لیست کلیه پارتهای رمان آخرین گلوله : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان آخرین گلوله - پارت 1
بهناماو که خلقکردعشقرا تاجانبدهد دلمردهام را میدانی دوراهی یعنی چه؟ دوراهی یعنی تقدیری که من گرفتارش شدم! منی که از مرگ بیزارم و محکوم به یک انتخاب بیرحمانهام.انتخابی که با تنها گلوله باقیمانده شکل میگیرد و منتهی میشود به نجات جان یک نفر.آری! دوراهی یعنی؛ با آخرین گلوله خشابت ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 2
سرگرد در بندر پرسه میزد و به دنبال نشانهای میگشت.نه از دختر خبری بود و نه از کشتی موردِ نظر! با چراغ قوه اطراف را تحت نظر گرفته بود که ناگهان در چند متریش متوجه یک سوله قدیمی شد.تصمیم گرفت سوی سوله برود و چرخی هم در آنجا بزند.به قول معروف:《کار از محکم کاری عیب نمیکنه!》 هنوز به سوله نرسیده بود ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 3
به خودرو که رسیدند،سرتا پای هر دویشان خیس شده بود! دست کمی از موش آب کشیده شده نداشتند! بردیا از صندوق عقب سوییشرت مشکیش را بیرون آورد و سوی دختر گرفت. _اینو بپوش! دختر درحالی که مثل بید میلرزید،دستش را سوی لباس دراز کرد و در همین حین،نگاهش را به سرگرد دوخت.چشمان آبی رنگش باوجود ترس، آرامش عجی...
بروزرسانی در : ۱۰۴۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 4
سرگرد بر روی عرشه کشتی ایستاده بود.کشتی سفید و کوچکی که یشتر حکم کشتی تفریحی داشت، تا وسیلهای که بخواهد آنها را به نبرد ببرد.رک بخواهم بگویم در مقابل پلنگسیاه،بزغالهای بیش نبود! باد با بی رحمی بر صورتش سیلی میزد. موجهای دریا هرازگاهی خود را بدون دعوت مهمان کشتی میکردند و باز به خانه خود برم...
بروزرسانی در : ۱۰۴۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 5
***** ***** باران بند آمده بود و آسمان میتوانست ستارههایش را به رخ بکشد.دریا نیز مانند گهواره ای آرام طفلاش را در آغوش گرفته بود.تنها کسی که آرام نبود،سرگرد محمدی بود! به لطف حسین زخم گذشتهاش سر باز کرده بود اما آنقدر برای دستگیری امیرسام ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 6
طنابها را بهبالا انداختند تا بتوانند از بدنه مشکیرنگ کشتی بالا بروند.به دستور سرگرد محمدی همه در عرشه پخش شدند تا هرکسی را که دیدند دستگیر کنند. حسین روبه بردیا کرد و گفت _اینجا خیلی خلوته!مطمعنی پلنگ سیاهه؟ سرگرد به بدنه داخلی کشتی که عکس یک پلنگ بود اشاره کرد _آره مطمعنام !قبلا هم این...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 7
با دیدن کیسههای شفاف ، دست اش مشت شد.یکی از کیسهها را باز کرد و در مقابل بینی اش قرار داد _کراک کوکائینه ! کیسه را در میان انگشتاناش له کرد و دست دیگر اش را با مشت به زمین کوبید. حسین که حال دست کمی از او نداشت به دست و پای دخترها اشاره کرد _مواد رو با طناب به دست و پاشون بسته.پسره عوضی خ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 8
*** بردیا : با دیدن دقیقهشمار ،ضربان قلبام اوج گرفت. فقط صدای تیک تیک بمب و تپشهای پیدرپی قلبام را میشنیدم که ناگهان دقیقه شمار بمبهای روی بدن ارسلان هم فعال شد.دستهایش را با طناب بسته بودند اما بمبها را با زنجیر به بدناش قفل کرده بودند و کلید قفل هم در دسترس نبود.سه دقیقه دیگر بر...
بروزرسانی در : ۱۰۳۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 9
با احتیاط سر ارسلان را گرفتم و پیشانیام را به پیشانی اش چسباندم که بغض هر دویمان شکست.ارسلان نفسی عمیق کشید و در حالی که سعی میکرد اشکهایش را کنترل کند گفت _مراقب مادرم باش ! _مثل مادر خودم مراقباش هستم . به بمب نگاه کردم.یک دقیقه و سی ثانیه مانده بود. حسین برای آخرین بار به ارسلان نگاه ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 10
راوی: آسمان با طلوع خورشید جانی دوباره گرفته بود.مرغ های دریایی مهاجر که توسط مردم بومی شهر شالو نامیده میشدند ،برفراز آب های بیکران خلیج فارس پرواز میکردند. امیرسام که توانسته بود در مقابل نیروهای پلیس کمر خم نکند ، نگاه رضایتمنداش را به کشتی P530 دوخته بود.P530 درحال دور شدن از ساحل بو...
بروزرسانی در : ۱۰۳۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 11
یک هفته بعد : اواسط پائیز بود و بهحکم آبان،دومین پسر پائیز خیابانهای تهران را برگریزان کردهبودند.عطر نارنگی ،پرتقال و خرمالو در بازار تجریش هرکس را مست خود میکرد.اگر مسیرت به انقلاب ختم میشد ، رایحه قهوه از میان کتابهای خوش آب و رنگ عبور میکرد تا قلبات را تسخیر کند و هنگامی که در گن...
بروزرسانی در : ۱۰۳۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 12
امیرسام ریز خندید و سپس پتو را روی خود کشید تا به آغوش خواب برگردد. دلآرا بار دیگر پتو را از رویش کنار زد و لیوان آبی که در کنار تخت بود را بر رویش خالی کرد. _بلند شو.آقا برگشته ! امیرسام درحالی که خیس شده بود،بر روی تخت نشست.قطرات آب از روی صورتاش میچکید.چشمهای خمار اش را به دلآرا که با...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 13
در حوالی خیابانهای ولیعصر ،بردیا در ماشیناش نشسته بود.هنوز داغ مرگ ارسلان بر سینهاش سنگینی میکرد.این را از لباس سیاه بر تنو چشمهای آغشته به خوناش نیز میشد فهمید.در سمت کمک راننده باز شد و حسین با برگههای در دستاش نشست. _درست حدس زدی.بالاخره کار انتقال پولها رو شروع کردن. بردیا برگه...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 14
دلآرا از پنجرهی کافه خیابان را نظارت میکرد که قطرات کوچک باران بر روی شیشه نشست. دو قلپ اخر قهوهاش را یک نفس سر کشید و پس از حساب کردن هزینهاش از کافه بیرون زد.رانندهاش خواست در ماشین را برایش باز کند که گفت _فعلا همینجا بمون.میخوام قدم بزنم. ریههایش را از عطر باران و خاک نم زده پر کر...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 15
سرگرد محمدی که بوی ترس به مشاماش رسیده بود،دستهایش را مانند حصار در دو طرف دلآرا قرار داد و ردیاب کوچکی که در بین انگشتهایش پنهان شده بود را داخل کیف نیمهباز دختر انداخت.چند قدمی به عقب رفت و به دستهای معلق دلآرا ریزخندید.دلآرا که دیگر گرمی تنفس بردیا را حس نمیکرد ،چشمهایش را گشود و او ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 16
امیرسام در مجاور کافهقنادی رز پارک کرده بود.سقز نعناعی را میجوید و نقشه را در ذهناش مرور میکرد.به واسطه عکسی که دلآرا آورده بود،به خواهر بردیا رسید.بهار بر خلاف پدر و برادرش اهل تفنگ و خشونت نبود و در دنیای خود کیک و شرینی میپخت.امیرسام عطر بولگاری فالکار را از داشبورد بیرون آورد و گرد...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 17
روزهای دیگر نیز به کافه قنادی میرفت و همان همیشگی را سفارش میداد.مجدد روبهروی بهار مینشست و زیر چشمی نگاهاش میکرد.در یکی از عصرهای پائیزی ،وقتی پسر بچه گل فروش وارد آنجا شد او را صدا کرد و با چند اسکانس صد هزا تومانی تمام دسته گلهایش را که شامل رز،مریم و آفتاب گردان بود خرید.روبه گلف...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 18
فردا شباش با موتور سیکلتای که نماد پلنگسیاه را داشت به کافهقنادی رفت.در نقطهای کور ایستاده بود.اطراف را نگاه کرد تا از نبود سرگرد محمدی اطمینان خاطر پیدا کند.به محض خروج بهار ،به موتور سواری که در طرف دیگر خیابان ایستاده بود ،نور بالا داد. فرد ناشناس با یک گاز خود را به بهار رساند و کیف ا...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 19
خانواده محمدی برای صرف شام منتظر بهار بودند.بردیا بر روی کاناپه قهوهای رنگ نشسته بود و کانالهای تلویزیون را بالا و پایین میکرد که نگاهاش به ساعت خورد.روبه محبوبهخانم که در حال چیدن بشقابهای سفیدرنگ بر میز شیشه ای بود کرد و گفت _مامان خانم پس این دخترت کجاست ؟ محبوبه به محمد که در حال...
بروزرسانی در : ۱۰۲۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 20
یکی از جیپیاس ها به عمارت ثامر ختممیشد.سرهنگ محمدی از ماشین پیاده و زنگ آیفون را فشرد.صدای زن میانسالی به گوش رسید _بفرمایید _سرهنگ محمدی هستم و برای بازرسی خونه اومدم. زن هیچ جوابی نداد که محمد دوباره زنگ زد.بردیا قصد ورود به خانه را داشت که پدر اش مانع شد.چند ثانیه بعد ثامر در را باز کرد...
بروزرسانی در : ۱۰۲۹ روز پیش
