پارت صد و بیست و هشتم :

آسمان به رسم عادت،کت سیاهش را بر تن کرده بود.انگار کت همیشگی‌اش نبود!سیاه‌تر بود! درست مثل دنیای تیر و تاریک بردیا!
می‌خواست به خانه‌شان برود تا محبوبه و بهار را از تصمیم ناگهانی‌اش آگاه کند.منتها در میان راه پشیمان شد.می‌دانست اگر مسئله ازدواج را مطرح کند،محبوبه پس می‌افتد.حوصله شر به پا کردن نداشت.
چرا یک دفعه بحث خواستگاری را پیش کشید؟ خودش هم نمی‌دانست چه می‌کند و چه می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    بعد اینکه چیشد دلارا سر از خونه ولی زاده دراورد یادم رفت خیلی خیلی خیلی ببخشید خیلی سوال میکنم

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    0

    سلام عشق ببخشید یادم رفته آهیر چرا مادر دلارا رو کشته بود

    ۳ هفته پیش
  • ترنم

    0

    وااای کیف کردم این دو تا برا اولین بار بدون دعوایی کنار هم بودن با هم حرف زدن😍😍

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    منممم😁😍❤️‍🔥

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    هعییییی بردیا کاش پیشم بودی💔

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😭😭💔💔

    ۸ ماه پیش
  • Rez

    0

    حس میکنم که ثامر میمره و عروسی بچه هاش رو نمیبینه

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥲❤️

    ۸ ماه پیش
  • کامله

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍 امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    💚💚

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️😍

    ۲ سال پیش
  • نفیسه

    0

    بردیا و دلارا

    ۲ سال پیش
  • نفیسه

    0

    جدا میشن اینا

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بردیا و ثامر؟

    ۲ سال پیش
  • arezoo

    0

    مرسی گلم 😍😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    داشتم بهت فکر میکردم. گفتم آرزو کم نیستش که یهو اسمت رو دیدم😍❤️

    ۲ سال پیش
  • arezoo

    0

    قربونت😍😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️🫂

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    1

    واقعا لذت بردم اولین باره اینجور با آرامش کنار همن 🤧🥲🥺🌹 بردیا به سختی سرپاست با این همه مشکل هرکی که باشه کم میاره 😭😭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    حقیقتا منم از کنار هم بودنشون لذت بردمم.چون بردیا کلا سرسازگاری نداره😂

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    بردی جونم غصه نخور آهیر میکشتت راحت میشی از بی وفایی این مثلا خانواده🥲🥲🥲 اینقدری که داره زجر میکشه راضی به مرگش شدم میبینی نیلوفر خودم دارم گریه میکنم براش😭😭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    الهی🥺❤️نبینم گریه کنی❤️🫂 بنده خدا واقعا زیادی اذیته...🥲

    ۲ سال پیش
  • آوا

    1

    واییییییییییی عاشقت نیلوفر جونم واقعا خیلی قشنگ بود مخصوصا وقتی ثامر با لبخند به بردیا نگاه. میکرد خیلیییییییی باحال نوشتی انگار منم اونجا بودم❤️💋😍

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    شما که عزییییییز دلی منی🫂❤️😍 اولین رابطه پدر و پسریشون بود🥺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️