لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 81
دریا روی پا بند نبود. پر از دلهره، طول و عرض اتاق نامی را بالا و پایین میکرد و کف دستهایش را بهم می سابید. آمدن نامی طولانی شده بود و فکر و خیال، کم مانده بود که دختر جوان را دیوانه کند. گاهی روی صندلی می نشست و گاهی گوشه ی پرده را کنار میزد و داخل حیاط را می پایید. چراغِ گردانِ ماشین پلیس، محو...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 82
_ من فقط کنجکاو شدم. _ درسته! کنجکاوی حق تو بود. ولی یه لحظه به این فکر کردی که ممکنه اینکنجکاوی چه عواقبی داشته باشه؟ _ چه عواقبی؟ نامی دوباره دست داخل جیب شلوارش فرو برد و استوار تر از قبل در مقابل ناله ی او گفت: _ یکی از عواقبش اینه که شناسایی میشی. گفتم که! این خونه خواهان زیاد داره. م...
بروزرسانی در : ۹۲۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 83
من دیگه برم، کاری ندارید؟ عصمت که متوجه ی پنهانکاری جفتشان بود شانه ای بالا داد و رو به دریا چرخید. لبهای دریا تر بود و چشمانش بسته. با دلخوری در جواب پسرش گفت: _ حواست به بابات باشه. سرو صدا نکنی بیدار شه! به زور قرص سر شب خوابوندمش! _ حواسم هست. امر دیگه ای نیست؟ عصمت دریا را سر جایش برگرد...
بروزرسانی در : ۹۲۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 84
_ نه! جواب دریا محکم و بدون ترس بود. زن جوان ابرویی بالا داد و گفت: _ خیلی خوبه که اینقدر امین و تو داری. ولی حتما یادت نرفته یه ساعت پیش خودم ازت خون گرفتم. _ خب که چی؟ ببخشیدا! سوال احمقانه ایه. ولی شما از هرکی خون میگیرید استنتاقش میکنید؟ گوشه ی لب زن انحنای ریزی برداشت و نگاهش را فراری دا...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 85
ابرو بالا می انداخت. دریا بعد از جواب نامی، لب فرو بسته بود و بازهم کنج صندلی مامن گرفته و در خودش بود. نامی ولی با خودش درگیر بود. یک درگیری سخت و کلافه کننده. ساعتی بعد دریا، طبق روالی نانوشته، روی همان نیمکت سابق حیاط نشسته و منتظر نامی بود. بازهم عکس ها و آزمایش ها تکرار شده بود و بازهم نا...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 86
_ یعنی چی؟ نیلو ناله زد. دریا در جوابش گفت: _ دکتر مجد تا نداره. همین الان اعتراف کردی. پس لازمه با خانواده ات صحبت کنی. خانواده اش معمولین. خب باشن. خودش که معمولی نیست. هم وجهه ی اجتماعی خیلی خوبی داره، هم از نظر اقتصادی دستش به دهنش می رسه. هم خیلیییی مرده. یک انگشتش را بالا برد. دوباره گ...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 87
بغضش از تصور آن حجیم تر شد و بی اختیار وسط پستو نشست و زانوی غم بغل گرفت. یک هفته در عذاب و دلواپسی سپری شد. ماه صنم از گوشه ی زندان نظام به گوشه ی پستوی خانه ی پدری تبعید شده بود و جز یک وعده آب و غذا، که آن هم به زور خاتون پایین میداد چیزی به خودش نمی دید. نه رنگ آفتاب میدید و نه لبخند پدر....
بروزرسانی در : ۹۲۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 88
بعد از آن دیگر مهم نبود که ثریا چه می گفت. طاهر داشت بچه دار می شد. شیرین کمی حالش خراب بود و عموی ثریا تصمیم داشت برای مدتی دخترش را به ایران باز گرداند تا در کنار خانواده و زیر نظر مادرش دوران سخت بارداری را سپری کند. ثریا از حمایت های خانواده ی شیرین می گفت و ماه صنم در رویای خودش سر می کرد. ح...
بروزرسانی در : ۹۲۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 89
که راه گریزی از آن نداشت. همچنان که ماه صنم، دردمندانه و با وسواس تمام به کنج نفرین شده ی پستوی خانه مشغول بود، در باز شد و نور زیادی داخل دوید. قلب ماه صنم از جا کنده شد. آشفته سرش را بلند کرد و با هیبت کریه نظام، میان در مواجه شد. همچنان آن لبخند زهرآلود به لبش بود و پیروزی در نگاهش. دستهای...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 90
به فداکاری ماه صنم بود تا در غربت زنده به گور نشود. خانه همان خانه بود و آدمهایش همان آدمها! ماه صنم سفت و سخت بقچه ی لباس هایش را در آغوش کشید و وسط حیاط، رو بنده اش را بالا زد. اشرف صدای گام های نظام را شنید و هراسان از داخل مطبخ بیرون زد. ماه صنم ولی نگاهش نکرد. حتی ندیده هم می توانست تلخی...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 91
دمی بعد پیش رفت و سینه به سینه اش ایستاد. صاف و مستعد در چشمانش زل زد و در ادامه گفت: _ ته یه سناریو مخاطب پسند، چی میتونه باشه به نظرت؟ شهاب ابرو بالا داد. نامی لبخند وسیع تری زد و گفت: _ معجزه. فقط تو فیلما اتفاق میافته دیگه نه؟ سیبک گلوی شهاب بالا و پایین شد. آهسته و متعجب لب زد: _ با این...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 92
ماه صنم که واقعا خسته و بی رمق میزد، کمر صاف کرد و دوباره مولود را صدا زد. _ مولود؟ کجایی تو، بیا اشرف حالش خوب نیست. اشرف اسم خودش را به تمسخر زمزمه کرد و خندید. ماه صنم با اکراه نگاهش کرد. لحظه ای بعد، در اوج ناامیدی مولود از اتاق بیرون آمد و با اکراه خودش را به آن دو رساند. _ چی شده؟ ماه ...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 93
_ ماد..ماد..مادرم. _ مادرت؟ مادرتو میخوای چی کار؟ اشرف میان تب و التهاب نیشخندی زد و تکه تکه در جوابش گفت: _ کمک..کمکم کنه.. بم..بمیرم. _ بمیری؟ تب داری هذیون میگی. بخواب الان طبیب میاد دوا درمونت میکنه. _ هذ..هذیون نمی گم. ماه صنم بازهم دستمال داغ شده را در کاسه ی آب چلاند و روی پیشانی ز...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 94
_ تا اینکه چی؟ بقیه اش... بقیه اش بگو. اشرف لبخند محو دیگری زد و در جوابش گفت: _ یه روز صبح خبرش اومد که خودشو کشته. چرا و چطورش هیچ وقت درز نکرد. ولی غریبانه خاکش کردن. بعدشم در خونشونو بستن و هیچ کس راه ندادن. ماه صنم مات و حیران به لبهای اشرف نگاه می کرد. امروز اشرف پرده از راز بزرگی برادشت...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 95
میان آن همه التهاب گوشه ی چشم ماه صنم نم برداشت. اشرف دوباره به سرفه افتاد. سخت و طاقت فرسا. این بار ولی طبیب بالای سرش نشسته و تمام لباس اشرف را خون برداشته بود. ماه صنم، کنار مولود ایستاده بود و بی صدا اشک می ریخت. طبیب با حوصله ی زیاد اشرف را معاینه کرد. حال مولود هم دست کمی از ماه صنم نداشت...
بروزرسانی در : ۹۱۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 96
کل خانه در تب و تاب بودند و شهاب بی قرارتر از قبل. خلاصه بعد از گذراندن یک دوره ی طولانی و سخت، به هدفی که مد نظر داشت دسترسی پیدا کرده بود و اکنون یک نفس راحت می کشید. مقاومت نیلو شکسته بود و پدر و مادرش را مجبور کرده بود از موضع خود کوتاه آمده و کمی هم به اطرافشان توجه کنند. عصمت و قدیر تمام ...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 97
و دعا میکرد که در نهایت عصمت تسلیم شود و پارچه ی فیروزه ای را داخل سبد خریدش قرار دهد. در همین حین، عصمت که حسابی کلافه شده بود و نگاهش هر آن از این پارچه به آن پارچه می چرخید، برگشت و درمانده رو به دریا پرسید: _ تو یه چیزی بگو. خاک بر سر تنبلم کنن که اینقدر خرید نکردم، انتخاب کردن از یادم رفته...
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 98
بی اراده سری چرخاند و روزبه با همان اخم همیشگی، بی آنکه به او نگاه کند زمزمه کرد. _ بشین کارت دارم. دریا چشم درشت کرد. همانطور که بند کیفش را بین پنجه هایش حفظ کرده بود، متعجب لب زد: _ روزبه؟؟ _ بشین دریا. وقت ندارم الانه که هوشیار سر برسه. اسم هوشیار آمد و دریا را هراسان کرد. دریا نگاه ترسی...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 99
عصمت با چندتا نایلون بزرگ از پله های ورودی پاساژ سرازیر بود و با چشم دنبال دریا می گشت. روزبه نگران حال وخیم دریا بود و ناگزیر از رفتن. دریا خم شد. فشاری به قفسه ی سینه اش وارد کرد و یک قطره اشک مقابل پایش روی زمین چکید. عصمت از فاصله ی چند متری دریا را پیدا کرد و متعجب ابرو درهم کشید. روزبه به...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 100
روزبه آمده بود. کمی بعد از آنکه دریا به بهانه ی خستگی از عصمت جدا شده بود. آمده و بود و بعد مدتها پرده از جنایتی بزرگ برداشته بود. روزبه آمده بود و جانش را برده بود. همه ی امیدش، تمام زندگیش. بغض کرد. باز هم گوشه ی چشمش به اشک نشست و با صدایی خش دار ناله زد: _ من خوبم. نامی ولی مطمئن نبود. ح...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
