لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 101
نامی باهمان جدیت در ادامه گفت: _ تا آخر این مجلس مهلت داری که حرف بزنی. در غیر این صورت.. نگاه دریا تند و ضربتی بالا رفت. نامی پلکی روی هم گذاشت و گفت: _ یه هفته فرصت داشتی که خوب فکر کنی. الان وقت حرف زدنه. مجلس تموم شه میای بالا، واضح و شفاف برام توضیح میدی که چی شده. مفهومه؟ دریا بغض کرد....
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 102
_ آقای دکتر؟ صدای اعتراض دریا بالا رفت. شهاب همزمان لبخند قشنگی زد و گفت: _ حرف حساب جواب نداره. اینم باشه جریمه عروس خانم که بعد از این شوهرشو تو آمپاس نزاره. نیلو ریز و با احساس خندید. شهاب ولی پلکی برای دریا زد و به راحتی به این قائله ی شیرین خاتمه داد. در همین حین مرد جوان و خوش پوشی از ...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 103
سرش را بالا گرفت و با همان لحن ادامه داد: _ لقمه ی دهن یکی دیگه رو برداشته بود. اگه قبلش یه سرچ کوچیک می کرد ضایع نمی شد. _ الکی؟ _ دروغم چیه؟ تو فکر کردی تا نامی هست، عمه صنم میزاره دریا جای دیگه بره؟ _ مگه دریا چی کاره ی ماه صنمه؟ _ تو فکر کن همه کاره. می بینی که دوستش داره. _ وای من نمی...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 104
نامی بلافاصله سمت او چرخید و اخم هایش را بهم کشید. _ تو اومدی چی کار؟ مگه مهمون نداری؟ برگرد برو وقت برا احوالپرسی زیاده. شهاب ولی بی توجه به اعتراض او تا پای تخت ماه صنم پیش آمد و نگاه نگرانش را راهی چهره ی خسته و پریشان دختر کرد. دست به کمر شد. دست دیگرش را به چانه اش گرفت و با خودش زمزمه کرد...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 105
_ نمک بر زخم من شیرین تر از خواب سحر گردد جگرها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد. نامی آب دهانش را بلعید. ماه صنم با قدرت ادامه داد: _ آره پسرجان. اگه الان واسه خودت کسی شدی و سری تو سرا درآوردی، همش حاصل خون دلیه که پدر و مادرت خوردن. _ اونا برای من هیچ کاری نکردن. اگه خون دلیم بوده شما خوردین...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 106
_ عمه صنم خوابید؟ دریا بی آنکه جواب نامی را بدهد لب جنباند. صدایش ولی بی جان بود و خسته. نامی در جوابش گفت: _ نیم ساعتی میشه که خوابش برده. نگرانت بود. داروهاشو دادم، خوابوندمش که کمتر فکر و خیال کنه. گوشه ی لب دریا انحنایی برداشت و لب زد: _ همه رو اذیت کردم. جشنتون خراب شد. ببخشید. _ الان ب...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 107
به خواست نامی، ملحفه ی روی پایش را پس زد. از تخت پایین آمد و صندل های تخت مجلسیش را پا کرد. ولی با احتیاط و پر از حس های ضد و نقیض. نامی مراقب بود که دریا زمین نخورد. سرش گیج نرود و تعادلش بهم نریزد. ولی دریا فقط و فقط مراقب خودش بود. مراقب خودش و تمام رفتارهای ناخواسته ای که ممکن بود از او سر ...
بروزرسانی در : ۸۲۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 108
نیلو دلخور از شهاب رو گرفت. شهاب ولی فشاری به شانه های او وارد کرد و بامزه کنار گوشش پچ زد: _ غلط نکنم گور خودمو کندم، آره؟ نیلو دلخور از گوشه ی چشم نگاهش کرد و غر زد: _ امشب مسافری. کف پاتم اگه میخاره دلیلش اینه. ولی واسه دماغت هیچ تجویزی ندارم. شهاب باز هم خندید. دریا نگران رابطه ی این دو ن...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 109
زیر نظارت سفت و سخت نامی، هنوز در گلوی دریا مانده بود و دیگر تمایلی نداشت مقابل او بنشیند و بار دیگر بار سنگین نگاه او را تحمل کند. پس کنار ماه صنم می نشست و بهانه ی خوبی برای نرفتن جور می کرد. اینطوری برای جفتشان بهتر بود. هم نامی بعد از یک شب خسته کننده استراحت می کرد و هم دریا مجبور نبود آنچه...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 110
آه کشید. دوباره گفت: _ خدا نیامرز جمشید خان، از پس پسرش برنمیومد. الواتی میکرد تو ده. یکی دوتا بدتر از خودشم انداخته بود دنبال سرش و مزاحم این و اون میشد. دخترا از نجابتشون می ترسیدن و پدر و مادرا از بریده شدن یه لقمه نونی که از صدقه سر جمشید جان میمومد سر سفره هاشون. خیلیا اون دوره خونه نشین ...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 111
_ بهش دست درازی کرده بود؟ خاتون سری تکان داد و دستش را از روی لبهایش برداشت. _ آره بی شرف. سلیمون با چشم خودش دیده بود. پیرمرد وقتی رسیده بود که دیگه کار از کار گذشته بود و از خرم فقط یه نجابت لکه دار شده مونده بود و یه دختر بی پناه. به آقام گفته بود خرم من جمع و جور کردم. گفته بود فرستادمش...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 112
این بار تلاش بیشتری کرد و ضمن اینکه مچ دستش را از میان پنجه های او خلاصی میداد غرید: _ عاطفه نداری جاوید. هنوز یه شب از مردن مادرت نگذشته که رفتی سراغ اون زهرماری. جاوید تک خند زد. ماه صنم نیم خیز شد و در ادامه گفت: _ لااقل میذاشتی کفن او بخت برگشته خشک شه بعد بی حیایی کنی. الان با این وضع می...
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 113
و چی از این بهتر؟ برای همان حرف کلفت زن هایی که از سر بیکاری عزت و آبرو قربانی می کردند و نادانسته عده ای را به مسلخ می کشیدند. مثل ماه صنم. مثل خرم. و مثل تمام زن هایی که بی رحمانه زیر تیغ نادانی بعضی ذبح شده و زنده زنده جان داده بودند. دوماه بعد. نزدیک ظهر بود و ماه صنم همچنان با دستمال گ...
بروزرسانی در : ۸۱۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 114
خلاصش کردم، قبل از اینکه مثل مادرش خار و زار این خاندان شه. نفس گرفت. دوباره گفت: _ من ناراحت نیستم. پس توام نباش. ماه صنم دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت. مولود در ادامه دست سردش را روی دست او گذاشت و دوباره لبخند زد. _ یه لیوان آب بدی پا میشم خودم اینجا رو تمیز می کنم. لبهای ماه صنم از هم ف...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 115
گلوی ماه صنم به خشکی نشسته بود و دریا محو تماشای او بود. ماه صنم سکوت کرد. نفسی تازه کرد و رو به دریا پرسید: _ اذان شده؟ دریا به خودش آمد. تکانی سر جایش خورد و نگاهش تا بیرون از پنجره ی اتاق کشیده شد. هوا تاریک بود و هنوز دقایقی تا اذان صبح باقی مانده بود. دستی به ملحفه ی روی تخت کشید. بی آنک...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 116
گفتگو و درد دل کردن با خاتون قلبش را جلا داده بود. خاتون آش شله قلمکار بار گذاشته بود و مادر و دختر بدون حضور رحمت یک جمع دو نفره ی دلچسب را شکل داده بودند. خاتون کلی برایش حرف زده بود. از گذشته ها، از زندگیشان بعد از مرگ خرم، از خانه ای که دیگر مثل سابق صفا و گرمی نداشت. از اجاقی که بعد از رفتن ...
بروزرسانی در : ۸۱۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 117
_ اون چشاتو واسم تیز نکن دختر. از در جدا شد. قدمی سمت ماه صنم برداشت و تقریبا سینه به سینه اش ایستاد. سپس انگشت سبابه اش را وسط سینه ی ماه صنم گذاشت و با همان جرات ادامه داد: _ خیرتو می خوام که تندی میکنم. نگاه معنی دار ماه صنم تا روی انگشت او کشیده شد. مولود گفت: _ میری مهمونی قفل اتاقتو ...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 118
ماه صنم از پشت پرده شاهد ماجرا بود. مولود سری به تاسف برای پری تکان داد و پرده ی اتاقش را انداخت. او که رفت پری سرش را رو به آسمان گرفت. چند لحظه بعد نفسش را رها کرد و اولین چیزی را که از روی زمین برداشت دایره ی کوچکش بود که پوستش پاره شده بود و دیگر به کار نمیامد. دایره برای لحظه ای میان دستا...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 119
گرما به سرعت نور تمام وجودش را در نوردید. دریا یقه ی لباسش را گرفت و چندین و چندبار داخل آن را فوت کرد. چه خوب که شهاب و زنش الان سفر بودند و مابقی در خواب ناز. وگرنه حال دگرگون دریا بر همه نمایان میشد و آبرویش زیر دست و پا میافتاد. شب بود. مهمانان نظام زودتر از همیشه جول و پلاسشان را جمع کرد...
بروزرسانی در : ۸۰۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 120
نگاه تیز و برنده ی نظام تا عمق نگاه ماه صنم نفوذ کرد. پری پشت پرده، دست به سینه ایستاده بود تا ببیند نظام چطور عروس جوانش را تنبیه میکند. نظام ولی در جواب ماه صنم غرید: _ قلیونو پرت کردی پایین که سر جنگ برداری؟ نگاه ماه صنم تا نگاه حق به جانب و منتظر پری کشیده شد و آهسته در جوابش لب زد: _ مال ...
بروزرسانی در : ۸۰۷ روز پیش