پارت صد و بیست و یک :

مقابل یک خانه‌یِ قدیمیِ آجرنما ماشین را پارک کرد.همراه با رز، روبه دربِ سفیدِ زنگ‌زده ایستاد.شب بود و سایه سیاهی همه‌جا را در بر گرفته‌بود! چراغ خانه‌ها یکی در میان روشن بود و جزء صدای پیچیدن باد در میان شاخ و برگ درختان،هیچ صدای دیگری به گوش نمی‌رسید.
برسام به خانه‌‌ مقابلش که در انتهای کوچه‌ی بن بست بنا شده‌بود ،نگاه کرد و پرسید:
_همین‌جا است؟
رز به لوکیشن نگاه کرد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    اوههههه چه خشنن این دوتاااا البته دست پروده خاجن

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁😁😁🤭🤭🤭

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    اوففففف فقط جمله همیشگی برسام🔥اینا هم خوبن ولی هیشکی برام بهارسام نمیشهههه

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • یاس

    0

    کاشکی رز و برسام انقدر خشن نمی بودن

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    رز و برسام در یه کشور دیگه با فرهنگ متفاوت بزرگ شدن و اینکه هردونفرشون زیر دست خاج بزرگ شدن عزیزم❤️ طبیعیه رفتار متفاوتی داشته باشن❤️

    ۲ سال پیش
  • هلنا

    2

    بردیا وقتی می بینم دو برادرش خلافکارن : آیا من یک لطیفه ام😂😂😂😂😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    یه برادر داره که😂

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    خشونت موج میزنه تو این پارت

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چی میتونم بگم.....🥺

    ۲ سال پیش
  • آوا

    1

    تقصیر خودته دیگه انقدر واقعی نوشتی که انگار منم اونجا ها بودم تو تمام مدت در چشامو گرفته بودم😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    لطف داری آوا جانم❤️😍🫂

    ۲ سال پیش
  • fate

    0

    جییییییییییییییییییییییییییییسسسغ

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    آراااااام😂 مسلط باش به خودت عزیزم❤️😂

    ۲ سال پیش
  • نفیسه

    0

    عالی عالی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم نفیسه جان🫂✨️

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    1

    اصلا اوفففففف خیلی خوبهههه چطوری تا فردا وایسمممم اخه مگه میشههههه اینقد خوب باشه مگه داریممممممم🥺✨ ی پارت هدیمون نشه؟😩

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    متاسفانه تا یه مدت از برسام پارت نداریم🥲🥲 ایشون حتی در دسترس منم نیست😂❤️

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    0

    ایبابا ناراحت شدم ولی اشکال نداره دلمون برا بردیا تنگ شده🤣✨

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به قول خودش تا باشه از این دلتنگی‌ها😂

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    0

    ایجاننن پس برگشت پر قدرت بردیا به پارتها تایید شد🤣🥺

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله😁

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    2

    رز چقد خوبهههه ولی برسام یچیز دیگست🥺🤣

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ترکیب قشنگین :)))))

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    0

    خیلی اصلا ایجان دارن بخدا

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😍❤️😍

    ۲ سال پیش
  • نری

    1

    واییییی خدایا چرا انقد این دوتا خوبننننننن؟ چقد باحال بود اون جمله برسام بی صبرانه منتظر فصل دومم برسام جان یه شلیکمون نشه؟😁😂 مثل همیشه عالیییییی بود نیلو جونم پر قدرت ادامه بدههههه🧡🧡

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیز دل❤️ولی اینجوری نمیشه... کم‌کم جای بردیا داره حسودیم میشه😂 چرا انقدر توجه‌ها به برسام زیاد شده؟؟😂❤️

    ۲ سال پیش
  • نری

    1

    به موقش برای بردیا هم داریم😁😁😂🧡🧡

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    آفرین😂❤️

    ۲ سال پیش
  • حلما

    1

    واییییییییییییییییییییییی نیلو جونننننن عااااااااااااااااالی بود چقدر جمله ی برسام قشننننگگگگگ بودددد پرقدرت ادامه بده

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسیییی حلمای عزیزم😍❤️🫂 نوش نگاه قشنگت✨️

    ۲ سال پیش
  • آوا

    1

    عجببببببببببببببببب چه قشنگ یعنی واقعا من یکی که مونده بودم انگار پیششون بودم انقدررر واقعی بود از همه بیشترم جمله ی آخر برسام و رز رو دوست داشتم🙂❤️ نیلوفر جون عالییییییی و بی نظیر بود دمت گرم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت برم آوای مهربووون❤️😍 چرا پیششون بودی؟😂صحنه خشونت امیز بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    و هم اکنون دوتفگدار وارد میشوند سوت جیغ هوراا کی میشه این دو برادر کنار هم باشند البته این دو برادر یکی خلافکار یکی پلیس خدا به داد برسه روباه مکار از برسام که خلافکار خوشحال میشه تا بردیا 👮 ♂️🤪

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بردیا با تاسف سری تکان می‌دهد دو می‌گوید: من دیگه نمیتونمممم😂❤️

    ۲ سال پیش
  • arezoo

    0

    tank you😍😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت❤️✨️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️