پارت صد و سی و نهم :

از پشت پنجره به ماهِ کاملِ آسمانِ تیره و تار چشم دوخت.آن روز فردی با او تماس گرفته‌بود که ادعا می‌کرد پسرش هست!
به راستی فرزندش بود؟ پس از سی‌سال و اندی صدای پسرش را شنیده‌بود؟ آن صدایِ بمِ مردانه متعلق به برسامش بود؟ یعنی انقضاء روزهای تلخش به پایان رسیده‌بود؟ دگر در مقابل محبوبه سرافکنده نبود؟ می‌توانست پس از سی‌سال زن را به فرزندش برساند؟
از عمق وجودش دوست داشت به این رن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    خدا همتونو لعنت کنه من با امیرسام میرم حاضرم براش بمیرم دق میکنمبراش

    ۳ هفته پیش
  • ترنم

    0

    اما نیلوفر جون چرا چیزی به ثامر نگفت در مورد بهار نمیدونم شایدم من اینجور حس میکنم در مورد بهار یکم بیخالیه فقط یکمااا

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    متوجه منظورت نشدم عزیزم❤️ چی رو در مورد بهار نگفت؟؟ یکمم داستان یادم رفته😅😅

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    امیر که رفت پیش ثامر اونو نگفت که با بهار کلا بهم زدم و این چیزا و امیرسام رو میگم برای بهار ی ذره بیخیال رفتار میکنه

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اخه ثامر با رابطه‌شون از اول موافق نبود....به همین‌خاطر گفتنش هم فایده‌ای نداشت💔💔

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    دلم سوخت برا امیر خیلی گناه داره اونم بغضی شدممم😭

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اره بچه😭

    ۸ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    عشق؟عشق مدت ها پیش آشیانه ی کوچک اوراترک کرد🥲طرفداربردیاهستم امادلیل نمیشه غم امیرو توی این پارت درک نکرده باشم!بهش حق میدم نگران *** ثامروبردیاباشه💔درسته ک جاست بردیاولی تو هم غصه نخورامیرسام🙃

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    کاملا موافقم باهات❤️🥲 امیرک هم گناه داره...🥺🦊

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    1

    😪این پارت دیگه واقعا گریه کردم برا امیرک

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیر شاید به روی خودش نیاره ولی ثامر رو خیلی دوست داره🥺❤️

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    ❤️😪

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    1

    امیرسام اگه ثامر بال وپرش نمیشد شاید زنده نمی موند یا شاید خلافکار نمیشد ولی آدمها به کسایی که درسختی چشم بازکردن کنارشون بودن بدهکارن وهمیشه بهشون تعهد دارن الانم این سه نفر نه راه پس دارن نه پیش

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خیلی قشنگ توصیف کردید👌🏻❤️ آدم‌ها به کسایی که تو سختی کنارشون بودن،بدهکارن 🙂❤️ همین مسئله موجب رابطه ناگسستنی این سه نفر شده..❤️

    ۲ سال پیش
  • نگار

    0

    وای خدا ی ترس بدی افتاد تو جونم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چه‌قدر جات خالی بود نگارجانم❤️🫂✨️

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    خبر های بدی توی راه هست پارت گذاری هم برای یه مدت قرار متوقف بشه هیییییی انشالا تو امتحان هات موفق باشی نویسنده 🫠🫠

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزدلم❤️❤️ انءشاءالله زودی برمیگردیممم🥺🫂❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    شاید باورش برات سخت باشه نیلوفر ولی من با این پارت خیلی بیشتر بغضم گرفت تا چند پارت قبلی 🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    الهی🥺❤️ امیرک ارادت خاصی به ثامر داره🥲

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    ما هم ارادت خاصی به امیرک داریم( مخصوصا من)😂😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️😂

    ۲ سال پیش
  • معظمه

    0

    من کلا عاشق رمان های پلیسی هستم و اصولا رمان زیاد میخونم برای همین ب نقد کارتون پرداختم ک میگید قرار نرسن بهم ب زودی.. بازم ممنون از مهارت قلمتون و وقتی ک میزارید برای پاسخگویی❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم❤️ لطف دارید😍✨️ بله پستی و بلندی زیاد در پیش دارن..و به نحوی عشق در نگاه اول بوده😅 امیدوارم از خوندن آخرین گلوله لذت ببرید❤️

    ۲ سال پیش
  • ......

    1

    همین الان دلم میخواد گریه کنم یعنی چی تا اول تیر پارت نداریم 😭 ولی خب درکت میکنم چون فصل امتحانات هست فصل بدبختی ها نتیجه اعمالمون 😭 امیدوارم از اول تیر با نتیجه عالی از امتحانات پر قدرت ادامه بدی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    منم دوست دارم گریه کنمم.بیا باهم گریه کنیم دوست عزیزی که نمیدونم اسمت چیه🥲🥲😭😭❤️❤️ مرسی از درکت گلم.امیدوارم شماهم حسابی بدرخشی❤️😍😎

    ۲ سال پیش
  • حنا

    0

    فقط دلم می خواد ثامر برسام ببینه و بفهمه پسرشه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    هم ثامر و هم برسام واقعا خیلی اذیت شدن و حق‌شون که کنارهم باشن🥲❤️‍🩹

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    شاید بردیا بیشتر سرش بلا اومده باشه ولی همیشه یکیو داشته که بهش تکیه کنه ولی امیر همون فردیه که همه فکر میکنن هیچوقت ناراحت نمیشه هیچوقت نمیشکنه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    درسته!امیر این چند وقت تحت فشار بود و تنهاشد💔.ولی بردیا هم به تازگی پشتیبانه پیداکرده🥺 از طرفی به دلارا هم توجه فرمایید.این دختر تنها کسی بود که از اول رمان تا همین چندپارت پیش طرف امیر بود.🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    امیر🤕بچم گناه داره اصلا خوب کاری کرد شلیک کرد (جهت دفاع کردن از امیر البته من سر اون فلش هم ازت حمایت کردم😇🧡😘) این عالی پارت بود از اول تا اخرش صورتم این طوری بود ببین👈🏻😊🙃🥺😂🥰

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نوش نگاه قشنگت❤️ آفریییین طرف هر دو طرف باش😂

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    امیر ما ازت دفاع میکنیم حتی به اشتباه😂😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دوست داریم حتی به اشتباه😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️