لیست کلیه پارتهای رمان آخرین گلوله : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان آخرین گلوله - پارت 21
بردیا همراه با تیم پلیس وارد عمارت شدند.هر یک از افراد نقاط مختلف خانه را بازرسی کردند.بردیا از پلهها بالا رفت که با دلآرا که مواجه شد.سرگرد پلهها را دو تا یکی رفت تا در مقابل دلآرا قرار بگیرد. بدون هیچ اضافهگویی گفت : _بهار کجاست؟ دلآرا که تابهحال این اسم به صماخ گوشاش هم نرسیده بود ...
بروزرسانی در : ۱۰۵۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 22
دلآرا دندانهای همچون صدفاش را بهم سایید. _تو میدونی قانون ثامر چیه ؟ چرا دندون برای بهار تیز کردی ؟ما با زن ها و دختر ها کاری نداریم.به بچه ها صدمه نمیزنیم. امیرسام دستی به لای موهایش کشید .چشمهایش را بهم فشرد و گفت _این قانون ثامره.نه قانون من !من به خاطر اونا کشتیام رو از دست دادم. ...
بروزرسانی در : ۱۰۵۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 23
سپهر چسب دهان بهار کند که دختر آخ خفیفی گفت.جای چسب روی صورت قرمز شده بود و پوستاش گزگز میکرد.سپهر آبمعدنی را سمت لبهای ترکخوردهاش برد تا بنوشد.رد خون بر روی دستهای بهار خشک شده بود .پاهایش سِر شده بودند و سردی به عمق استخوانهایش نفوذ کرده بود.روبه سپهر کرد و گفت _خواهش میکنم به من ...
بروزرسانی در : ۱۰۵۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 24
ایوب دو رگه عرب و ایرانی بود که مدام به ایران و کشور های عربی رفت و آمد میکرد.امیر با دیدن فرد مقابلاش در جای خود خشکاش زد.ثامر از ماشین پیاده شد و لنگلنگکنان خود را به پسر رساند. امیرسام خواست علت آمدناش را بپرسد که یک سیلی از جانب ثامر مهمان صورتاش شد.سگرمههای امیرسام در هم فرو رفت و یک...
بروزرسانی در : ۱۰۵۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 25
با فشردن ریموت در، ماشین وارد عمارت شد.در ذهن امیرسام گره های کوری از مشکلات شکل گرفته بود.ارتباط خونی بهار و ثامر تمام نقشههای او را زیر و رو کرد .حال نه تنها در مقابل ثامر بلکه در مقابل ایوب هم باید جوابگو باشد.دستی به موهای آشفته خرماییاش کشید که با درد شقیقههایش چهره اش درهم رفت.اتفاقات ام...
بروزرسانی در : ۱۰۵۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 26
هیچ گلولهای از لوله تفنگ خارج نشد و پسر از امتحان ثامر قسر در رفت.ثامر لبخند رضایتبخشی زد.دستهایش را پشتاش برد و گفت _اگر باز هم تکرار بشه ،مجازات سنگین تری داری. _تو خودت میدونی من طبق روش خودم بازی میکنم. _میخوای ششتا گلوله رو حرومت کنم ؟ امیرسام دستاش را بر روی شانه ثامر گذاشت _ت...
بروزرسانی در : ۱۰۵۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 27
با گذشت زمان زخمها کهنهتر ،خاطرات کمرنگتر و درد ها بیصداتر میشوند.زمان انسان را محکوم به ادامه دادن میکند و با وجود هر چیزی که تجربه کرده است باید سر تا بایستد و ادامه بدهد اما فراموشی در کار نیست.انسان قرار نیست چیزی را فراموش کند!فقط آن را در گوشهای از روحاش دفن میکند و مجدد به استقب...
بروزرسانی در : ۱۰۵۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 28
فرمان ماشین را به سمت خانه چرخاند.این نامه برایش حکم یک بازی پوچ از طرف امیرسام را داشت اما با این وجود موضوعی نورون های عصبی مغزش را درگیر کرده بود.بهار را بدون هیچ درخواستی آزاد کرده بودند .در خون امیرسام رحم و مروتی در جریان نبود و مرگ مظلومانه ارسلان گواه این موضوع بود.بی شک از بهار هم ساده ن...
بروزرسانی در : ۱۰۴۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 29
سرگرد بلندشد و به سمت در خروجی رفت.دلآرا نیز از دکتر تشکر کرد و سمت اتاق گچگیری رفت.ذهن دختر آشفته بود.تنشهای هیجانی قلباش را بی مورد میدانست.هر بار که تقلا میکرد تا از سرگرد دور بماند ،سرنوشت او را در مسیرش قرار میداد.پیوند خونی بردیا با ثامر او را دل نگران کردهبود.آن قدر غرق فکر شدهب...
بروزرسانی در : ۱۰۴۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 30
راوی : محبوبهخانم که برای سلاموعلیک نیامدهبود مستقیم اصل مطلب را ادا کرد. _قرارمون این نبود! ثامر کلاهپشمیاش را از سر در آورد _مگه چیشده؟ محبوبه روسریاش را جلو کشید تا تارهای موی گندمیاش مشخص نشود. _یه نامه واسه بهار فرستادی،گفتی باباشی!بعد تازه میپرسی چیشده ؟ ثامر با شنیدن حرفها...
بروزرسانی در : ۱۰۴۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 31
ماه در آسمان تیره و تاریک میدرخشید.هوا سوز سردی به همراه داشت و سرما به عمق استخوانهای بردیا نفوذ کردهبود.زیر چشمهایش پف کردهبود و سردرد مانند بختک به جان پسر افتادهبود. کمی دورتر از منزل پارک کردهبود تا کسی متوجه حضورش نشود.در آب معدنی را باز کرد و سه عدد قرص مسکن را با یک قلپ آب بالاکش...
بروزرسانی در : ۱۰۴۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 32
در مقابل خانوادهاش ایستاده بود.حرف های بردیا را نمیتوانست باور کند برای همین خواست حقیقت را از زبان قاصر محبوبه خانم بشنود.محمد که وضع نابسامان بهار را دید ،حدساش به یقین تبدیل شد.او مطمعن شد که بهار نیز مانند بردیا از حقیقت آگاه شده است.سایه ترس بر دل محبوبه و محمد نشست.ترس از دست دادن فرزند...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 33
_دیوونه شدی نه ؟چطور این کار رو کردی؟ سپهر نوشت _همه لیاقت دونستن حقیقت رو دارن.میدونم این برای قلب پاک تو خیلی سنگینه اما نباید ازش فرار کنی ! بهار پوزخند زد. _الان داری منو نصیحت میکنی؟اونم بعد از اینکه زندگی من و داداشم رو به جهنم تبدیل کردی؟ سپهر مجدد روی کاغذ نوشت _زندگیت تا الان یه...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 34
امیرسام روبه بهار کرد و گفت _قصد جونت رو کردی دختر؟ ثامر بین هر دو نفر ایستاد و گفت _بهار هر وقت که بخواد میتونه بیاد! بهار از سر پیروزی خندهای تحویل دلاوری داد. خورشید جایگاهاش را به ماه عطا کرده بود و شب همه جا را فرا گرفته بود.بهار با چمدان از خانه بیرون آمد که با امیرسام مواجه شد.ت...
بروزرسانی در : ۱۰۳۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 35
یک هفته از اقامت بهار در عمارت پدریاش گذشته بود.محبوبه هر روز با او تماس میگرفت تا دختر به خانه برگردد.محمد نیز از رفتن بهار غمگین شده بود اما در برابر سرنوشت تسلیم شده بود.بهار دیگر برای کلکل با دلاوری در آنجا نمانده بود.او دلیل بزرگتری برای ماندن پیدا کرده بود و چه دلیلی بزرگتر از این که او...
بروزرسانی در : ۱۰۳۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 36
باران با بیرحمی میتاخت و سردی هوا به سمت زمستان کشش پیدا کرده بود.سرگرد در ماشین نشسته بود و به عمارت مقابلاش زل زده بود.رفتن به آن خانه و هم سفره شدن با افراد آنجا را مایه ننگ خود میدانست اما وقتی دستور از بالا باشد ،چارهای جزء اطاعت نمیماند.با ساک دستی از ماشین پیاده شد.جزء چند دست لباس و...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 37
آن شب با تمام اتفاقات عجیب و غریباش به صبح رسید.ثامر از پنجره اتاق به درخت پرتقال خیره شدهبود.با صدای کوبیدهشدن در ،رشته افکارش گسسته شد. _بیا داخل ! امیرسام به همراه دلآرا وارد اتاق شد.ثامر به سمت آن دو چرخید . _خودتون از هویت واقعی بردیا خبر دارید.وجودش تو خونه برای ما تهدید حساب میشه! ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 38
صدای امیرسام در گوش سرگرد پیچید . _فردا شب برای تحویل جنس باید بریم. بردیا هدفون را از روی گوشاش برداشت.ثامر و امیرسام در اتاق کار صحبت میکردند و روحشان هم از وجود شنود خبر نداشت.پیروزی سرگرد در این نبرد،ورق را عوض میکرد.او در چند قدمی طعمه خود بود و با یک خیز بلند میتوانست شکارش را به دند...
بروزرسانی در : ۱۰۳۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 39
امیرسام از آئینه بغل به موتور سواری که در تعقیب آنها بود ،نگاه کرد.او متوجه حسین شده بود.فرمان ماشین را به سمت پارکینگ پاساژ چرخاند.وارد محوطه که شدند روبه ثامر کرد. _شازده پسرت با پنبه میخواست سر ببره ! _از کجا فهمیدی به ماشین ردیاب وصله ؟ امیرسام دستی به موهایش کشید. _قبلا رد دلآرا رو با ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 40
امیرسام که بر باد تند نشسته بود ،بی درنگ کلت کمریاش را به سمت سرگرد گرفت.بردیا نیز همزمان کلتاش را به سمت دلاوری گرفت. دلاوری که جزء خون هیچ چیزی را نمیدید گفت _ریختن خون تو بیشرف از حلال هم حلال تره ! _منتظرم فقط شلیک کنی تا دستم بره رو ماشه . ثامر که از جدال این دو نفر به ستوه آمده بود ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۹ روز پیش
