آخرین نظرات رمان ها 60 نظر آخر
-
منمم دلم تیکه تیکه شد یاد اون همه فحشی افتادم که بهش دادم عرر!😭😭
-
حمیده واقعا دلم برات میسوزه این امتحانای تو کِی تموم میشن الهی بمیرم برات😭
-
واقعا منم دلم برای سامو سوخت
-
واقعا چجوری باور کردن که ایلیا هم مثل پدرشه؟ کی گفته گناه پدر رو به نام پشر می نویسن بی وجودا؟لعنتی از تک امتیازی ها متنفرم
-
چقدر دلم برای همشون میسوزه سر این پارت قلبم درد گرفت
-
منی که سر پارت قبلی از شدت خوشحالی برای اینکه تک امتیازی های عزیزم برگشتن اشک شوق میریختم الان خودم میخام برم بکشمشون
-
اره منم همین فکرو میکنم ولی باور کن رفتارهای عاشقانه زیاد داره که میشه بهشون گفت عشق یا میشه هم گفت مالکیت بیمارگونه
-
مشتی من واقعا از تورن نا امید شدم
-
هانا نه سال فرار کرد و قایم شده نه سال از خوده واقعیش فاصله گرفت نه سال از گذشته فرار کرد از پدرو از دایانا از مامانش از نلین از سیاست از شبثی که پدرش بود از همه فرار کرد درحالی که اگر شاید یه کم زودتر به این فکر می افتاد که فقط و فقط هاووک رو لو بده حداقل به شیث بگه هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد
-
هانا تو چه بدبختی هستی که غرورتو برای کلوپ پله ای کنار گذاشتی و به پادشاه التماس کردی ولی اخرش چیشد؟ اونا تورو ول کردن..
-
وای خدا منو لعنت کنه سر پارت قبلی انقدر از اینکه هانا نزاشت سامو بمیره فشاری شدم الان میرم از شدت عذاب وجدان خودمو تو استخر غرق میکنم واای واای😭😭
-
باورم نمیشه هیچکس حتی ارین و حابیل هم با تورن مخالفت نکردن😭
-
عوضی سادیسمی از اینکه به زور یک ادمو مجبور کنی وزورتو به رخش بکشی اصلا قشنگ و جالب نیست و براساس اون کاغذ شاید بخواد جلوی یونا هم رابطه داشته باشند داره ازش بدم میاد
-
چرا واقعیت رو گوش نکردن؟ چرا حرفای زاویر رو باور کردن؟چرا انقدر از چشمم افتادن؟
-
مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی🙏☺️
-
نظریه خوبی بود نه 😂😂 واای اگه این بشه چی مییشهه
-
چقدر دیالوگای میراث رو اونجا که میگفت از بچگی دوست داشتم خورشید داشته باشم رو دوست داشتم🥺
-
عاشق متن قرارداد شدم 🤣🤣😐
-
هیچوقت انقدر از کلوپ پله ای ناامید نشده بودم!ازت متنفرم تورن
-
رمان خوبی بود ممنونم
-
من نظرم اینه که اون موتوری ارتان بوده و میاث قطعا میدونه که نعنا دختره بهشم گفت که بره اماده بشه اون میره بیرون با یه چیزی زنگ میزنه جمال اونم میاد دنبالش میبرش خونه خودشون پیش ن مامان و باباش اما از اونجایی که اون موتوره میتونه ارتان باشه میراث میاد شب تو خواب نعنا رو برمیداره میبره
-
دلم خیلی از تورن گرفت خیلی حرف زشتی به هانا زد قبول دارم هانا با هدف بدی بهشون نزدیک شده بود اما در برابر بچگی تورن بی تقصیر بود هانا اون موقع ده سالش بود
-
من از اول تا اخرش اشک میریختم لعنتی خیلی روی روحیم تاثیر داشت😭😭
-
عجب جمله ای😭😭👏
-
وای الان فک کن نعنا بره مدرسه وسیله هاشو جمع کنه بعد تازه اگه بتونه از دست یونا فرار کنه از مدرسه بره بیرون یهو گیر میراث بی افته واقعا منتظر اون صحنه هام😂
-
نه فکر میکنه فمبویه🤣
-
بچه ها سر جدتون به جای دعوا سر پارت کوتاه و.. بیاید حمیده رو مجبور کنیم جغد انبار و چاپ کنه کتابش خدا میشه چاپ سه مودم دو سه تا از نسخه چاپیشو میخرم حمیده سر جدت بده چاپ خونه یاقوت چاپش کنه ما حمایت میکنیم
-
الان نمی دونم باید به هانا حق بدم یا نه کلوپ پله ای خواستن ولش کنن و به زاویر بدنش در حالی که هانا هم قبلاً بهشون خیانت کرده بود و با هدف بدی بهشون نزدیک شد اگر پیش زاویر میموند باید خفت رو قبول میکرد اما هانا باید نلین رو نجات بده و اگه زاویر دستور بده این کار غیرممکن میشه کلیو آخه کجایی
-
منم از شدت گریه دیگه دارم رسما بندری میرم😭تورن چقدر نامردی کرد
-
عاشق نیست، وسواس یا وابستگی بیمارگونه داره. به نظر من هنوز به مرحله شیفتگی و عاشقی کامل نرسیده ولی احتمالا رسیدنش نزدیکه.
-
باروم نمیشه..!
-
دیروز سایت کلا بسته بود امکان پارت گذاری نبود، عوضش در همین هفته پارت هدیه قرار میگیره
-
(من یه بیمارم و تو تنها دارویِ منی.) زیبا بود🛐
-
ممنونم بابت درک و توضیحت نیای عزیز♥️
-
سلام عزیز دل، اول این که سایت کلا درحال بروز رسانی بود و امکان پارت گذاری در این دو روز اخیر نبود. دوم این که من توضیح دادم توی یکی از کامنتها که معده درد شدیدی داشتم در این چند روز و واقعا توان بدنم نمیکشید که پارت بنویسم. مورد بعدی هم اینه که هرروز دو سه پارت؟؟ واقعا کار سختیه و چون ماهم مثل خودت
-
نعنا دقیقا چی تو میراث دید که فک کرد با یه گریه الکی میتونه گولش بزنه😂
-
نمی دونم فعلا چی بگم طرف کی باشم بریم جلو ببینیم چی میشه
-
آوینا جان قلمت حرف نداره امیدوارم یروز به یکی از بهترین نویسنده ها بشی رمانت عالیه
-
الهی بمیرم اون موقع که میراث تب داشت مادرش کدوم گوری بود آقا این بچه اینجور که معلومه مادر که بالا سرش نبود اسباب بازی که نداشت درواقع اصلا بچگی نکرد معلومه که اون بچه میشه میراث شب(حالا همچنان یکسری ها دلشون برا یونا بسوزه)
-
عالی بود خدا قوت
-
ولی درمونده بودن همشون چقد حس میشه
-
چرا من حس میکنم اون ته چینو واقعا ما جان پخت😔
-
سفره ای که پهن کرده.. 🫠
-
دلم برای همه تو این پارت آتیش گرفت (بجز زاویه البته) حمیده منظورت چیه از اول پارت دارم گریه میکنمم
-
نعنا ثابت کرد مهم نیست دخترا تو چه شرایط و موقعیتی باشن، همیشه غذا برامون تو اولویت
-
آقا جدی چرا امضای نعنا رو بوسید من هی میگم میراث عاشقشه شما بگین نه😂😔
-
منظورت چیه ما کشته نشیم🤣🤣🤣🤣
-
لبخندهای میراث.. :))
-
😭🤣
-
*لبخند ژکوند 😃😃😀😆😆 نعنا خانم تبریک ب.. گا رفتی عسیسم🎀🎀
-
ای خدا مادر😭✨
-
چرا من حس میکنم ساسان میمیره🥲
-
یه سوال فنی ، الان مثلا نعنا با کدوم عقل سلیمی فک کرده میتونه از دست میراث فرار کنه😐😑
-
کیان نیومده رفت قاطی مرغا 😂😂
-
خیلی خوب بود ممنونم عزیزم💋😍❤️.نمیدونم اما انگار میراث میدونه دختره برا همین اینطوری گفت چون میدونه نعنا به همین سادگی رضایت نمیده
-
عاشق ذهنای خلاقتونم😂😂😅
-
🤣🤣🤣🤣🤣
-
سنگینی بیش از حد پارت به هممون فشار آورده ها😂
-
جدیدا همه میان رمان های مافیایی و جنایی و ترسناک می نویسند دیگه واقعا گندشو درآوردن ولی این داستان قشنگی داشت و متفاوت ممنون از نویسنده💓🎀
-
خداییش حال کردما ، الان برگشتم یه بار دیگه پارت اول رو خوندم خداییش نعنا واقعا عوض شد و تا همینجا هم صد هیچ میتونه پوز اون پسره بی ،^*:&؟؟$/؛*" بخوابونه😊😁😌
رمان جدید و تازه
جدیدترین رمانها و داستانهای منتشر شده
-
رمان میکائیل جدید
نویسنده فاطمه عیوض خانیگاهی یک اتفاق طوفانی ، چنان زندگیتو زیر و رو میکنه که تا مدت ها مات و مبهوت این بازی عجیب و غریب دنیا تو بُهت و تعجب ، ساعت ها به یک نقطه خیره میشی و توان حرف زدنم پیدا نمیکنی . این اتفاق تو زندگی...
-
رمان تو که مرده بودی جدید
نویسنده محبوبه لطیفیستاره از آن آدمهایی بود که زندگیاش را از پشت قاب یک پنجره میدید؛ پنجرهای که رو به عمارت قدیمی و متروکهای باز میشد که سالها بود کسی جرأت نزدیک شدن به آن را نداشت. اما وقتی پروژه بازسازی عمارت...
-
رمان داستان کوتاه در راه او جدید
نویسنده زهره پورصباغچشمهایم را باز کردم پرتو نورخورشید از میان پرده عبور کرده و نورش روی گل های قالی اتاقم افتاده بود. امروز قرار بود از پست چیزی برایم برسد؛ چیزی که چند روزی بود ذهنم را مشغول کرده بود. از رختخواب...
-
رمان یادگار اولین مرگ جدید
نویسنده معصومه علیایی و حدیث بلیاردر اوایل قرن گذشته، زندگی زنی جوان با خیانت همسرش و رابطهی پنهانی او با خدمتکار خانه، به فاجعهای جبرانناپذیر ختم میشود. زن که توان تحمل این زخم را ندارد، در اوج خشم، عمارت را به آتش میکشد و هر...
-
رمان ال پیانو
نویسنده مهتاب جهان فردو سال قبل، ذهنش همه چیز را فراموش کرد اما قلبش نه... الناز دو سال است با گذشتهای زندگی میکند که هیچ تصویری از آن در ذهنش باقی نمانده. دو سال است میان سؤالهایی بیجواب، رازهایی ناگفته و آدمهایی...
-
رمان عمارت سرخ عشق | جلد دوم
نویسنده مرجان منوچهریدلارام میان روزهای جوانی اش، زندگیاش را در میان اجبارها، دلشکستگیها و آرزوهایی که یکی پس از دیگری رنگ میباختند سپری کرد. نامزدی با سعید، که قرار بود آغاز خوشبختی باشد، برای او چیزی جز رنج و...