پارت بیست و هشتم :

دریا ولی تشنه ی شنیدن بود. خاطرات این‌ پیرزن دنیا دیده کم از فیلم های تاریخی دهه ی های سی و چهل نداشت. با این حال مجبور بود مراعات حال پیر زن را بکند. به ناچار " باشه ای" گفت و خودش را به همین مقدار راضی کرد.
صنم از حرکت به جای او لذت برد. آلبوم را به دستش داد و به سختی سر جایش دراز کشید.
دریا پتو را روی تن او منظم کرد. صنم به تذکر گفت:
_ رفتی بیرون یادت نره برق خاموش کنی.
دریا ولی Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️