لیست کلیه پارتهای رمان آخرین گلوله : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان آخرین گلوله - پارت 121
مقابل یک خانهیِ قدیمیِ آجرنما ماشین را پارک کرد.همراه با رز، روبه دربِ سفیدِ زنگزده ایستاد.شب بود و سایه سیاهی همهجا را در بر گرفتهبود! چراغ خانهها یکی در میان روشن بود و جزء صدای پیچیدن باد در میان شاخ و برگ درختان،هیچ صدای دیگری به گوش نمیرسید. برسام به خانه مقابلش که در انتهای کوچهی ...
بروزرسانی در : ۸۶۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 122
فندک را زیر سیگار گرفت و پک محکمی زد. از لابهلای دود، به موجهای کوتاه و بلند دریا نگریست. موجهایی که به ساحل میآمدند و بعد، به دریا، خانه ابدیشان بر میگشتند. کمی فکر کرد و دید؛ زندگیاش دست کمی از آن موجها ندارد.تا پا به ساحل خوشبختی میگذاشت؛ دریای مشکلات او را سمت خود میکشید. ...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 123
گاهی وقتها سیری از اتفاقات غیرمنتظره روانه زندگیات میشود! اتفاقاتی که هیچ وقت از گوشه ذهنت خطور نکرده! گاهی وقتها طوفان وارد زندگیت میشود. میآید و گرد و غبار روی خاطرات مدفون شده را کنار میزند. آن وقت تو میمانی و هجوم وحشتناک خاطرات! خاطراتی که برای فراموش کردنشان،بارهابارها آرزو ...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 124
سیگار را از درون پاکت بیرون کشید و میان لبهایش گذاشت.پنجمین نخش بود؟ یا ششمی؟ حتی آمارش هم نداشت! چند باری فندکش را فشرد. انگار گاز فندک هم به اتمام رسیدهبود! درست مانند روزهای خوشِ او! شانسش را مجدد امتحان کرد. اینبار شعله کوچک آتش، جانسوزانه به جان سیگار افتاد.فندک را به داخل داشبورد پرت...
بروزرسانی در : ۸۵۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 125
بردیا دیگر نمیتوانست در مقابل او کوتاه بیاید.بیش از این، تحمل نادیده شدن نداشت! دلارا هربار ثامر و امیرسام را به او ترجیح میداد.پس او چه میشد؟ چقدر باید صبر میکرد تا دلارا را کنار خود داشته باشد؟ سعی کرد در مقابل او بردباری به خرج دهد.بارها و مکرراً! اما دیگر کاسهی صبرش لبریز شدهبود. سم...
بروزرسانی در : ۸۵۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 126
با نوک انگشتانش، روی میز ضربه میزد. پایش نیز ضرب گرفتهبود. با دیدن ژورنالها، به قدری عصبانی شدهبود که هیچ نفهمید خود را چطور به زندان رسانده است.آهیر، پایش را فراتر از حد خود گذاشتهبود. بردیا به وضوح احساس میکرد؛کسی دست رو نقطه ضعفش گذاشتهاست. و دلارا،بزرگترین نقطه ضعف او بود! پارچ را ...
بروزرسانی در : ۸۵۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 127
کمپرس سرد را کنار شقیقهاش گذاشت تا کمی از ورم صورتش کاسته شود.آهیر را سیر کتک کردهبود اما چند مشت هم از جانب آهیر،نوشِ جان خودش شد! چهرهِ او، با آن چشم بند مضحکش،مدام در مقابل چشمان بردیا ظاهر میشد! در ذهنش،چندباری استایلِ کلاسیکِ آهیر را به تمسخر گرفت.آهیر، ده و نه سالی از بردیا بزرگتر بود...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 128
آسمان به رسم عادت،کت سیاهش را بر تن کرده بود.انگار کت همیشگیاش نبود!سیاهتر بود! درست مثل دنیای تیر و تاریک بردیا! میخواست به خانهشان برود تا محبوبه و بهار را از تصمیم ناگهانیاش آگاه کند.منتها در میان راه پشیمان شد.میدانست اگر مسئله ازدواج را مطرح کند،محبوبه پس میافتد.حوصله شر به پا کردن ن...
بروزرسانی در : ۸۵۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 129
گاهی وقتها،روزهایی در زندگی پیش میآید که دلت میخواهد در برابر بار مشکلات کمر خم کنی. دلت میخواهد از عالم و آدم فاصله بگیری تا در کنجِ دلت، به حالِ زارت گریه کنی. بعضی روزها، دلت میخواهد از همه چیز و همه کس دست بکشی تا روحِ زخمی و خستهات را به آغوش بکشی. گاهی وقتها، دیگر نمیتوانی تکیهگا...
بروزرسانی در : ۸۵۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 130
چند روزی بود که با انواع و اقسام قرصهای آرامبخش،آرام گرفتهبود.دگر مثل روزهای اول دچار حمله عصبی نمیشد! هرچند از آهیر هم خبری نبود!نه گلی و نه کادویی! به ناچار منتظر حرکت بعدی او مانده بودند. هیچ کس نمیتوانست حدس بزند که آهیر چه فکری در سر دارد.رئیس زندان گفته بود دوسال از حبسش باقی مانده....
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 131
خانواده محمدی برای صرف شام دور میز جمع شدهبودند.جو خانه از سنگین هم سنگینتر بود! محبوبه و بهار با صحبت در مورد اتفاقات روزمره ،سعی کردند سکوت محیط را بشکنند.منتها رابطه بین بردیا و سرهنگ حسابی شکرآب بود.در طول شام، گره بین ابروهای محمد،برای یکثانیه کوتاه هم باز نشد. چند روز گذشتهبود اما...
بروزرسانی در : ۸۴۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 132
باران شدت گرفتهبود. تیغههای برفپاککن به طور مداوم روی شیشه حرکت میکردند.با این وجود نمیتوانست مسیر مقابلش را به وضوح ببیند.خواست دو طرف خیابان را بررسی کند.منتها باران دیدهاش را گرفته بود.بهناچار پنجره راننده و کمکراننده را تا نیمه پائین داد. باد سرد،قطرات باران را همچون سیلی به صورت د...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 133
از شیشهِ جلو ماشین به آنها خیره شد. باران شرشر میبارید و تیغههای برفپاککن به عقب و جلو حرکت میکردند. همانطور که نگاهشان میکرد؛خلال دندانی برداشت و میان دندانهایش را تمیز کرد.بوی ساندویچ سوسیس و پنیر در فضای داخلی ماشین پیچیده بود.جرئهای از نوشابه را نوشید و با لذتِ تمام به تماشایِ ج...
بروزرسانی در : ۸۴۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 134
روی مبل چرمی تکنفره نشسته بود.پردههای کتان طوسی رنگ را کیپ تا کیپ کشیدهبود. نور خورشید هیچ راهی برای ورود نداشت! با دو انگشت سبابه و میانی،شقیقهاش را دورانی ماساژ میداد.چشمهایش را بستهبود و در دنیای تاریک ذهنش پرسه میزد. ذهنش از فضای سالن نیز تاریکتر بود! پک محکمی به پیپ در دستش زد. در ...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 135
به تنه تنومد بید مجنون تکیهداد.از میان شاخ و برگ درخت،به آسمان بالا سرش چشم دوخت.لیوان دمنوشِ بابونه را بین دستانش گرفتهبود.منتها در ذهنش آشوب به پا شده بود و بابونه دگر از گرما افتاده بود! دوربینهای امنیتی عمارت را بررسی کرده بود.میدانست مامورهای پلیس در اطراف خانه پرسه میزنند.انتظار داشت...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 136
سرش را روی فرمان ماشین گذاشتهبود.مقابل قنادی پارک کردهبود و منتظر بهار بود!مصطفی برایش یک خودرو تمام دودی آوردهبود.خودرویی که تحت تعقیب پلیس نبود! سرش از درد داشت منفجر میشد.دلارا را دیده بود.حال دختر خوب بود اما امیرسام همچنان از دست خودش عصبانی و شاکی بود.آن دو به یکدیگر قول داده بودند تا ا...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 137
.ماسک مشکی را تا بینیاش بالا کشید.کلاهِ کپ را روی سرش فیکس کرد تا مبادا شناسایی بشود.ریموت در را فشرد.از گوشه چشم به بهار نگاه کرد.حرفهایِ دردناکِ دختر همچون خوره به جانش افتاده بود.دوست داشتن اصلاً یعنی چه؟ اگر بهار را دوست داشت،شلیک نمیکرد؟ خودش هم نمیدانست! شاید هم میدانست و انکار میکرد!...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 138
پسرِ جوان تمام حواسش را جمع کرده بود تا با دقت فراوان موهای خرماییرنگ آهیر را کوتاه کند. آهیر بسیار حساس بود.برای همین کوچکترین خطایی نباید از پسر سر میزد. با شانهِ مخصوص آهیر،شانهای به موهایش زد.چشمانش را ریز کرد و قد هر تار مو را بررسی کرد.با نوک قیچی،چند تار موی او را اندکی کوتاه کرد تا م...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 139
از پشت پنجره به ماهِ کاملِ آسمانِ تیره و تار چشم دوخت.آن روز فردی با او تماس گرفتهبود که ادعا میکرد پسرش هست! به راستی فرزندش بود؟ پس از سیسال و اندی صدای پسرش را شنیدهبود؟ آن صدایِ بمِ مردانه متعلق به برسامش بود؟ یعنی انقضاء روزهای تلخش به پایان رسیدهبود؟ دگر در مقابل محبوبه سرافکنده نبود؟...
بروزرسانی در : ۸۳۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 140
فرقی نمیکند کجای این کرهخاکی زندگی کنی! فرقی نمیکند یک پیرمردِ عصا بدستِ شصت ساله باشی یا یک دختر بچه هشت ساله با موهای خرمایی بافته شده! فرقی نمیکند در بستر بیماری باشی یا برنده مسابقات دو ماراتن! وقتش که برسد، باید حسابی که با دنیا داریم را تسویه کنیم.برای دنیا فرقی نمیکند که تو کی هست...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
