پارت بیست و چهارم :

لبهای صنم باز و بسته شد. بی حرف، بی صدا!
مولود سینه ای پر کرد و گفت:
_ آره خواهر! زنی که بی پشت و پناه باشه چاره اش سوختن و ساختنه! وگرنه من هزارباره از این چهار دیواری رفته بودم.
حال صنم واقعا خوب نبود. اگر گفته های مولود حقیقت داشت که وای به حال صنم! قفسه ی سینه اش می سوخت و معده اش می جوشید‌. انگشت روی نقطه ی سوزش گذاشت و صورتش از درد بهم جمع شد. همزمان اشرف، به ضرب در اتاق را باز ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • النا

    0

    معلومه ماصنم روزهای سختی در پیش داره .رمانت عالیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️