پارت صد و چهل :

فرقی نمی‌کند کجای این کره‌خاکی زندگی کنی! فرقی نمی‌کند یک پیرمردِ عصا بدستِ شصت ساله باشی یا یک دختر بچه هشت ساله با موهای خرمایی بافته شده! فرقی نمی‌کند در بستر بیماری باشی یا برنده مسابقات دو ماراتن!
وقتش ‌که برسد، باید حسابی که با دنیا داریم را تسویه کنیم.برای دنیا فرقی نمی‌کند که تو کی هستی یا در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟ حتی نمی‌پرسد ایامت به کام هست یا نه! موعودش که برسد،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    عه بردیا جونم خوشحاله ها..همیشه خوشحال ببینمت پسر

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    تو پارت های جلوتر متوجه میشی🥲💔

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    0

    بله دیگ هر چی فحش بود به پسرم گفتین آفرین بهتون😒

    ۷ ماه پیش
  • هانیه

    0

    خب بچه کنجکاوه نشون میدادی حلقه رو 😁

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بدجنس بازی در اورد😂❤️

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    0

    تا هروقت باز بیاید منتظر می مونیم امیدورام موفق باشی وامتحانتو خیلی عالی تموم کنی وزودی برگردی کنارمون🥲 واما دیگه هیجان رمان داره خیلی اوج میگیره اگه ثامر بره بچه ها باید باشیطان بدجوری عذاب بکشن🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دلممم❤️🫂❤️ مرسی که تو نظرات حضور گرمت رو نشون میدی😘❤️ ثامر به عنوان یه بزرگتر خیلی خوب میتونی حامی بچه‌ها باشه...💔واقعا بهش نیاز دارن

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    0

    اوه اوه نیلو جووون چه خبر بدی🥲🥲حالا مابدون شما واخرین گلوله چیکارکنیم واقعا باید خیلی خیلی ازت تشکرکنیم چون هرقسمت رمان هیجان خاصی داشت واصلا ازیه پارت نمیتونستم پارت بعدی رو حدس بزنم خسته نباشی 🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی از لطفت عزیزدلم❤️ خوشحالم که آخرین گلوله براتون هیجان‌انگیزه😍 منم کلی دلم براتون تنگ میشه🥺اما زودی برمی‌گردیممم با کلی پارت مهیج😁❤️

    ۲ سال پیش
  • سارای

    1

    ارامش قبل طوفان که میگن همینه، نیلو من قهرماااااااااااااا یادته😴😴😴😴😴

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قهررر نکن با مننن🥺🥺 منم دیگه دارممم میرممم🥺💔 چرا این‌سری انقدر زود لو رفتم؟😂 همه متوجه شدید آرامش قبل طوفانه😂❤️ باید روش حمله رو عوض کنم

    ۲ سال پیش
  • سارای

    0

    دیدی میری ماروتوخماری میزاری، جاداره همه قهرکنیم یه ماههههههه خدایا صبر بده 📿📿📿📿دیگه نوشته هات داره کم کم لو میره دست رو شده برامون😄😄یه دستی زدم خودخودتو لودادی🤣🤣😁😆🤪🤪

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ساراجان داری برعلیه منننن توطئه میکنیییی؟؟؟😂🧐❤️ من خودم اصلا دوست ندارم برمم🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • سحر

    0

    حالا چرا برای آخرین بار به عکس حسین نگاه کرد؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    منظورم این بود برای آخرین بار قبل رفتنش از خونه به عکس نگاه کرد😂❤️

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    ادامه اش.... یا اینکه به سرهنگ بگه برسام زنده است ؟تا الان که برسام کارخاصی نکرده بود برای اینکه وارد جریان اصلی بشه باید یک مهره قدیمی خارج میشد که اونم ثامر بیچاره بود.دیگه کی قراره خارج بشه؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ثامر همچنان در داستان حضور خواهد داشت❤️

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    اوه اوه چه حرکتی هم زد تا بهار دنبالش نره ولی فکر کنم اینطوری بهار کنجکاو تر شد حتما دنبالش میره ولش نمیکنه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بهار یه روز از دست بردیا سکته میکنه😂 این پسر یهو میره خواستگاری.یهو فلش رو تحویل داد.یهو قضیعه برسام رو گرفت😂به قول باباش اروم و قرار نداره😂❤️

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    برسام و ثامر همدیگرو دیدن؟ار ا ن موقع که گفتی ثامر قراره ازپسرش حمایت کنه یه حدس های کوچیکی توی ذهنم شکل گرفت که احتمالا خودشو تحویل بده ولی در ازاش ممکنه بخواد امیرسام رو نجات بده؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بذار باهم پارت رو یه تحلیل کنیم❤️ برسام و ثامر ساعت دوازده باهم قرار داشتن.ولی ساعت ۱۲ ثامر روبه‌رو کلانتری بود🥲 پس یعنی نرفته به محل قرار اما چرا؟؟💔

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    از یه طرف باید به مکالمه ثامر و سرهنگ یه توجه‌ریزی کنیم❤️ثامر گفت اومدم اعتراف کنم اما قبلش باید پسرمو ببینم.سرهنگ هم درجواب گفت:یک‌دقیقه‌دیر کردی ولی مطمئن بودم میای🥲

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    منظور از پسرش، برسام؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اینو خباثت به خرج میدم و میگم در آینده مشخص میشه😂❤️

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    نیلوفر دوتا باباها چیکار کردن.سرامیرسام معامله کردن؟؟مصطفی که از برسام خبر داشت چرا ثامر رو از شک درنیاورد.من هنوز نمیدونم مصطفی از کی دستور میگیره واسه ثامر کار میکنه ولی پسرشو پنهون کرده.

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزم ثامر از شک و شبهه ای که داشت به کسی چیزی نگفت.و البته به پیام مصطفی هم یه توجه ریزی کنیمم.ثامر با دیدن اون پیام،خیالش راحت شد و خودشو تسلیم کرد🥲❤️اینکه سر کی هست رو اسپویل نمیدم😁

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    میشه به نحوی گفت بین این دو نفر طی این ده ساعت یه معامله‌ای صورت گرفته اما چرا و برسر کی؟🧐

    ۲ سال پیش
  • fate

    0

    وبرای بار هزار پشمانم 😂😭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂😂😂 بذار برم جارو بیارم.تمیز کنیم اینجارو🧹🧹

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی وزیبا ممنون عزیزم امیدوارم در تمام امتحانات زندگیت موفق باشی🙏⚘⚘⚘

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نوش نگاه قشنگتون❤️ مرسی عزیزدلم❤️محبت‌دارید✨️همچنین‌شما❤️

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    😭😭😭😭اینا برای غم نبود حسین.عزیزم بردی جونم چقدرم ذوق داره 🥰اگه آهیرکثافت بذاره ولی این پارت پراز آرامش طوفانی سهمگین درپیش دارد.چرا ثامر رفت کلانتری من گفتم میره جنگ با آهیر 🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    جوری که بردیا هنوز به یاد حسینه:)))) به قول خودت جوری که این بچه ذوق داااره.هم برای خواستگاری و هم برای دیدن داداشش🥲🥺❤️ به بهار گفت داداشموووون🥺

    ۲ سال پیش
  • آوا

    0

    نههههههههه ثامر خودشو تحویل داد حالا چه شکلی برسام و میبینم😭😭😭😭😭 نیلو جونم عالی بود امیدوارم تو درسات موفق باشی❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی آوای عزیزمم❤️✨️❤️ دقیقا🥲 الان چطور همدیگه رو ببینن؟؟🥲 برسام چه واکنشی نشون میده؟؟🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!