لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 141
مولود که رفت ماهصنم یک دم آرامش نگرفت. فکر مردن، آنهم غریب و بیصدا، جوری که نظام میخواهد و بعدها بیخ گوش مردم نقل میکند حسابی آزارش میداد. مردن که خوب بود. اولِ آسایش و آزادیش بود. ماهصنم از زجرکُش شدن هراس داشت. از ماندن و زنده به گور شدن. از پوسیدن و بوی تعفن گرفتن. تمام تنش درد میکرد ...
بروزرسانی در : ۷۸۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 142
ماگ قهوه روی پای نامی بود و نگاهش از گوشهی پنجره به بیرون. دریا به حواسپرتی خودش دهن کجی کرد. نامی گوشهی پرده را رها کرد و رو به او جملهاش را دوباره به زبان آورد. _ نگفتی، عمهصنم خوابید؟ دریا نفسی کوتاهی پس داد و راه رفته را برگشت. سپس لب باز کرد و به مزاح گفت: _ سلام. عمه خوابید ولی فکر ...
بروزرسانی در : ۷۸۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 143
سکوت و سکون طولانی مدتش روی صورت دختر، هم نگرانش کرده بود و هم معذب. تکان ریزی سرجایش خورد. سپس پنجههایش را مقابل دهانش مشت کرد و با صاف کردن صدایش مرد جوان را به خودش آورد. ابروهای نامی پرش ریزی کرد. تکانی به سرش داد و گفت: _ من باید برم. قهوهتو بخور بعد برو استراحت کن. ورق به شکل نگران کنن...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 144
زن جوان ولی خودش را با دختر خاتون سرگرم کرده بود. غالبا روزها بعد از انجام کارهای خانه سراغش می رفت. دستش را می گرفت و تاتیتاتی کنان تا خانهی نظام همراهیش میکرد. میان راه هم برایش یک پاکت پر قاقالیلی میخرید. اصلا جاوید بیشتر خرجی میداد تا ماهصنم بیشتر برای کودک شیرین زبان خاتون آب نبات چوب...
بروزرسانی در : ۷۸۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 145
دقایقی دیگر تشکش را درست پشت در اتاق پهن کرد. ترسیده زیر پتو خزید و مثل مار در خودش چنبره زد. پتو تا بیخ کلهاش بالا آمده بود و همچنان صداها از درز پنجره و سوراخ آجرها نفوذ میکرد و به گوش میرسید. ماهصنم ترسیده بود. حتی بیشتر از نوبهی قبل. خیلی بیشتر از آن زمان که مولود در خانه بود و توان خودش...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 146
_ یادمه. خوبم یادمه. ولی تو بگو من چی کار کنم که یه زن خوشگل دارمو حالم همیشه خرابه. _ به خودت بیا. دست بردار از اون زهرماری که پنج ساله امون منو و خودتو و بقیهرو برده. جاوید که سرش حسابی گرم بود و شیطنت از نگاهش میبارید سری تکان داد و گفت: _ برمیدارم. _ برو بیرون جاوید. نزار یه ریزه ح...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 147
_ نکنه توام دلت میخواد باباکرم برقصم برات،آره؟ سگ پارس کوتاهی کرد. ماهصنم نامتعادل و سخاوتمندانه دستهایش را از هم گشود و خندهکنان لب به خواندن گشود. کوچهی خلوت و زنی که از حال خودش بیخبر بود و سگی که گویا خدا برای حفظ جانش مامور کرده بود. ماهصنم صدایش را به سر کشید و شروع به خواندن کرد...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 148
_ نَمیره یهوقت. بلندش کن ببریم تو گناه دختر مردم. _ نه. همینجا خوبه. سرده مستی از سرش میپره. سکینه هینی کشید و گونهی خودش را چنگ زد. _ ای خدا مرگم بده. طاهر که خوب میدانست مست بودن یک زن چه ننگ بزرگی به حساب میآید و در باور هرکسی نمیگنجد، آهستهتر توضیح داد: _ تو راه که میومدم دیدم...
بروزرسانی در : ۷۷۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 149
روزها از پی هم رفته بود و امشب همان مرد بیجنم نشسته بود و به محکم بودن نصیحتش میکرد. انگار ساعت مکافات رحمت رسیده بود. همان دم که فرزند آدم را مقابل اعمالش قرار میدهند و از شدت شرم نمیتواند سر بلند و در چشم بقیه نگاه کند. رحمت از چشمان یعقوب شرم داشت. بیم داشت نگاهش کند و تهماندهی غرورش ب...
بروزرسانی در : ۷۷۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 150
سر طاهر زیر افتاد و گویی که با خودش واگویه میکند نجوا کرد: _ ماهصنم دِین خودشو به همه ادا کرد. مکث کرد. نفسی گرفت و گفت: _ الان دیگه به گردن همه حق داره، حکما خود شما. نگرانی در نگاه یعقوب دوید و به سرعت نگاهش را بالا کشید. طاهر لبخند محزونی زد و با جرات در ادامه گفت: _ روا نیست بیش از ا...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 151
_ خاتون بلاگردونت شه الهی. طاهر گفته تکونت ندیم. بیا، بیا یهریزه از این جوشونده بخور بلکهام سرت خوب شه. _ جوشونده نمیخورم. دلم نمیخواد اینجا بمونم، بریم خونهی خودمون بعدش بشین کنارم بزار دستاتو بگیرم تا آرووم شم. خاتون درمانده و بلاتکلیف برگشت و نگاهی سمت رحمت انداخت. رحمت که متوجهی هوشی...
بروزرسانی در : ۷۷۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 152
_ وای نه، سرما میخورین که. _ نگران من نباش. بادمجون بم آفت نداره. _ عمههه؟ دریا اعتراض کرد. زن ولی سری تکان داد و خواست که دریا درخواستش را اجابت کند. لحظهی آخر دریا مطمئن از همه چیز در اتاق را باز کرد و رو به او پرسید: _ خیالم راحت دیگه؟ همهچیتون ردیفه؟ ماهصنم زیر پتو سری تکان داد و...
بروزرسانی در : ۷۷۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 153
_ اون مطمئنه که اشتباه نمیکنه. فقط یه خواهش میکنم ازت. مکث کرد. دوباره گفت: _ من به حدسش احترام گذاشتم. توام به موی سفیدش بزار. اجازه بده اول همهی حرفاشو بزنه بعد قضاوتش کن. هرلحظه کار برای دریا سختتر و فشار روی قفسهی سینهاش بیشتر میشد. نامی نگران رنگ پوستی بود که به سفیدی میرفت. دری...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 154
_پس نمیخوای صبر کنی تا از دهن خودش بشنوی؟ _ توقع دارید طاقت بیارم؟ نامی خم شد. کشوی پایین میزش را بیرون کشید و گفت: _ نه. برای همینه که تا الان منتظرت بودم. سپس بستهی کاغذی بزرگی را روی میز گذاشت و گفت: _ فکر کنم این به دردت بخوره. نگاه دریا روی بسته نشست و آب دهانش را فرو داد. لبهای نام...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 155
رخساره ولی بیتاب بود و صدایش بلند. از صدای گریهی او خاتون چشم باز کرد و نالید: _ چی میگه این بچه باز؟ _ هیچی خاتون. تو بخواب من پیششم. خاتون بلند شد. بیحوصله کف دستش را روی سرش گذاشت و روسری سفیدش را عقب راند. _ خوابم کجا بود دختر. مگه غصه میزاره چشمم روهم بیاد؟ ماهصنم خواهر کوچکش را ر...
بروزرسانی در : ۷۶۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 156
رحمت آهی کشید و دخترک بازیگوش را روی پایش جابهجا کرد. در جواب او لب باز کرد و درمانده نجوا کرد: _ سلام بابا. بیا، بیا بشین نمیخوام مادرت حرفامو بشنوه. چیزی وسط سینهی زن فرو ریخت. ترسیده و پریشان با پاهایی که رمق از دست داده بود پلهها را یکی یکی پایین رفت و درست کنار دست مرد ولو شد. رحمت ب...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 157
گویا قصد داشت مردم را بترساند که دست از سروشکل رضاخانیش نمیگرفت. حرصی پاهایش را به زمین میکوبید و پیش میرفت. دردش از حجاب و پوشیدگی خودش نبود. خانهی پدر هم که بود میلی به عریانی و خودنمایی نداشت. دردش آنجایی بود که مثل کاسه بشقاب مسی برایش قیمت و قسمی از اموالشان شده بود گویا. مقابل حجره...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 158
_ پس کار کیه؟ تو چه میلی به بند کشیدن آدما داری، هان؟ مدیون و بدهکارشون میکنی که بهشون حکومت کنی؟ که اگه از حقشون گفتن دست بندازی به دارییشونو عذابشون بدی؟ اخمهای نظام بلافاصله درهم شد. ماهصنم گفت: _ دست از سر آقام بردار. خاتون حالش خوب نیست. آقامم جون جنگیدن با تورو نداره. قاسمو برگردون ب...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 159
_ ولی من نوکریشو میکنم. تو فقط بگو بله، ببین چه گلستونی بسازم برات. ماهصنم تامل نکرد. بلافاصله آب دهانش را روی زمین پرت کرد و غرید: _ تف به غیرتت بیاد که یهذره حیا نداری. نگاه قنبر تا پایین پای او درست جایی که آب دهانش را پرت کرده بود رفت و بیخیال در جوابش گفت: _ فقط منم که میتونم از ...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 160
یکی دو نفری هم از خانههایشان بیرون زدند و خلاصه این جنگ نابرابر خاتمه یافت. دو مرد یاغی بعد از اینکه حسابی برای طاهر و زن جوان خط و نشان کشیدند لباسهایشان تکاندند و رفتند. طاهر ماند و زنی که سیاهی چادرش به روشنی میزد. از دیوار پشت سرش فاصله گرفت. با پشت دست خاک روی کتش را پس زد و جوانمردانه ...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش