پارت بیست و نهم :

نامی همانطور که میزان قهوه و شیر را اندازه میکرد به حرف آمد و گفت:
_ شبی یه فنجون سهمیه دارم.
برگشت. سری تکان داد و گفت:
_ خواب از سرم می پره. بعدش میتونم راحت به کارام برسم.
_ کار؟
نامی فنجان قهوه ی او را مقابلش گذاشت و در جوابش گفت:
_ مطالعه، تحقیق و هرچی که مربوط به کارم بشه.
دریا کامل پشت میز جاگیر شد و ضمن اینکه از او تشکر میکرد، انگشتانش را دور فنجان پیچید. همزماÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Y

    0

    رمان قشنگیه تا پارت 29 خوندم ولی چون سکه ایه یکم سخته

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️