پارت صد و بیست و پنجم :

بردیا دیگر نمی‌توانست در مقابل او کوتاه بیاید.بیش از این، تحمل نادیده شدن نداشت!
دلارا هربار ثامر و امیرسام را به او ترجیح می‌داد.پس او چه می‌شد؟
چقدر باید صبر می‌کرد تا دلارا را کنار خود داشته باشد؟ سعی کرد در مقابل او بردباری به خرج‌ دهد.بارها و مکرراً! اما دیگر کاسه‌ی صبرش لبریز شده‌بود.
سمت دلارا خم شد.نفس‌های گرمش همچون گلوله به صورت رنگ‌پریده دختر اصابت کرد.
دس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    با این وضعیت دستگیری امیر جون منتفی شد و خوش به حال بهار خانم

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁😁😁

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    گویا اهیر و بردیا رقیب همدیگن و من عمرا روی رقیب کراشم کراش بزنم😂

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂😂😂😂

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    بردیا هم خوب شد اون حرفارو زدا بیچاره پسرم تحت فشاره و این دلارا بیشتر طرف ثامر و امیره

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا بالاخره حرف دلشو زد :)))💔

    ۸ ماه پیش
  • Kimia

    2

    حاجی پشمامممم الان دیگه خونسردی فایده نداره فشارم افتاد ترکوندییییییی بچه ها خونسردی خودتونو خفظ کنید پارت بعدی قراره جیغ بکشید

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    شما خودت ستاد روحیه‌دهی بووودی خونسرد باااااش❤️😂✨️

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    0

    بابا فدات شم من مگه میزاری با پارتا🤣🥺💓 فعلا خونسردم ولی پارت بعدی فک نکنم بشه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خدانکنه❤️ به نظرم پارت بعد هم اوکیه ولی برای پارت‌های هفته آینده حتما یه فکری به حال خونسردی کن😂

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    0

    اوه اوه بد شد که اشکال نداره قبلش ارامبخش میخورم🤣 دیگه بلاخره ی نیلوفر که بیشتر نداریم😌😂💗

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ای‌جانم😍 چه مهربوووونی شما💖🫂

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    0

    مهربونی از خودته فداتشم💓

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️🫂❤️

    ۲ سال پیش
  • ♧◇♡♤

    0

    جاننن😍😍غیرتیتم جذاابه 🤩 فقط چرا خبری از امیر و بهار نیست؟ از همین الان بگم من پشیمون شدم آهیرو نمیخوام تقدیم به توووو

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزم متاسفانه باید بگم جنس فروخته شده پس گرفته نمیشه😂 آهیر بیخ ریشه خودته😂💖 امیر و بهار فعلا نداریم....🥲

    ۲ سال پیش
  • ابان

    0

    اهیر کی بود؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اجازه میدی به بردیا بگم بیاد دستگیرت کنه؟؟ قول میدم با امیر تو یه سلول باشید❤️😂 جدا از شوخی آهیر پسر عموی دلارا بود

    ۲ سال پیش
  • سایه

    0

    آخ جوووون بردیا غیرتی میشهههه😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂😂😂 این یهو قاطی کردناش خیلی خوبه😂

    ۲ سال پیش
  • arezoo

    0

    اخ که دلم خنک شد بردیا میخاستی امیرسام بندازی زندان 😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دلت میااااد؟؟ بردیا هم گناه داااره🥲😂

    ۲ سال پیش
  • arezoo

    0

    شوخی کردم شما به دل نگیر عزیزم 😘😘😘

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه عزیزممم به دل نگرفتم مننن❤️✨️❤️منم شوخی کردمم.

    ۲ سال پیش
  • سارای

    0

    نیلوفر جونم پس پارت جدید کووووووووو😎😎🤔🤔💔😭🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزم پارت رو شب ها میذاارم❤️

    ۲ سال پیش
  • *-*

    0

    آخ آخ داداش کمک خواستی هستم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چه عالی😁 حتما بهش اطلاع میدم😂❤️

    ۲ سال پیش
  • *.....*

    1

    اخیش بردیا حرف زد انگار من خالی شدم😂 الان حس بهتری دارم از اینکه تمام حرفاش رو به دل آرا گفت و احساس سبکی میکنم 😂 ولی اون سیلیه هنوز روی دلم مونده اونم باید یه جوری خالی میکرد نه با مشت به در که😄

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    باورت میشه منم خالی شدم؟🤣 الان منم احساس سبکی می‌کنم. این بچه تو اوج عصبانیت هم داره اشک دلارا رو پاک میکنه بعد انتظار داری سیلی رو تلافی کنه؟🤣❤️

    ۲ سال پیش
  • *.....*

    0

    قانع شدم :/

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂❤️

    ۲ سال پیش
  • نگار

    1

    چرا اینطوری شددد😭😫 خیلی خفنههههههه💔💔دلم برای همشون میسوزه از اون طرف امیرسام ثامر برسام دلارا بردیا بهار برسام رز و.... دیگه نمیتونم 😭 هر کدومشون ی بدبختی دارنن😭😩

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چه‌ مهربونی شما🥺❤️ فکرت پیش همه‌شون هست....🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • نیکا

    0

    منم مهربونم دیگه نگران بردیام که به دلارا نرسه😌🥺👈🏻👉🏻😂😂 (ترکیب ایموجیا خداااست😑😂)

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    آره من که میدونم چه‌قدر نگرانی😂 برای رسیدن این دو تا بهم کلی نذر و نیاز کردی❤️😂

    ۲ سال پیش
  • نیکا

    0

    ای بابااا داشت دابطشون خراب میشداا😒😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دیدی چیشد؟ باز به مراد دلت نرسیدی😂❤️

    ۲ سال پیش
  • fate

    0

    واییی قلبمممم دددمممم وایییی نننممم وایییی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قلببببش آروووم باش❤️😂

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    مرسی بابت پارت هدیه 🥰🌹😘نه اصلا به بردیا شک نکرده بودم و احتمالا بردیا براش یه ست کامل مشت و لگد می بره😌😋

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت✨️💖 مشت و لگد که جای خود دااارد.😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️