اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت بیست و چهارم :
لبهای صنم باز و بسته شد. بی حرف، بی صدا!
مولود سینه ای پر کرد و گفت:
_ آره خواهر! زنی که بی پشت و پناه باشه چاره اش سوختن و ساختنه! وگرنه من هزارباره از این چهار دیواری رفته بودم.
حال صنم واقعا خوب نبود. اگر گفته های مولود حقیقت داشت که وای به حال صنم! قفسه ی سینه اش می سوخت و معده اش می جوشید. انگشت روی نقطه ی سوزش گذاشت و صورتش از درد بهم جمع شد. همزمان اشرف، به ضرب در اتاق را باز ک
لطفا صبر کنید...

النا
0معلومه ماصنم روزهای سختی در پیش داره .رمانت عالیه