پارت سی و ششم :

عمه خانم همین میخواد. همینکه یکی همیشه باشه که تنهاییش پر کنه.
سپس رو کرد به عمه صنم و پرسید:
_ درست نمیگم ماه صنم خانم؟
صنم با محبت در جوابش گفت:
_ حق میگی پسر! صنم واسه پر حرفیاش یه گوش شنوا میخواست که خدا دریا واسش فرستاد.
دریا تاب این همه خجالت را نداشت. بازهم لبی تر کرد و معترض شد.
_ عمه صنم؟
_ شهاب کمر راست کرد. دستش را از روی بالشت صنم برداشت و به کمک دریا رفت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️