لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 61
واقعا که چه حال و حوصله ای داشت این جاوید چانه دراز! مثلا به حال ماه صنم چه فرقی میکرد که دختر خلیل مشدی دامن چین دار و بلوز آستین پفی به تن کرده است. یا اینکه موهایش را چند طبقه درسته کرده و دوست پسرش یک غریبه ی بور است که جاوید احتمال می دهد، با هزار مکافات مردک شیر برنج را از کوره پز خانه های ...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 62
_ من مجنون نیستم. اتفاقا عقلم سرجاشه، خوبم سرجاشه! تو بگو یهو چت شد؟ اشرف چیزی گفت یا نظام تهدیدت کرد سمتم نیای؟ مولود تک خندی زد و کف دستش را روی سینه او گذاشت. فشار اندکی به او وارد کرد و گفت: _ برو عقب اینارو جمع کنم تا اشرف نیومده. _ بیاد. یعنی اینقدر ازش می ترسی؟ مولود خندید. سپس چشم در ...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 63
این بار نگاه محزون دریا به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. تک تک صحنه ها را در ذهنش مرور کرده و با تمام وجود، رنج و دردی را که ماه صنم متحمل شده بود را درک میکرد. درک میکرد، چرا که نمونه ی جاوید را سالها مقابل چشمانش دیده بود. هوشیار! همانی که هر بار سرش گرم میشد حتی زمانه هم از دستش فرار میکرد. چ...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 64
دقایقی بعد، دریا به تعارف او، روی تک صندلی کنار دیوار نشست و نامی، پشت به او، مقابل پنجره ایستاد. لباس های رسمی به تن داشت و خبری از دفتر دستک و پذیرایی نبود. دریا به شدت معذب بود و احساس گرما می کرد. سکوت نامی کمی طولانی شد. بعد از اینکه حسابی دریا را با خودش به جدال وا داشت، برگشت و دست به سی...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 65
_ رفتین اورژانس؟ دریا به حال خودش نبود. ناله میزد و هر بار، ناله هایش مرد جوان را به هدف یک قدم نزدیکتر میکرد. _ بله! به نظرت کار اشتباهی کردم؟ _ اشتباه؟ نه! نه! من، یعنی من اصلا اون دختر نمی شناسم. چطور بگم... نامی ابرو درهم کشید. دریا که حسابی غافلگیر و ترسیده میزد. نفس عمیقی پس داد و همز...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 66
_ چند روزی مرخصی گرفتم. _نههههه! _ باور کن. _ نکن با من این کارو! تو؟ مرخصی گرفتی؟ _ لازم بود. میخوام شخصا بیافتم دنبالش! شهاب تکیه زد و متعجب لبهایش را بالا کشید. _ عجیبه! ببین پروژه چقدر سنگینه که دکتر پژوهشو بی خیال کارو و زندگی کرده، میخواد شخصا پیگیر جریان شه. _ وقتی پای عمه صنم و آ...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 67
_ شیری یا روباه؟ این بار هوشنگ بود که برای باز خواست او پیش قدم شده بود. دریا نگاهش را روی چهره ی او متمرکز کرد و در جوابش گفت: _ توقع داری چی بشنوی؟ هان؟ بگم شیرم خوشحال میشی؟ میری کنار یه ساعت برم تو اتاقم کپه مرگم بزارم؟ _ شیر باشی دستخوش داری. روباه باشی ولی.. _ شیرم! ولی نه اونی که تو من...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 68
هوشیار کف دستش را روی زمین گذاشت و نزدیک به صورت او لب زد: _ اگه بدونی چقدر منتظره این لحظه بودم؟! _ کثافت! لجن! بی شرف! راه فرار دریا بسته بود. هوشیار کنار پایش نشسته و دیوار تبله کرده، پشت سرش را سد کرده بود. هوشیار با حفظ همان لبخند، و با لذت زیاد چشمهایش را بست و همزمان، دریا آب دهانش را ر...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 69
نامی، متعجب از زنگی که تمامی نداشت از پشت میز بلند شد و سمت آیفون قدم تند کرد. دریا پشت در بود. انگشتش همچنان روی زنگ بود و سرش پایین! ابرو درهم کشید. ابتدا کمی دست به سینه ایستاد و بعد سمت خروجی پا تند کرد. دریا چند ثانیه بعد، ناامید از همه جا، دست از سر زنگ برداشت و تکیه اش را به در داد. هما...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 70
از تمامی پزشکان و پرستاران بخش، که همگی به مناسب تولد او، دورش را گرفته بودند و منتظر فوت کردن شمع روی کیک تولدش بوند. دریا تک خند بی صدایی زد. ماگ قهوه را روی میز گذاشت و برای لحظه ای ذهنش سمت و سوی شهاب کشیده شد. از نامی بعید بود دنبال فانتزی های این چنینی برود. تصویر خودش را روی ماگ چاپ کند ...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 71
شهاب ولی به سرعت حمله ی او را دفع کرد و نفس زنان پرسید: _ حالا میخوای باهاش چی کار کنی؟ کف پای نامی روی زمین نشست. ساعد دستش را روی پیشانی عرق کرده اش کشید و قدمی به عقب متمایل شد. شهاب در ادامه نفس تندی پس داد و گفت: _ ببین اگه منتظری بیاد در اتاقتو بزنه و هرچی تو سرشه بزاره کف دستت کاملا در...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 72
"فصل دوم" شش ماه از زندگی مشترک ماه صنم می گذشت و زن جوان همچنان نمی توانست خودش را متعلق به این زندگی بداند. هر روز غمگین تر و دل مرده تر از قبل میشد. از بعد از اعترافات مولود که اوضاع بدتر هم شده بود. ماه صنم خودش را درست وسط جهنم حس میکرد. یک درّه ی پهناور، که آتش از هر طرفش زبانه میکشید و ...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 73
_ دیر کردی، صدای نظام دراومده. میرم امامزاده بسط بشینم، بلکه دهن این مردم بسته شه! _ چی میگی تو؟ میری امامزاده واس من دست به دعاشی؟ لبخند اشرف عمیق تر شد. قدمی به جلو برداشت و با انگشت سبابه ضربه ای به شانه ماه صنم نواخت. _ بهت گفتم دست بجنبون تا لقلقه ی دهن این مردم نشدیم. هی امروز و فردا کرد...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 74
دریا نفس پری از اکسیژن موجود در هوا گرفت و در ادامه گفت: _ نمیدونم این حس از کجا میاد. شایدم خیال پردازی یک دختر احساساتی باشه. ولی.. نگاهش را به نرمی تا نگاه مشتاق ماه صنم بالا کشید و گفت: _ خیلی به چشمم آشنایید عمه صنم! رنگ نگاه ماه صنم بلافاصله تغییر کرد. دریا بی توجه به حال او گفت: _ انگ...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 75
_ تو رو به خدا قسمت میدم که با من کاری نداشته باشی. خدا رو که قبول داری؟ آره؟ خنده ی مرد، کم کم تبدیل به یک لبخند عمیق شد و نگاه شیدایش را به چهره ی ترسیده و محجوب دختر دوخت. لبهای ماه صنم بهم دوخته شد. مرد جوان، کلاه فرنگیش را رو به او گرفت و با لهجه ای غلیظ لب زد: _ یک بانوی شرگی( شرقی)! کِیل...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 76
_ اولین خرجی که اومد دستم رفتم نجاری اوس عزیز، اینو گرفتم. برگشت. نگاه مهربانی به ماه صنم انداخت و گفت: _ نظام دیر به دیر خرجی میده. باید پس انداز می کردم. ولی دیدم هیچی مثل حفظ آبروم نیست. ماه صنم آب دهانش را به سختی فرو برد و بی ربط به حرف او لب زد: _ به خاطر تو نرفتم. لبخند مولود عمیق تر ...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 77
ماه صنم نشست و بازهم زانو هایش را بغل گرفت. مولود ایستاده مقابل او لب زد: _ اینجا اگه میخوای دووم بیاری فقط یه حالت داره. ماه صنم دوباره بغض کرده بود که مولود اشاره ای به اطراف صورتش زد و با لبخند گفت: _ کر و کور و لال باشی. همین! ماه صنم به زور بغضی که کم کم داشت بزرگ میشد و گلو گیر، فرو بر...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 78
شاید اگر اینجا و در این نقطه از زمان با این زن آشنا نمیشد، جای دیگر و در زمان مساعد تر، می توانستند دوستان خوبی برای هم باشند. ولی افسوس که قرعه ی آشنایی در این مقطع به نامشان خورده و جفتشان را از داشتن یک رابطه ی شیرین و صمیمانه محروم کرده بود. خاتون حیرت زده به بقچه ی دستِ ماه صنم نگاه میکرد...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 79
رحمت همچنان او را عروس نظام می دید. پس حرف و خواسته ی ماه صنم برایش دیناری نمی ارزید. ماه صنم گوشه ی اتاق سرش را روی زانو گذاشت و به حال خودش تاسف خورد. نمی فهمید چه بر سر رحمت آمده که اینچنین دخترش را نادیده می گیرد. مگر این مرد همانی نبود که خاتون می گفت دخترش را دوست دارد؟ همانی که به ماه ...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 80
_ بریم! تاکید شهاب دریا را وادار کرد نگاه از چشمان ترسیده و ملتمس رامین بگیرد و دنبال مرد جوان سرازیر شود. قدم برمیداشت. اما لرزان و بی تعادل! هر آن احتمال میداد زانوهایش بلرزد و سقوط کند. وارد ساختمان که شدند عصمت به استقبالشان آمد. نگران بود و هول زده. شهاب با حفظ همان نگاه مشکوک ابتدا به دریا...
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش