آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و بیست و چهارم :
سیگار را از درون پاکت بیرون کشید و میان لبهایش گذاشت.پنجمین نخش بود؟ یا ششمی؟ حتی آمارش هم نداشت!
چند باری فندکش را فشرد. انگار گاز فندک هم به اتمام رسیدهبود! درست مانند روزهای خوشِ او! شانسش را مجدد امتحان کرد.
اینبار شعله کوچک آتش، جانسوزانه به جان سیگار افتاد.فندک را به داخل داشبورد پرتکرد.پکی به سیگارش زد و از پشت پنچره، به عمارت ولیزاده خیره شد.
از سرهنگ محمدی
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا مجبور بود💔
۷ ماه پیشترنم
0خیلی نگران واکنش بهارم مخصوصا که بدونه کار بردیاس☹️
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
طفلی💔
۷ ماه پیشفاطمه
0با اینکه خوندم تو قسمتای قبلتر ولی یادم رفته نسبت خاج با دلارا چیه و چجوری با رز خواهر میشن..🥴🥴🥴
۲ سال پیشآمینا
0الان نیلوفر خودشو دار میزنه با این سوال 😅😅و من در جواب به تقلید از نیلو میگم در گذشته مشخص شده😅😅خاج بابای دلی و رز هست مامانشون فرق داره
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم❤️ منو خوب شناختی واقعا😂
۲ سال پیشفاطمه
0مرسیییییی
۲ سال پیشسایه
0سر پارت قبل بهش فحش دادم ولی نمیدونم چرا الان دلم براش میسوزه پسره ی احمق🥲🤧 دلم میخواد واکنش بهار رو ببینم وقتی میفهمه بردیا چیکار کرده😂😂 ولی خوشحالم که امیر دستگیر نشده و حتی میتونه فرار کنه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
واکنش بهار بسیار بسیار خطریه😂 اول باید فک کنه ببینه چطور حقیقت رو به بردیا بگه😂❤️ بعد شاکی بشه ازش
۲ سال پیش*.....*
0دلارا چرا زدیش آخه..این پسر داره از زمین و زمان و نویسنده میخوره دیگه سیلی تو این وسط پارازیت بود 😂
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
از نویسنده هم؟؟ تکذیب میکنممم😂 من مثل یه گل لطیف با بردیا رفتار میکنم❤️😂 این بلاها جبر روزگاره نه کار من
۲ سال پیش*.....*
0کاملا حق با شماست 😁
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
❤️🫂😁
۲ سال پیشثریا
0با این که تا حالا پارتی مربوط به آهیر نداشتیم ولی با توجه به اینکه چقدر دلارا رو اذیت میکنه🤧🥺🤥به شدت ازش بدم میاد 😡😤و دوست دارم سر به تنش نباشه👿احساس میکنم آهیر مشکلات روانی داره😞
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به نظر منم مشکل روانی داره.... چه بسا بدتر...🥲
۲ سال پیشهانیه
0خیلی قشنگ و غمگین بود🥺
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🥲❤️
۲ سال پیشنفیسه
0گلوله اخر متعلق به امیر هست
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
یعنی ممکنه؟🧐
۲ سال پیشنگار
0وااای خدایا جیگرم داره برای دلارا کباب میشه💔😭
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
الهی🥺❤️ غصه نخووور🫂
۲ سال پیشهلنا
0همشون تنها شدن ولی تنها نیستن میدونی؟ خوشبحالشون💔💔💔
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
الهی🥺چرااا ناراحتی؟🫂❤️
۲ سال پیشسارای
0نیلوفر گفتی مگه اینکه سرو کله ای خاله اش پیدابشه؟ خاله اش کی میشه من نفهمیدم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خدمتکار خونهی ثامر،خاله سپهر بود. منظورش اون بود
۲ سال پیشسارای
0اهان یادم اومد👍👍
۲ سال پیشثریا
0حقشه دلارا باید بیشتر میزدش😡 هی هر بار اینا یکم آرامش پیدا می کنن یه اتفاقی می افته 😭😭
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
رفتی طرف عروس؟🤭😂 قبلا طرف بردیا بودی که😂❤️
۲ سال پیشستی
1واکنش دلارا رو نسبت ب دستگیری دیدیم حالا منتظر بهاریم😂
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بهار سخت میتونه واکنش نشون بده چون بردیا از رابطه بین بهار و امیر خبر نداره🥲🤦🏻♀️
۲ سال پیشآمینا
3آخ که بردی جونم چه گرفتاری شدی تو هر طرف رو بگیری یه طرف دیگه میفته.چقدر تو مظلومی 🥲🥲
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
میبینی چهقدر مظلومه؟🥲 ازش توقع دارن حواسش به همه باشه ولی هیچکی حواسش به بردیا نیست..
۲ سال پیشسمرا
0اولین نظر و گذاشتم 😍 با توجه به اینکه این مدت نبودم کلی میگم همه ی پارتهاتون عالی بود 🙃
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله.کاملا حواسم بود که نبودی🥲 خوش برگشتی عزیزم❤️❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0بردیا عزیزم💔😭انقد براش ناراحتم که حد نداره..نمیدونم چی بگممم..بالاخره شلغشه دیگ چاره ای نداره