لیست کلیه پارتهای رمان آخرین گلوله : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان آخرین گلوله - پارت 41
نمیدانم این از مزایا زندگی است و یا از معایب اما زندگی به طرز عجیبی سیری از قلههای صعود و درههای سقوط است.در حالی که امیرسام در دره قرار گرفتهبود ،سرگرد خود را در نوک این قله میدید.آن دو در چرخهای از کینه ، جدال ،خشم و رقابت قرار گرفته بودند و شاید یک تلنگر میتوانست این چرخه را متوقف کند ت...
بروزرسانی در : ۱۰۲۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 42
امیرسام تیر سوزنی را به سمت صفحه دارت پرتاب کرد.برای دهمینبار نشانهاش به هدف خورد اما نارضایتی او ریشه از چیز دیگری داشت.با به یاد آوردن اینکه ثامر برای دفاع از بردیا سر تفنگ را به سمتاش گرفت،سگرمههایش درهم رفت.ثامر اهل قربان و صدقه رفتن نبود.دوست داشتن را به زبان نمیآورد و زبان چربی نیز ند...
بروزرسانی در : ۱۰۲۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 43
ثامر به درخت پرتقال نگریسته بود و با هر پتکی که بر سیگار می زد ،سیری به عمق خاطراتاش میکرد.تاریکی هوا از پنجره به اتاق هم نفوذ کرده بود و فقط لامپ مطالعه روی میز روشن بود.بردیا رو مبل چرمی نشسته بود.همنشینی با ثامر برای او مضحک بود.این را از تکانهای بی وقفه پایش نیز میشد درک کرد.ثامر به سمت پ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 44
آسمان در تاریکترین حالت خود بود که با رعشه رعد و برق برای ثانیهای در سفیدی مطلق فرو رفت.صدای رعد و برق به بلندی صدای شکسته شدن قلب امیرسام بود.او دلدادهی آن دختر بود.مجنون بود اما لیلی را نداشت.فرهاد بود اما خبری از شیرین قصه نبود.دلآرا برای سالها با او زندگی کرده بود اما عشق نتوانست قلب دخت...
بروزرسانی در : ۱۰۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 45
پرتوهای خورشید،خود را از پنجره مهمان اتاق دختر کرده بودند.با صدای تقتق ،در اتاق را گشود که با دسته گلی مواجه شد.بردیا سرش را از پشت گلها بیرون آورد. _صبحت بخیر .نمیدونستم چهگلی دوست داری برای همین برات از هر گلی خریدم. خندهای گنج لبهای دلآرا نشست.او نیز دچار عشق شده بود اما عشق را برا...
بروزرسانی در : ۱۰۲۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 46
با لمس ماوس لبتاب ،عکسها برایش بارگذاری شدند.تصاویری حاکی از قتل بهزاد ارجمند !همان مرد جاسوسی که اب زیرکاه در آمد و به ولیزاده خیانت کرد.تن او مثلهمثله شده بود و خون تا چند متری محوطه جنایت ریخته شده بود.پوشهای که حاوی پرونده امیرسام دلاوری بود را باز کرد.دلاوری نیز در چندین پرونده قتل دست ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 47
هر دو پاکت را بر روی میز در مقابل سرهنگ محمدی قرار داد.با باز شدن در حسین نیز به جمع آنها اضافه شد.بعد از درگیری فیزیکی با دلاوری ،کبودی روی صورتاش جا خوش کرده بود.بردیا دستی به صورت حسین کشید. _ناکس بدجور داغونت کرده! سرگرد یوسفی ابروهایش را بالا داد. _نبودی که رفیقت رو لت و پار کردن. سرهن...
بروزرسانی در : ۱۰۱۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 48
دود سیاه در سرتاسر خانه متروکه پخششده بود.دودی که نفس کشیدن را دشوار میکرد.بردیا و امیرسام دست خود را بر روی دهان گذاشتند تا مانع استنشاق دود شوند.تن هر دو پسر از شدت حرارت خیس عرق شده بود .بهگونهای که لباسهایشان به پوست بدنشان چسبیده بود.بردیا عرق روی پیشانیاش را پاک کرد که متوجه دریچه ر...
بروزرسانی در : ۱۰۱۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 49
با چشمهای بسته دستاش را داخل جیب فرو کرد تا تلفنهمراه را پیدا کند.با مشقت پلکهایش را کمی بالا داد که نام حسین را بر روی صفحه دید.دکمه پاور را فشار داد و گوشی را خاموش کرد.زیر لب فحشی نثار حسین کرد که با تماس بیموقعاش او را از خواب بیدار کرده است. به بدن کوفتهاش قوس و کشی داد که دلآرا را ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 50
بردیا کنار فواره ایستاده بود تا امیرسام آماده بشود. به پنجره اتاق دلآرا خیره شده بود. زیر لب زمزمه کرد _با اینکه امروز صبح دیدمت اما باز دلم میخواد ببینمت.چه بلایی سرم اومده ؟ در افکار خود غوطهور شده بود که ثامر به باغ آمد. _من دارم میرم آزمایشگاه !سپهر به فرمول جدیدی رسیده. _یادت نره که ف...
بروزرسانی در : ۱۰۱۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 51
امیرسام با قدمهای تندش طول خیابان را وجب کرده بود.در مقابل چشمهای سرگرد رژه میرفت و زیر لب به زمین و آسمان ناسزا میگفت.سرگرد که به درختی تنومند تکیه داده بود گفت _کلافه شدم از بس اینجا رژه رفتی! _دِ آخه من نمیفهمم.چطور اون حروم لقمه از قدم بعدی ما باخبر شد؟ بردیا به نوار زرد رنگی که در م...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 52
سیمین روز از آذر ماه بود.آذری که دلدادهی دی بود اما درست به هنگام وصال، پائیز باید کوچ میکرد تا زمستان اتراق پیدا کند.اینگونه شد که آذر در سیمین روز از عمرش، شبی بلند را برپا کرد.شبی که بتواند کمی بیشتر در کنار دی بماند.آن دو ثمره عشقشان را یلدا نامیدند.دختری از تبار بلندترین شب سال!دختری ک...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 53
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد ساقیا ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 54
اگر عشق به شکل یک انسان بود ،بدون شک زمان و ساعت در افعال او هیچ معنایی نداشت.انسانی که بدون ملاحظه،در وقت درست یا نادرست خرخرت را میجوید.اگر مهمان بود ، ناخوانده میشد!مهمان ناخواندهای که در هول و ولای زندگی به سراغت میآمد.اگر موج بود ،سرزده به ساحلدلت میآمد تا کل وجودت را به دریای عشق...
بروزرسانی در : ۱۰۰۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 55
با صدای آلارم گوشی به سختی از خواب بیدار شد.پیچ و تابی به بدن کوفتهاش داد.دمپاییهایش را لنگهبهلنگه پوشید و سمت پنجره رفت.قبل از اینکه پرده را کنار بزند ،سرش را بر روی شیشه سرد پنجره گذاشت تا در حالت ایستاده نیم چرتی بزند اما پنجره سرد گزینه مناسبی برای این کار نبود.پلکهایش را تا نیمه بالا دا...
بروزرسانی در : ۱۰۰۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 56
هر دو به سمت عمارت برگشتند.بهار وارد اتاقش شد تا لباس مناسبی برای قنادی پیدا کند.با صدای تقتق در گفت _بله؟ امیرسام در را گشود.تا گردن سرش را داخل اتاق کرد. _شال گردنت رو آوردم. پسر نیم نگاهی به اتاق بهار انداخت.از پردههای سفید حریر تا ست سرویسخواب همرنگاش ! در رنگ سفید آرامشی نهفته بود...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 57
بردیا به کارمندها نگریست.پیدا کردن مجرم از میان آنها دشوار بود.علیالخصوص که دیگر مدرکی هم نداشت.با آمدن مرد جوان ،پرنده هما روی شانه سرگرد نشست.مرد با گند دماغی روبه سرپرست گفت _لباس فرم من دوباره غیب شده!صدبار به نظافتچی گفتم حواسش رو جمع کنه. امیرسام و بردیا به یکدیگر نگاه کردند.گویا فر...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 58
سفری به زمان گذشته : صدای خندههای مضحکاش در کارخانه متروکه پیچید.با کشیده شدن چاقو بُرنده بر روی زمین ،صدایی ناموزون ایحاد شد.چشمهایش خمار بود و در گامهایش تعادلی نبود.به علی که از شدت درد ،بیحال شده بود نگریست.علی با طنابی محکم به صندلی بسته شده بود.او را با بیرحمانهترین شکل ممکن مورد ضر...
بروزرسانی در : ۱۰۰۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 59
ترس،وحشت و رعب احساساتی هستند که بدون شک هر انسانی روزی تجربهشان میکند.ترس کودک از تنهایی،ترس پیرمرد از مرگ،ترس از ارتفاع،ترس از تغییر و تحول،ترس از شکست و.... منشاء ترس بقاء است! ترس سر و کلهاش زمانی پیدا میشود که یک انسان بخواهد از منطقه امناش بیرون بیاید .رعب سد دفاعی انسان را بالا میب...
بروزرسانی در : ۹۹۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 60
بردیا در چند سانتیمتری ثامر ایستاده بود.قلباش مانند پتکی فولادین بر سینه ضرب میزد.صدای تیکتاک دقیقهشمار مانند بختک بر جان پسر افتادهبود.ثامر نیز دست کمی از او نداشت! بدناش بهگونهای به سردی نشستهبود که انگار خونی در رگهایش جاری نیست.بردیا برای آخرینبار به حسین نگاهکرد.غرور سرگرد به ه...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
