لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 41
لبهای اشرف بهم جمع شد. عصبی دندانی بهم سابید و ناغافل دستش بالا رفت. نگاه ترسیده و متحیر ماه صنم حرکت دست او را دنبال کرد. آب دهانش را بلعید. اشرف زیر لب غرید: _ بی پدر، چه زبونی واسه من در آورده. ماه صنم پلک روی هم گذاشت. خودش را آماده ی سیلی اشرف کرده بود که جاوید از غیرِ غافل رسید و مچ دست ا...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 42
نامی نرسیده به او ابرویی بالا داد و نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. _ ممنون! ولی یه کم دیر نیست واسه خوابیدن؟ در فاصله ی چند قدمی او ایستاد. دریا لبخندی زد و نگاه دزدید _ ماشالله عمه خانم اینقدر شیرین زبونن که زمان از دست آدم در میره سرش را بالا گرفت. ادامه داد: _ تا همین الان تو اتاقشون خاطره ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 43
کف دستش را روی سینه اش گذاشت. ترسیده لبش را به دندان گرفت و چشم برهم گذاشت. چهره ی این زن بی نهایت برایش آشنا بود. کمی به مغزش فشار آورد و همانطور که لبش را زیر دندان میجوید به " دلی خوشگله " رسید. وحشتش دو چندان شد. هینی کشید و دستش را مقابل دهانش گرفت. جاوید چشم اشرف را دور دیده بود. از نبود او...
بروزرسانی در : ۹۲۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 44
_ خفه شو زنیکه... زبان بیشتر از این در کامش نچرخید. صدای سیلی جاوید در گوشش پیچید. پوست صورتش سوخت. سرش سوت کشید. چشمش دو دو زد و بی تعادل چند قدم به عقب برداشت. جاوید که تازه متوجه اشتباهش شده بود ترسیده صدایش زد: _ ماه صنم؟ ماه صنم ولی یک دستش را جای سیلی گذاشت و دست دیگرش را مقابل جاوید گر...
بروزرسانی در : ۹۲۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 45
خیلی ناشیانه ماتیک قرمز رنگ را روی لب و گونه هایش کشیده و پشت چشمش را با همان رنگ قرمز سایه زده بود. دلش به حال دخترش می سوخت. مثلا آبرو داری میکرد. نجابت به خرج میداد و زخم های درون و بیرونش را از مادر پنهان میکرد. کف دست خاتون روی گونه ی سرد ماه صنم نشست و پر غصه لب زد: _ حلالم کن دختر! مادر ...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 46
خاتون بلافاصله چشم درشت کرد. ماه صنم با حفظ همان لبخند از دیوار کند و ادامه داد: _ دورت بگردم که اینقدر نجیب و مظلومی! آخه تو چه گناهی کردی که وسط این آدما افتادی؟ خم شد. از جعبه ی چوبی زیر سماور، ظرف گندم شادونه را بیرون کشید و در ادامه گفت: _ آقامو نصیحت میکنی ولی ته دلت دعا میکنی بچه ات پسر...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 47
و ماه صنم مانده بود و مولودی که گویا لبهای بالا و پایینش را با جووالدوز بهم دوخته بودند. می رفت و میامد ولی لام تا کام سخن نمی گفت. بعد از یک هفته ماه صنم تکانی به خودش داد و از جا بلند شد. ستون کمرش از خوابیدن های زیاد درد گرفته بود و از این همه سکوت و بی تحرکی خسته بود. مولود طبق عادت تنهایش ...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 48
_ قصد و غرضت چیه؟ هان؟ ماه صنم بازهم شانه ای تکان داد و خونسرد در جوابش گفت: _ قصدی ندارم. فقط یقین دارم تا وقتی اون خمره ها گوشه ی سرداب جا خوش کرده، ترک دادن جاوید دروغ محضه! _ امان! امان از دست این زبونی که تو داری. من جای تو باشم، شوهرم دو روز خونه نیاد، تو همین سرداب خونه خودم خفه میکنم....
بروزرسانی در : ۹۲۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 49
_ جاویید؟ جاویید؟ انگار که نظام هر چه بیشتر حرص میخورد جاوید بیشتر لذت میبرد. ماه صنم حس و حال یک کاشف بزرگ را داشت. لبخندی از سر شوق زد و گوشه ی لبش را به دندان گرفت. همزمان اشرف، غرغر کنان وارد حیاط شد و وسط حال خوشِ زن جوان دوید. ماه صنم به سرعت خودش را جمع کرد و صاف ایستاد. از آن طرف جاوید...
بروزرسانی در : ۹۲۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 50
و همانطور که پشتش به آنها بود، با لحنی که بیشتر شبیه حسرت و طعنه بود لب زد: _ یه تار مو از خرّم داشته باشه کافیه! مکث کرد. سپس سینه ای خالی کرد و با لبی که ردی از لبخند داشت، برگشت و نیم نگاهی پشت سرش انداخت. _ اذیتش نکن پسر! ماده شیرُ باید پروار کرد تا از حریمش حافظت کنه. ماده شیر؟ ماه صنم...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 51
_ خب ندیده بودم هیچ کس به پرستار خونه اش تا این حد اهمیت بده. راستش بخواین برام یه کم عجیبه! _ حالا ببین. نامی جواب کوتاهی به دریا داد و در ادامه گفت: _ تو این خونه هیچ چیز بی اهمیتی وجود نداره. همه چی مهمه! از سلامتی عمه صنم که بزرگ خونه اس بگیر، تا گلدون مصنوعی روی صندوقچه! نگاهشان برای ل...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 52
امروزه با تشخیص درست و به موقع، میشه به این نوع افراد کمک کرد که یه زندگی نرمال داشته باشن. ولی چند دهه قبل فکر هیچ کس به اینجا نمی رسید که میشه از جاوید هم یه مرد زندگی ساخت. گاهی منم حس میکنم این وسط در حق یه نفر ظلم شده. ولی اون یه نفر... سکوت کوتاهی کرد و در ادامه گفت: _ جاویده! دریا به...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 53
_ جوابش چی بود؟ _ کی؟ عمه صنم؟ شهاب نگاه از دریا گرفت و به نامی داد: _ عمه کجای سوالم بود؟ اون کتاب بزار زمین، حواست بده من، بفهمی چی میگم. منظورم جواب سی تی بود دانشمند!؟ نامی نفسی پس داد و گفت: _ دکتر عمل داشت، فرصت نشد عکس ببینه. منتظرشم. برای همینم دریا رو نگه داشتم. _ خب چرا تو حیاط؟ م...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 54
پریا، دخترک معصوم چند روز پیش، از مقابل چشمان دریا دور شد و امید دریا رو به ناامیدی رفت. کف دستش از روی شیشه افتاد. بغض سنگینش را به سختی فرو داد و با شانه هایی خمیده، زیر این بار سنگین، چرخید و ناله زدن های مادر پریا را به تماشا ایستاد. زنِ بیچاره چادرش را به خاک و خون کشیده بود و ضجه میزد. ولی ...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 55
صحنه ی حیاط و محل نزاع را ترک کند و خودش را به پزشک جوان برساند. ولی فقط خدا بود که تمام مدت از حال دلش باخبر بود. از آتشی که به خرمن وجودش زده بود و تا مغز استخوانش را می سوزاند. تمام مدتی که در اتاق دکتر منتظری نشسته بود و حتی زمانی که نامی مرخصش کرده و با یکی از تاکسی های بیمارستان به خانه فر...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 56
نگاه نامی پشت در بسته ماند. ساکت و متمرکز! کمی بعد پلکهایش را روی هم گذاشت و به مدت طولانی به فکر فرو رفت. دریا اینجا چه میکرد؟ در خانه ی صنم؟ آن هم درست زمانیکه ماه صنم برای یافتن گم شده اش بال و پر میزد. حضورش تصادفی بود یا داستانی در پس آن وجود داشت؟ داستانش چه بود؟ ممکن بود دریا به دنبال گذشت...
بروزرسانی در : ۹۱۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 57
_ من بیشتر از جمع کردن ان و گوه نظام نیستم. سبزه رو تو بزار که ده روزه شوهرت ور دلت خوابیده و ناز و نوازشت می کنه. نگاه ماه صنم عاقل اندر سفیه شد. ظرف سبزه را با احتیاط کنار حوض رها کرد و سمت اشرف چرخید. _ چرا میخوای نشون بدی آدم بدی هستی هان؟ اشرف ابرو بالا انداخت. ماه صنم لبخند وسیع تری زد ...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 58
ماه صنم دستهایش را روی زانو گذاشت و دامن چین دارش را مرتب کرد. _ جاوید قبل اینکه بیاد سراغ من، تو هر سوراخ سمبه ای سرک کشیده بود. تو میدونی، منم میدونم، خدام میدونه. نگاهش کرد. ادامه داد: _ من جاوید دوست نداشتم. الانم اگه خدمتی بهش میکنم از سر دلسوزیه! نظام میگه ترکش داده ولی من باور نمیکنم. ب...
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 59
نگاهشان درهم گره خورد. جاوید با احتیاط، دستمال نخی ماه صنم را از بین انگشتانش بیرون کشید و لب زد: _ دوس داری بریم سینما؟ ماه صنم ابرو درهم کشید. _ سینما؟ _ آره! یه فیلم خوب رو پرده اس واسه این روزا! دوست داری آلاگارسون کن، تا من قارقارک روشن کنم. _ من آلا گارسون بلد نیستم. اگه میخوای من ببری...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 60
با این حال ماه صنم نیامده بود که سر گلایه را باز کرده و خاتونش را خون جگر کند. آمده بود تا دیداری تازه کند و برای ادامه ی این مسیر نیرو بگیرد. وگرنه همین یک فقره ی آخر که اجازه ی دیدار با خانواده را نداشت و تازه چند روز بعد از عید، آنهم به همت جاوید دیدارش محقق شده بود، خودش یک مثنوی هفتاد منی گ...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش