دنیای رمان لیست آخرین نظرات
آخرین نظرات کاربران
-
در حال بارگزاری آخرین نظرات ارسال شد لطفا شکیبا باشید ...
در پسِ پردهی غبارآلود زمان، سایهای بودم؛ سایهای که ردّ پای خود را در آشفتهترین احوالات خویش گم کرده بود. درست در لحظهای که قلبی، تمام بود و نبودم را به طاق نسیان سپرد، من ماندم و هیولای ترسیدهای از وجودم که زندگی برایش چیزی جز دوزخی بیانتها نبود. شبها را با کابوسهای بیداریاش به صبح رساندم؛ رویای آغوشی از دست رفته، در تاریکی ذهن پرسه میزد. و هر صبح، میان هجوم این رؤیاها، زندگی با بغضی که راه نفسم را میبست، دوباره آغاز میشد. در این هزارتوی بیامان، دخترکی معصوم را به آغوش کشیدم؛ هدیهای که مُهر مادرانگی را بر پیشانیام حک کرد. اما پناهگاه او، همان آغوش سردی شد که دیگر هیچ هوایی برای نفس کشیدن نداشت. تا اینکه چشمهایی کنجکاو، به صورت تبدار و غمزدهام خیره شد و با تردید پرسید: نسیان چیست؟ و آنگاه، کاسهی لرزان چشمانم، پاسخی در خود پنهان داشت که فقط سکوت فریاد میزد: نسیان، قصهی آن قلبیست که به فراموشی سپرده میشود…