لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 221 تا 234
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 221
صنم عصبی وسط حرف طاهر دوید. طاهری ولی صبوری کرد و آهستهتر پرسید: _ اگه اجازه بده زن اون پسر شه تو ضمانت میدی که خوشبخت شه؟ نگاهشان درهم تنید. صنم مکثی کرد و درمانده و ریزریز سرش را تکان داد. _ نمیدونم. من دیگه هیچی نمیدونم طاهر. فقط.. _ فقط چی؟ _ فقط درد عشق کشیدمو میدونم که علاج ندار...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 222
مشکوک شد. بی اراده و با دامن زدن به همین فکر دنبال او را گرفت تا انتهای راه پدرش را ببیند و سر از کارش دربیاورد. گذر به گذر دنبالش رفت تا اینکه نهایتا رحمت در محلهای غریب پیچید و او را دنبال خودش کشید. صنم سر کوچه پشت دیوار کمین و با دقت رفتارش را زیر نظر گرفت. رحمت وسط کوچه مقابل یکی از خا...
بروزرسانی در : ۷۶۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 223
_ گفتم خب خدا رو شکر یکی پیدا شد بیچشمداشت کمک کنه. ولی... صنم درست مقابل پایش ایستاد و چشم ریز کرد. گوشهی لب مولود کشیده شد و در ادامه گفت: _ یه روز اومد گفت حلال شیم بهم. _ توام از خدات شد آره؟ _ گفت دخترا هر کدوم رفتن سی خودشون. قاسم که مرد، صنم با شوهرش رفت، رخسارهام سرش بهکار خودشه...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 224
شرم صورت مرد مضاعف شد و دستمال یزدی را بیشتر و بیشتر بین پنجههایش فشرد. با صدایی آمیخته به شرم و خجالت لب جنباند: _ حلال کن همشیره. آقام دم مرگ التماس کرد ازش بگذری. جوون بودم و جاهل. یه غلطی کردم پونزده ساله دارم جواب پس میدم. لبهای صنم بهم جمع شد. مرد گفت: _ زنم ترکم کرد. دومیرو گرفتم م...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 225
صنم سلام ریزی داد و سرش را زیر انداخت. دست و پایش بیاختیار میلرزید و همهی حرفها بهآنی از ذهنش رخت بربسته بود. رحمت پیش آمد. کت تیرهی آویزانش را از تن کند و سراغ میزش رفت. _ گرد و غبار کردی دختر. اون بیرون چی میگن پشت سرت؟ رحمت غرید بیآنکه جواب سلام دخترش را بدهد. صنم ولی آب دهانش را ب...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 226
صنم ترسید. رحمت ولی به صدا درآمد و پر بغض ناله زد: _ به شوهرت بگو بره سراغ این پسره. بگو یه بعد از ظهر بیاد عقدش کنه باخودش ببره. _ کجا؟ رحمت سرش را بلند کرد و گفت: _ هرجا که دست تیمسار و تخم و ترکهاش بهشون نرسه. دیگهام سراغ منو نگیره. توام بعد از این پشت سرتو نگاه نکن. صنم نگران و باالتم...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 227
نگاه زن جوان فروکش کرد. تسلیم وار لبخندی زد و از پس آن آه کشید. _ گفت میرم دنبال کار. روش نمیشه اینجا. گفت یه کار نون و آبدار گیر میآرم بعدش زحمتو کم میکنیم. اخم صنم غلیظتر شد. رخساره لبخند محزون دیگری زد و نگاهش را بالا برد. _ مرده دیگه. غرورش برنمیداره نونخوره یکی دیگه باشه. منم گفتم...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 228
مقابل زرگری کوروش ایستاد و از آن طرف خیابان رفت و آمدهایش را زیر نظر گرفت. آنچه میدید شبیه همانهایی بود که از دهان ثریا شنیده بود. دو جوان هیپی درشت هیکل پشت پیشخوان ایستاده بودند و جوابگوی زنان و مردان تیشانپیشان کردهی ظاهرا فرنگی بودند. خلوت که شد گوشهی چادرش را محکم روی صورتش گرفت و ...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 229
_ دروغ میگی کار خودته. من امثال تورو خوب میشناسم. عقدهی حقارت کاری میکنه باهاتون که پا روی همه چی میزارید. کوروش کامل تکیه زد. صنم یک قدم پیش آمد و غرید: _ این درو باز کن بعدشم یارعلی بفرست خونه. برای چیزی که حقت نیست دست و پا نزن اول و آخر غرور خودت میشکنه. کوروش دست به سینه شد. سپس گ...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 230
_ هر چی که لازم بود میدونم. دلخور نیستم. نه از شما که باور دارم نیتت خیر بوده و نه از پدربزرگم که هیچوقت نتونست سایهی خوبی بالا سر دختراش باشه. دلخور نیستم ولی موندگارم نیستم. _ لج نکن بیا بشین کلی حرف دارم باهات. _ حرفی نمونده. من به دربهدری عادت دارم. شمام به چشم انتظاری عادت کن. بغضش ت...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 231
چند روز پیش یکی اومد آزمایشگاه. نگاه مرد روی عکسی آشنا و تیتری آشناتر ماند. نیلو ادامه داد: _ از مراجعین سابق همین آزمایشگاهه. اوووم، اینو نشون داد گفت فکر میکنه این دخترو بشناسه. نامی متعجب رو به جلو خم شد. شهاب ولی حین ریختن قهوه دستش را بلند کرد و گفت: _ عجله نکن. هنوز مونده. نامی نفسی ...
بروزرسانی در : ۷۵۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 232
برگشت، ولی تا به خودش بجنبد شهاب از پشت سرش حاضر شد و گفت: _ یه فرصت دیگه به همهمون بده. شاید اگه مادرتم مونده بود و اجازه میداد کمکش کنن چهل سال پشیمونی و انتظاری گریبان همهرو نمیگرفت. بغض کرده بود. نه راه پس داشت و نه راه پیش. کیفش را بیشتر میان آغوشش فشرد و لب پایینش را گزید. شهاب چشمک...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 233
_ سخته! برای یه دختر تنها که همهی عمرش تو بدبختی گذشته انتظار زیادیه که این همه تغییر یه جا باور کنه. من واقعا نمیتونم. شاید یکی از دلایل رفتنم همین بود که به زندگی این شکلی عادت نداشتم. _ اگه من کمکت کنم چی؟ لبهای دریا بهم دوخته شد. نامی نگاهش را به او سپرد و لبخندش نمای بیشتری گرفت. _ ب...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 234
حیرتزده برگشت و لبزد: _ این؟ _ همونی که دنبالش بودی. همونی که باعث شد تو رو ببینمو خود واقعیمو پیدا کنم. چشمان دختر از روی جعبه سر خورد و روی صورتش نشست. نامی کمی عقب رفت. مقابل نگاه او در جعبه را باز کرد و گردنبند برلیان خیرهکنندهی داخلش را به نمایش گذاشت. _ رخساره دستخالی از خونهی پ...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
