهی خوانساری را به دست گرفت و گفت: _ پیغوم بده خاتون اجاقشو گرم کنه. همین روزاست رحمت برگرد...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 140
جاوید، جنون وار به جانش افتاد. درست مانند شبی که برای اولین بار پا به خانهاش گذاشته بود و حکم یک نو عروس نازدانه را داشت. بلکه مشت و لگدهایش سنگینتر هم شده بود. او وسط اتاق در خودش مچاله بود و ضربات جاوید بی امان به پهلو و شکمش فرود میامد. سخت، بدون ملاحظه، پر از درد. جاوید اما نعره میزد و اشک...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش