پارت بیست و پنجم :

خودش قرار نداده بود. الا این مورد آخر و ازدواج صنم، که آن هم ناجور دستش زیر ساطور نظام بود و چاره اش ناچار!
خاتون نگاه دزدید. ماه صنم سری تکان داد و لب زد:
_ مواظب قاسم و آقام باش.
_ فردا صبح بهت سر کشی میکنم. دلتنگی نکن. صبح الطلوع، خاتون پشت در این خونه بسط نشسته.
صنم لبخند محزونی زد. دستی به شانه ی مادرش کشید و بالحنی خسته لب زد:
_ اشرف الملوک گفت خودم برات همه کاری میکنم. نÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️