لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 1
صورتش از شدت ضربات سیلی می سوخت و استخوانهایش ناله میکرد. هوشیار، کنترل از دست داده بود. وحشی شده بود و مانند شیر گرسنه به تن و بدن شکار حمله میبرد. دریا، ولی مقاومت میکرد. درد را به جان می خرید و مقابلش می ایستاد. هوشیار بی رحمانه بازوی دختر را چنگ زد و به زور کف اتاق پرتش کرد. ضربه ی آخر اما ر...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 2
هوشنگ اما، بی هوا پس گردنی محکمی به او زد و غافل گیرش کرد. _ نسناس! دختره ناکار شد. صدبار بهت گفتم وقتی حالت خوب نیست نیا خونه! هوشیار دست پشت گردنش گذاشت و رو به برادرش غرید: _ حقش بود. زبون درازی کرد کتک خورد. هوشنگ چشم ریز کرد. هوشیار حق به جانب ادامه داد: _ از این به بعد همینه! پرو بازی...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 3
دریا نیشخند زد. زمانه بی تفاوت به او، بتادین را روی پنبه خالی کرد و ادامه داد: _ روزی نیست که صدای شما دوتا از این خراب شده بیرون نره. هوشنگ ازون طرف داد میزنه زمانهه! منم مثل حمّالا باید بگم بله، چشم آقا! _ حمّال! چه برازنده تم هست. دریا، میان درد این جمله را زمزمه کرد و باخودش خندید. زمانه ا...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 4
این مدل در زدن، مخصوص نامی بود و دلِ پیر زن را هزار باره شاد میکرد. دست از گیره ی روسریش گرفت. روی زانوهایش گذاشت و لبخند محوی زد. نامی، سر به زیر و خوش رو وارد شد و سلام معنی داری داد. صنم اما بلافاصله اخم کرد. دلخور نگاهش را گرفت و جواب سلامش را آهسته و بی پس و پیش داد. نامی، لبهایش را بهم ...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 5
********** دریا، دولا افتاده بود و به بچه ها درس میداد. سرش که پایین می افتاد، به کاسه ی چشمش فشار زیادی میامد و درد کل صورتش را می گرفت. دریا اما، بی توجه به درد طاقت فرسا، با جدیت ادامه میداد. _ خب! همه با هم تکرار کنید. صدا از کسی نیامد. دریا، متعجب نگاهی به اطرافش انداخت و اخم کرد. _ سا...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 6
_ خلاف نمیکنم، میدونی که؟ گوشه ی لب هوشنگ کشیده شد. دریا سری تکان داد و پر قدرت گفت: _ از حالا بگم که کیسِ تو درست انتخاب کنی. تا همینجاشم به خاطر بچه هاس که موندگارشدم. بیشتر از این برام راه نداره. بگرد دنبال یکی دیگه! _ تلخی نکن بچه! پشیمون میشیا! جفت ابروهای دریا بالا رفت. هوشنگ، لبخند واض...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 7
مهربان بود. دلسوز بود. بعد از مرگ مادرش، برایش هم مادری کرده بود و هم خواهری! و چه بی رحمانه این قوم تک نفره تنهایش گذاشته بود. تصویر جسم بی جان و بی دفاع خواهرش و آن طناب قطور دور گردنش، حالش را خراب کرد. گوشه ی چشمش به اشک نشست. لحظه ای بعد بچه ها بی سر و صدا و به خط شده بیرون آمدند. دریا مجب...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 8
الانم نگه دار میخوام پیاده شم. _ کجا؟ پس کی بچه ها رو جا به جا کنه؟ _ قبرستون! پریام به خودم میبرم. _ بچه ها چی میشن پس؟ جواب هوشنگ چی میدی؟ _ نگه دار! _ وسط خیابون؟ _ بزن کنار نگه دار! زودد! _ خب بابا پاچه نگیر. بچه رو کجا میبری؟ _ به تو ربطی نداره.نگه دار حالم داره بهم می خوره. رامین...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 9
سخت نگیر بزار براش یه همدم بیاریم. _ من به هرکسی اعتماد ندارم. شهاب دل به دلش نده بزار از سرش بیافته. شهاب چرخید. متمایل به او نشست و حق به جانب گفت: _ خودت که نیستی. به هر کسیم که اعتماد نداری. زنم که نمیگیری دل این پیر زن خوش کنی. پس میشه بشه بگی شما، چه سودی واسه این پیرِزن حسرت به دل دار...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 10
ولی سر فرصت، گوش شهاب را میگرفت و یک تاب کامل میداد. از پله ها سرازیر شد. یکراست سمت آشپزخانه رفت و خوشحال از سکوت مطلقی که محیط را پر کرده بود، سراغی از محتویات یخچال گرفت. ظرف عسل و کره را بیرون گذاشت و کنار میز ایستاد. نگاهش با ولع روی لقمه ای بود که میان انگشتانش بازی بازی میکرد. آب دهانش...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 11
_ پس افتادی دختر خانم! آب قند لازمی! بریم تو، حالت که جا اومد هرجا خواستی برو. کلامش نافذ بود و جدی! لبهای دریا بهم دوخته شد. نامی با همان جدیت چرخید و جایی برای حرف اضافه باقی نگذاشت. دریا نگاهی دنبال سر او کرد و آب خشکیده ی دهانش را فرو برد. هنوز، همه ی وجودش میلرزید و رمق به زانو نداشت. با ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 12
و نگاهش با مرد جوان! نامی، یک دستش را زیر بازوی او گرفت و دستش دیگرش را دور کمرش حایل کرد. صنم نگاهش را از او گرفت. فشاری به قپه ی عصایش وارد کرد و دلخور گفت: _ پوسیدم تو اون اتاق! به شماها واگذار کنم، رنگ آفتاب نمی بینم به خودم! سپس سرش را بالا گرفت و چشم در چشم دختر جوانی درآمد که ساکت و خیر...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 13
پریا مثل همان عروسک کاموایی، در آغوش دریا گم شد. طفلی به قدری گوشه ی اتاق هق زده بود که بلافاصله بعد از دیدن دریا، سرش را روی پای او گذاشت و خوابش برد. دریا ابتدا اجازه داد که او آرام گیرد و بعد به مرور خاطراتش پرداخت. سرش را به دیوارِ تبله کرده ی پشت چسباند و دستهایش را روی سینه جمع کرد. چشم بست...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 14
گفت و از کنار هوشنگ گذشت. هوشنگ بلافاصله آستین لباسش را گرفت. دریا برزخی شد. نگاه تند و تیزی سمتش انداخت و به ضرب آستینش را کشید. سپس، انگشتش را بالا برد و به تهدید گفت: _ یه بار، فقط دلم می خواد یه بار دیگه بهم نزدیک شی... _ من باباتم دختر! _ تو هیچیِ من نیستی. هیچیی! هوشنگ تلاش میکرد جو را ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 15
نامی، عصبی و کلافه رو گرفت. شهاب سری به تاسف تکان داد و با ژستی خونسرد قدم هایش را سمت خروجی کشید. او رفت و نامی را با خودش تنها گذاشت. دمی بعد، نامی مشتش را کف دستش کوبید و اَه بلندی گفت. داستان دیگری شروع شده بود. یک اتفاق جدید که بی اجازه، وسط همه ی مشغله هایش سرک کشیده بود و قطعا مسیرش زندگ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 16
کنار دیوار نمور پستو، اشکهایش با صدای ریز موش های داخل دیوار، هم نوا شد تا خوابش برد. یک ساعت، دو ساعت! چند دقیقه! نفهمید کی و چه وقت از این عالم پر غصه فاصله گرفته است. وقتی به خودش آمد که خاتون دست نوازش روی سرش میکشید. از ترسِ رحمت چشم باز کرد. از جا پرید و هین بلندی کشید. خاتون ولی به رو...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 17
یک قطره اشک از گوشه ی چشم صنم چکید. نگاهش را از پنجره ی اتاق گرفت و به باریکه ی نور مهتاب، روی پتوی گل برجسته اش داد. سالها از اتفاقات تلخ آن زمان می گذشت و ماه صنم دیگر آن دختر جوان و پر توان گذشته نبود. تکانی به پاهایش داد. با ناله و درد آن را زیر پتو جمع کرد و آخ ضعیفی گفت. دیری نگذشت که نامی...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 18
دریا به سرعت انگشت اشاره اش را سمت او گرفت و گفت: _ شما اول نگران خودت باش. من بلدم از خودم مواظبت کنم. _ دریا حالیته چی میگی؟ _ آره! ولی انگار تو حالیت نیست. نفس گرفت. به اکراه نگاهش را از او گرفت و دوباره گفت: _ من و تو هیچ صنمی باهم نداریم. تو نه برادر منی، نه دوست و نه همکار! رنگ نگاه...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 19
بیشتر از آنچه که فکر میکرد، در این خانه معروف بود. عصمت با سینی طلا کوب چای پیش آمد و همزمان، شهاب به حرف آمد و خوش رو گفت: _ اینم از عصمت خانم گل، مادر بنده! حالا اگه همگی اجازه بدین بریم سر اصل مطلب؟ عصمت، لبخند شیرینی به رفتار پسرش زد و سینی را روی میز گذاشت. شهاب به دریا تعارف زد و عصمت گف...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 20
پیش نرفته، روی همان مبل قبلی نشست و همه ی آنچه با خودش آورده بود را روی میز گذاشت. دریا سرش زیر بود و حسرت از نگاه خیس صنم می بارید. شهاب نفس پری گرفت و برای تغییر دادن جو به وجود آمده در جعبه را باز کرد. _ اینا داروهای عمه صنمه! دریا در دنیای دیگری بود. شهاب نیم نگاهی سمتش انداخت و پرسید: _ ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش