آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و سی و سوم :
از شیشهِ جلو ماشین به آنها خیره شد.
باران شرشر میبارید و تیغههای برفپاککن به عقب و جلو حرکت میکردند.
همانطور که نگاهشان میکرد؛خلال دندانی برداشت و میان دندانهایش را تمیز کرد.بوی ساندویچ سوسیس و پنیر در فضای داخلی ماشین پیچیده بود.جرئهای از نوشابه را نوشید و با لذتِ تمام به تماشایِ جدالِ بینِ بردیا و امیرسام نشست.گویا آن شب نوبت به نوید رسیدهبود!باید اطراف عما
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
متاسفانه💔
۷ ماه پیشترنم
0حالا اگه اهیر بفهمه چه بلایی سر دلارا اومدااا آی مهراب باید زودتر از اینا امیر رو داخل میاوردی
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥲💔
۷ ماه پیشسارای
1نیلوفر توچیکارکردی باما با بردی امیرک، دلی بهار چراااا اخه😭😶راستی عزیزم میشه شما به سازنده برنامه بگین اصلا نمیشه وارد رمان های برنامه شدقبلا داشت دیدن همه،ولی الان فقط رمان های بروز رو میاره بالا🤔
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بهبه😍 ببین کی اینجاست❤️🫂 من که کاری نکردم.خودشون به جون هم افتادن😂 چشم عزیزم اطلاع میدم✨️
۲ سال پیشسارای
0دختردیگه مارو فراموش کردی ماشالله طرفدارو لایک ها رفته بالامن توشوگم شدم😏😏😏اصلاحسودنیستماااااااااااااا(خیلی معلومه ها🤣🤣🤣🤣)
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
اتفاقا شما منو فراااموش کردی💔و اگرنه که عزیز دل منییی❤️از قدیمی ها هستی❤️ من هر موقع پارت میذارم کاملا حواسم هست کی هست کی نیست😂 الان یه لیست بلند از اونایی که نیستن دارم😂❤️
۲ سال پیشسارای
0عزیزی شما😘😘، من از اولی هاهستم باید همیشه حواست به من باشه😂 من یکمم حسودم(معلومه نیست نه)😅تعصبم روت زیاده 🤨🤨
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت برم که❤️😍 من هستمممم ولی شما کم پیدایییی خانم متعصب😂
۲ سال پیشسارای
0درگیر امتحانات پسرم مو روی سرم دیگه نیست انقدر حرص خوردمو کشیدم🤣😂🤣😂گاهی وقتاهم همسرم واقعاروی اعصابم رژهی ارتشی میزاره کم میارم و.....
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ای جانم❤️موفق باشه عزیزم❤️ من شوخی می کنم.شما هر زمان بیای قدمت رو چشممه❤️😍✨️
۲ سال پیشنیل
2نیازمند تزریق فوری پارت هدیه . آقا یعنی چی چرا یه آدم باید انقدر احمق باشه اصلا دیگه حس میکنم همه چیز به حال خودش رها شده من دوست ندارم که امیر وبردیااز مهراب ضبره بخورن
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
آهیر نه تنها رئیس زندان رو خریده،نویسنده هم خریده😂😂چون دقیقا همه چیز داره به نفع آهیر پیش میره.جدا از شوخی تمامی این اتفاقات مقدمه ورود آهیر هست🤦🏻♀️❤️❤️
۲ سال پیشسحر
1بنظرم مهراب می تونست از اون شخصیت منفی هایی باشه که مستقل برای خودش کار می کرد تا اینکه زیر دست کسی باشه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله دقیقا.مهراب هم کارکتری با ذکاوت و منفوری هست😂👌🏻❤️ البته کاری که انجام داد موقعیتش رو به خطر خواهد انداخت...
۲ سال پیشسیتا
2مهراب امیر سام رو برد پخ پخ اش کنه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
درسته یکم دستپاچه شد ولی امیر رو دست کم نگیر😂😂❤️ پخپخ نمیشه😂
۲ سال پیش*_*
3احتمالا اگه خود مهراب هم بفهمه چی شده دست و پاشو گم میکنه. اخ دلارای عزیز و مظلومم🥺🥺
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا😂 اگه به گوش آهیر برسه باید فاتحه نوید رو خوند😂❤️
۲ سال پیشنیل
1طبق حدسی که زدم نوید تقلبی ملعون اومد توی صحنه ولی این می تونست یه نقشه برای رسیدن به قاتل جاویدباشه.می تونه یجوری صحنه سازی باشه که از مهراب به آهیر برسن
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نوید ملعون عالی بود😂❤️ در واقع نمیتونه صحنهسازی باشه چون کسی خبر نداشت اون شب شیفت نویده.منتها این اتفاقا باعث میشه بردیا یهبار دیگه به نوید شک کنه🥲
۲ سال پیشثریا
1امیر وقتی بفهمه با دلی چیکار کرده خیلی ناراخت و پشیمون میشه 😔😭 دلارا هم حق داره دلگیر باشه🥲هیجان پارت برای من قابل لمس بود؟ احساس میکنم تموم این مدت کنارشون بودم و از این همه اتفاق مغزم داره میشه🤯
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا همینطوره🥺🥺 خیلی خیلی ناراحته میشه💔
۲ سال پیشfate
1یاااااللاالااااااا خدااااااا زن ادامشووو بفرس سکته رو میزنیممممم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دور از جونتون✨️❤️ سهشنبه میذارممم😁
۲ سال پیشثریا
1حسی به نوید دارم تنفره😶 آهیر هم یک دیوانه روان پریش😡😤ثامر نگران بردیا و امیر میشه و احتمالا امیر و به خاطر این کارش حسابی دعوا میکنه البته قبلش بردیا😍🥰 مهراب در پارت بعد یه بلایی سر امیر میاره🥺
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی از توجهای که به اطلاعیه داشتی❤️😍 نوید فقط برای کمک اومده بود.امیر اوضاعش کاملا روبهراهه😍
۲ سال پیشثریا
1وای خدا دیدی نیلوفر جونم من از پارت قبل گفتم این میاد🥰😂 امیر چشماتو باز میکردی خو😳 خسته نباشی عزیزم 👌🏻😍🫂❣️ دلی رو به کشتن ندهی ها باشه عزیزم 🤧🤥
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم❤️❤️ بله تنها کسی بودی که درست حدس زدی😍👏🏻
۲ سال پیشآمینا
1پارت بعد احتمالا باخشم آهیر هم روبرو بشیم سرِ دلارا.یعنی امیر خودش به تنهایی اندازه یه طویله خره .روباه مکار موقعی که نیت بردیا رو از تعقیب بفهمی و هدف تیری که زدی رو ببینی به گاو بودن خودت پی میبری😶
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
رییییلکس باش😂❤️وقتی متوجه بشه به دلارا تیر زده واقعا خیلی ناراحت میشه🤦🏻♀️🥲 شرایط استرسزایی بود،متوجه نشد چیکار میکنه بندهخدا🤦🏻♀️💔
۲ سال پیشآوا
2یه آب قند پلیر واییی چه باحال و خفن بود تروخداااا پرات هدیه بده الهی چرا آخه دلارا بدبخت این چند پارت هر چی بلای سر دلارا میاد باید بگم از نوید متنفرمممممم و اصلا توقع اینکه اونجا باشه رو نداشتم اصلا
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی که جوابدادی آوای قشنگم❤️✨️ آب قند هم الان میاااارم😂❤️ بله دلارا این چند وقت حسابی مورد ترکش من قرار گرفته.تاثیرات همنشینی با بردیاست😂😂
۲ سال پیشAa
1👏👏👏⚘😯😯😯
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😍❤️😍❤️
۲ سال پیشفاطمه
1هر آن چه که فکرش نمی کردم دشمنی در تماشای آنها بود دو پسر بی خبر از دشمن قدمی که در کمین هست هر لحظه و همه جا درگیر هم بودن دلارا با آن همه تنش گلو خورد حالا بردیا و امیرسام در تله دشمن گرفتار شدن 😔
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😂😂😂 فعلا خیالتون راحت. اوضاع امنه❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0واااای نه امیر اوضاع رو خرابتر کردیییییی