پارت سی و هشتم :

ترسی که از سر عقل می آمد. از سر چشم باز کردن و دقت در احوال آدمهای این خانه! طی یک هفته ی اخیر، چه چیز ها که ندیده و نشنیده بود. پنجه های ظریفش را لا به لای دانه های برنج رقصاند و متفکر نفسش را رها کرد. خانه ی نظام مانند صدای خوش دُهل بود. از دور به چشم قشنگ میامد و از نزدیک جهنمی بیش نبود.
_ به به! خورشید خانم؟! از پس ابر رخ نمودن علیا مخدره؟
صدای پر از تمسخر جاوید آمد و بعد از آن کوبیده شØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عالیه مریم خانم صنم باچه وصلت کرده

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️