لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 161
ماهصنم لبخند دیگری به تعجب او زد و گفت: _ خدا رسوند. طاهر نبود زیر دستوپای دوتا نامرد .. رحمت نزدیک شد. انگشتان کوچک و سفید رخساره را با آب حوض شسته بود و نوازشش میداد. ثریا به سرعت وارد کلام او شد و لب زد: _ آقات اومد. بعد حرف میزنیم. _ نظام این بلارو سرت آورد؟ پرسش رحمت جفتشان را خبردا...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 162
رخساره هم از این درد بینصیب نبود. کودکانه گرد پدرش میچرخید و شیرینزبانی میکرد. انگار او هم فهمیده بود که باید برای سرپا نگه داشتن مرد خانه کاری بکند. شانههای رحمت که میلرزید دنیا بر سر زن جوان خراب میشد. توان از دست میداد و گوشهکناری برای خودش جور و عزا میگرفت. رحمت هربار وسط تب و لرز...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 163
_ تو موفق شدی. انگشتش روی گزینهی تغییر نام سرید و دردسر را به دریا تغییر داد. هنوز برای خودش هم عجیب بود که چرا نصفهشبی کارهای ماورایی میکند. خندهدار هم بود. نامی و این حرفها؟ اگر شهاب بود که تا خود ابد دستش میانداخت و یک سرگرمی شیرین برای فراغتشان دستوپا میکرد. ولی خب شهاب نبود و نا...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 164
_ واجبه فداتشم. ماهی افتاد تو تور، ولش کنم در رفتههاا. نیلو دلخور لبهایش را بهم کشید و از کنار تخت بلند شد. شهاب برای خودش فاتحه خواند. نیلو پشت به او برگشت و دلخور گفت: _ داری با بچه حرف میزنی؟ یک کلمه بگو مزاحم نشو، همین. سپس دستی برای او بلند کرد و با همان لحن ادامه داد: _ این همه صغری...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 165
و دختر را ملزم به حفظ سلامتیش کرد. در غیر اینصورت نامی بیرو دروایسی تمام خاطرات را آتش میزد و دریا ناچار بود دوباره کنار بستر زن بنشیند و قطرهقطره از دهان او حرف بگیرد و حفرههای ایجاد شده در مغزش را یکییکی پر کند. عصمت آمد. دقایقی بعد نامی برای دریا تقویتی تزریق کرد و از عصمت خواست که ...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 166
حالش خوب بود. حداقل بهتر از لحظهای بود که فکر میکرد دیگر خاطرات را در اختیار ندارد. سینی صبحانه را کنار دستش گذاشت و چهارزانو، با همان موهای نمدار روی تخت نشست. ته دلش رمق داشت و شکمش سیر بود. و اکنون زمان آن بود که به ادامهی این زندگی پرمخاطره بپردازد. با اشتیاق برگهها را ورق زد و یکییکی...
بروزرسانی در : ۷۸۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 167
قاسم سرش را بالا گرفت. تلخند ماهصنم کشیدهتر شد و ادامه داد: _ تو بگو. حق من از زندگی چیه؟ باز به خاطر تو برم زیر یوق نظام، یا بگم تحویلت بدنو این ننگو مصیبتو به جونم نخرم. قاسم مات و متحیر فقط نگاهش میکرد. ماهصنم کامل روی زمین نشست. در حالیکه زانوی غم بغل میگرفت سرش را عقب برد و درما...
بروزرسانی در : ۷۸۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 168
بیشرف رحم نداشت انگار. تبر برداشته بود و بیرحمانه به ریشهی آنها میزد. رحمت سه بار تا پشت دیوار نظمیه رفت و برگشت. تحویل دادن قاسم یا ماهصنم؟ زندان دولت یا زندان خانهی نظام؟ کدامیک را باید انتخاب میکرد؟ کدامیک را قربانی آن یکی میکرد. مهلتش رو به پایان بود و حالش بهغایت خراب. تا مقابل...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 169
بیجان بود و تبدار. با این حال چادر و روبنده انداخت و افتان و خیزان خودش را به حیاط رساند. گونههایش داغ، سرش داغ، قفسهی سینهاش داغ. جهنمی درونش به پا بود که به قول قاسم حتی اگر میگفت کسی نمیفهمید. تا وسط حیاط رفت. برگشت. نگاهی سمت ساختمان قدیمی خانه انداخت و متاسف برای برادری که اینچنین ز...
بروزرسانی در : ۷۸۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 170
ماهصنم سرش را به تایید تکان داد و نگاه از او گرفت. چرخید. گوشههای چادرش را بین پنجههایش گرفت و پشت به او پربغض ادامه داد: _ اونی که من دیدم آدم التماس کردن نیست. هربار که اومدم خونهی آقامو گفتم که دیگه برنمیگردم، نه خودش اومد و نه واسطه فرستاد. اون صبورتر از منه. همیشه میدونه تهش چی می...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 171
_ آقاجون؟ اشک حلقهی چشم رحمت را پر کرد. بیامان و بیتاب سر دخترش را در آغوش کشید و بغض کرده ناله زد: _ حلال کن تا بیشتر از این مشمولالذمهات نشم. که ناغافل برنگردم حجرهی نظامو بزنم زیر همه چی؟ سست شد. جملهی آخر رحمت رمق از جانش برد و میان بازوان پدر زانو خم کرد. رحمت از حجرهی نظام ...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 172
دلم میخواد نرنجی ازمون. نفرینمون نکنی که اگه کاریم کردیم فقط به خاطر خودمون نبود. صدای خاتون را میشنید و نمیشنید. ثریا مقابل در منتظر ایستاده بود. خاتون دست دیگری به گونهی دخترش کشید و گفت: _ آقات صدام میکنه. من میرم توام قول بده صبوری کنی. تیر کشید. درد بدی از اعماق وجودش گرفت و بالا آ...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 173
خودش گفت. وقتی رسیدیم باورت میشه که خواب نیستی. انگشتان سردش میان پنجههای او گرم میشد و نور امید در دلش میتابید. طاهر با حفظ همان لبخند مردانه نگاهش را زیر کشید و پرسید: _ میخواستی چی کار کنی؟ ماهصنم رد نگاه او را گرفت. پاکت پایین پایش بود و دامنش آلوده به گرد سفیدرنگ. خجالت زده سرش را ز...
بروزرسانی در : ۷۷۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 174
《ضمن عرض سلام و خسته نباشید خدمت پزشک متعهد و وظیفهشناس جناب دکتر پژوهش. اینجانب دریا دختر رخساره، "از بردن نام فامیل تا زمان اطمینان از واقعیت خودداری میکنم" تقاضا دارم در قبال این حقیر نیز همچون بیماران و مراجعین خود متعهد، و اوراق مربوطه که بهایش کمتر از دارو برای بیماران خاص نیست را در اختی...
بروزرسانی در : ۷۷۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 175
پشت در اتاق دستی به شالش کشید و ضربهای با پشت انگشت به آن نواخت. صدا صاف کرد. منتظر و دلدل کنان گوش تیز کرد تا بلافاصله بعد از خوانده شدن وارد شود. لبخند نامی وسعت بیشتری گرفت. با انگشت ضرب آهنگ قشنگی روی شیشه گرفت و در نهایت لب زد: _ در بازه بیا تو. دریا بار دیگر صدایی صاف کرد و وارد شد....
بروزرسانی در : ۷۷۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 176
_ باور ندارم مرگ شیرینو راحت فراموش کرده باشین. _ میشه اینقدر خشک و غریبونه حرف نزنی. بازهم نگاه ماهصنم سرکشی کرد و ابروهایش به قاطعیت کلام او بالا رفت. طاهر با حفظ همان نگاه و جدیت گفت: _ شما، بهتون، اذیتتون، مگه من چند نفرم؟ هان؟ ماهصنم تسلیم وار سکوت کرد. طاهر ادامه داد: _ همش دار...
بروزرسانی در : ۷۷۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 177
در ازایش ماهصنم پنجسال از عمر گرانبهایش را صرف جنگیدن و دهنبهدهن گذاشتن با آدمهای خانهی نظام، و درس آدمکشی و سلطه گرفته بود. کینه و عقده تنها مکتبی بود که از دیوارهای نفرین شدهی آن خانه بالا میرفت. بهحال خودش تاسف خورد. برگشت. با افسوس زیاد سرش را پایین انداخت و پدر و پسر را به حال خود...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 178
پشت در ورودی بنای ساختمان ایستاده بودند. طاهر همینجا حرفش را قطع کرد و رو بهاو متمایل شد. _ دست کن تو جیب کتم کلید قفلو دربیار. گیج و گنگ نگاهش کرد. حاصل بیخوابی بود یا ترسی که شب گذشته از سر گذرانده بود؟ هرچه بود ابتدا کمی فکر کرد و لحظهای بعد بهخودش جنبید. کلید آهنی سیاه و زنگزده گوشه...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 179
پسر خوبی باشی برات یه بره میگیرم بزرگش کنی، خب؟ نگاه ناراضی کودک به زن بود و گوشهایش با او. دستانش را دور پای پدرش پیچید. اخم تندی به زن جوان کرد و صورتش را پشت پای طاهر پنهان کرد. ماهصنم ناامید از او سرش زیر افتاد. طاهر اما دست زیر بغل پسرش برد و از روی زمین بلندش کرد. دمی بعد بوسهی ریزی ب...
بروزرسانی در : ۷۷۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 180
طاهر وارد شد. چمدان عباس به دستش و بقچهی صنم زیر بغلش بود. همانجا، درست میان در نیمهباز ایستاد و ناباورانه به جفتشان نگاه کرد. ماهصنم ولی سعی میکرد به چشمان او نگاه نکند. برای خودش هم باور این اتفاق سخت بود. خجالت میکشید، ولی دوست داشت ترس و تردید را فراموش و دلش را به بودن کنار آنها خوش ک...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش