لیست کلیه پارتهای رمان آخرین گلوله : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان آخرین گلوله - پارت 81
بردیا پشت فرمان نشستهبود. با سرعت پائینی در سمتِ راست خیابان رانندگی میکرد.هوا ناجوانمردانه سرد و سوزناک بود و بردیا در حیرت به سر میبرد که دلارا چطور به آن سرمای خوفناک دل بستهاست!ده دقیقه مانده به ده شب و دختر هیچ میلی به پایان دادن پیادهرویاش نداشت.سرگرد چندباری از او خواست تا سوار ماشی...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 82
دختر ناگزیر سوار ماشین شد.بردیا سپر پژو را سمت جدول شوت کرد و پشت فرمان نشست.دلارا به در چسبیده.از شدت سرما یخ زدهبود اما نمیخواست در مقابل بردیا بروز بدهد .روی صندلی چمباتمه زد و دستهایش را بین هر دو پایش گذاشت تا گرم شود.بردیا با دیدن لبهای کبود دختر و دستهای سرخاش؛درجه بخاری را زیاد کر...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 83
درِ صندوق عقب را باز کرد.بطری آب معدنی را برداشت و یکباره تمام محتویاتش را روی صورت خود خالی کرد.آب سرد بود و هوا سردتر!با سرمای آب تکتک ماهیچههای صورتاش منقبض شد.با هر نفس سینهاش بالا و پائین میشد.موهای جلوی سرش خیس شدهبود که با کلافگی چنگی میانشان زد.دستاش را روی بینیاش گذاشت.چشمهایش...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 84
گاهی با یک کلمه؛دریای درونت طوفان بهپا میکند.موجهای سهمگین میآیند و تو را در خاطرات غرق میکنند.گاهی یک تلنگر کافی است تا فرو بریزی!علیالخصوص اگر بنای زندگیت را بر روی آوارهای گذشته ساختهباشی!گاهی یک حرف برای سقوطت کافی است! و دلارا همان دختری بود که یادگرفتهبود با بالهای شکسته نیز باید...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 85
دستهایش را دو طرف سر دلارا گذاشت.نگاه پر معنایش را با نخِ غم به چشمهای نمزده دلارا وصلهزد. _میشه امشب درمورد هیچچیز و هیچکس حرف نزنیم؟به نظرم هردوتامون بهاندازه کافی درمونده هستیم! بردیا پالتو دختر را از روی زمین برداشت.گردوخاک رویش را تکان داد.پالتو را از یقه گرفت تا دلارا دستهایش ر...
بروزرسانی در : ۹۴۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 86
بردیا لبهایش را با زبانتر کرد.حرفهای نوید حقتر از آن بود که بتواند چهارتا کلمهی قلمبه و سلمبه بارش کند.برای خودش هم جای سوال بود که چرا به آن بدبخت گیر سهپیچ داده است؟دستی به روی آشفته خود کشید و با لحن آرامی گفت: _فعلا بیا حواسمون جمع کار باشه! پاسخ بردیا برای نوید قابلقبول نبود اما ت...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 87
جلال شانهای بالا داد و موبایل را به گوش خود چسباند.با هر دو دستش فرمان ماشین را گرفت تا پارک دوبل بزند.به صفحه نمایش مقابلش نگاه کرد.از پشت تلفن به پریسا گفت: _گفتم که چیز مهمی نیست دختر!تنها مدرکی که داشتند یه فیلم بود!مهراب یه هشدارهایی بهم دادهبود! _مهراب؟اون دیگه از کجا خبر داشت؟ جلال م...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 88
هر دو پسر از ماشین پیاده شدند و سمت انبار پشت عمارت رفتند.قرار بر آن شد که مصطفی در نزدیکی رستوران بماند تا به محض خروج جلال او را زیر نظر بگیرید.امیرسام در انباری را به سمت خود کشید که بردیا دستش را روی در گذاشت و روبه او ایستاد. _قبل از اینکه بریم داخل میخوام در مورد دلارا یه سوالی بپرسم!میدو...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 89
پسر با رویِ زخمی و خونین از عمارت ثامر خارج شد.دو طرفش را نگاه کرد و سمت خیابان اصلی قدم برداشت.از عمارت فاصله گرفتهبود که ماشینی با پنجره تمام دودی کنارش ایستاد.گردنش را سمت ماشین چرخاند که شیشه پنجره پائین آمد. _شمایید؟ مهراب بدون آنکه به او نگاهی بیاندازد گفت: _سوار شو! پسر با خوشحالی سو...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 90
بیرمق پلکهایش را بالا داد.در سرش احساس سنگینی میکرد و با گیجی به اطراف نگاه میکرد.خواست گلوی خشکشدهاش را با آب دهان تر کند اما بهقدری عطش داشت که انگار آب دهانش نیز خشکشدهبود!سرش را از روی زمین سرد بلند کرد و نشست که ناگهان شقیقهاش تیر کشید.ناخودآگاه خواست دستش را سوی سرش دراز کند که مت...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 91
تقی به در زد و قبل از آنکه منتظر جوابی بماند؛سرش را از در نیمهباز عبور داد. _وقت داری؟ امیرسام سرش را بالا آورد و به دختر چشم دوخت. _گلم؟بیا تو من همیشه برای تو وقت دارم! دلارا از چهارچوب در رد شد.سمت تخت رفت و کنار امیرسام نشست.پسر دستش را دور گردن او انداخت و دلارا را به خود چسباند. _هن...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 92
ساعت از دوازده شب گذشتهبود.بردیا از کلانتری به خانهشان برگشت.دخترها را چند ساعت قبل به خانهشان بردهبود و پس از انجام کارهایش در کلانتری؛ مجدد به خانه برگشت تا دلارا غریبی کند.نمیدانست اگر آن شب سرهنگ محمدی در کلانتری نمیماند؛چطور قرار بود اخم و تخم پدرش را برای دلارا تحمل کند.هر چند محبو...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 93
امیرسام حدس زد بهار در خواب و بیداری متوجه حرفهایش نشده است. _خونه سوت و کور بود.منم عادت نداشتم! نگاهش را از مسیر گرفت و به بهار نیم نگاهی انداخت. _در ضمن دلم برات تنگ شدهبود! _ما که امروز همو دیدیم! امیرسام چپچپ به او نگاه کرد.به بهار طعنهای زد و گفت: _کوه احساسات که میگن تویی! دختر ...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 94
محبوبهخانم در را به روی بردیا باز کرد.پسر با ظرف حلیم و دو عدد نان تازه بربری وارد خانه شد.پایش را از روی سرامیک سفید و گرم بلند کرد و روی فرش کرمرنگ خانهشان گذاشت تا مسیر آشپزخانه را طی کند.حلیم را روی اپن قرار داد.محبوبهخانم فورا کیسهی پلاستیکی نان را از کابینت بیرون آورد.بردیا از کشو قیچی...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 95
بردیا با ناباوری به پدرش نگریست.گویا جریان خون در شریانهای اصلی بدنش متوقف شدهبود.یک طرف برادر گمشدهاش بود و طرف دیگر دختری که عاشقانه دوستش داشت!آن عکس قدیمی سبب شد تا فکرش سخت درگیر اطلاعات بایگانی بود!شواهدی که از ناپدید شدن دلارا گواه میداد!آن هم درست پس از مرگ مادرش!بیتردید دلارا برحسب...
بروزرسانی در : ۹۲۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 96
با انگشتان سبابه و میانی شقیقهاش را دورانی ماساژ داد.دیگر نه بابونه برای سردردش چارهساز بود و نه انواع و اقسام مُسکنها! نگاهِ خسته و درماندهاش را به عکس برسام دوخت.خستگی در جسم نه بلکه در روحش آشیانه ساختهبود.آشیانهای در آوارهای باقیمانده از روحش!هربار با یک اتفاق ناگوار؛تکهای از روح...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 97
گاهی وقتها درست در لحظهای که درد به عمق استخوانهایت نفوذ کردهاست؛دلت میخواهد برای ثانیهای هم که شده زمان متوفف شود! گاهی وقتها ریسمان زندگی را با هزاران مشقت میبافی اما از تار و پود پاره میشود!آن لحظه هم دلت میخواهد زمان از حرکت بایستد!حتی هنگامی که در هزارتوی افکارت گمشدهای؛خواهان ت...
بروزرسانی در : ۹۲۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 98
بهار روی صندلی نشستهبود و دست زیر چانهاش گذاشتهبود.جمله امیرسام مانند نوار کاست در ذهنش تکرار میشد.((فکرکنم کمکم دارم بهت علاقهمند میشم دخترقناد!)) گویا حسی ناشناخه ساکن قلب کوچکاش شدهبود!حسی فراسوی هرچه که تا به حال تجربه کردهبود!باخودش فکر کرد شاید آنچه در دلش غوغا بهپا کردهاست حکم...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 99
چندمتر دورتر از ویلا کیومرث در ماشین نشستهبود و تجمع نیروهای پلیس را نظاره میکرد.همواره خواهان عدالت بود و حال با دیدن دستبند نقرهای به دور دستان کیومرث؛میتوانست اندکی احساس رضایت کند.به واسطهی رز مدارک محکمهپسندی را به سرهنگ محمدی تحویلدادهبود.مدارکی حاکی از پولشویی کیومرث سلطانی! با آ...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 100
اگر قرار باشد یک لیست از سختترین کارهای دنیا را فراهم کنیم؛بیگمان انتظار کشیدن هم در آن لیست جای خود را پیدا میکند.انتظار کلمهی شش حرفی است که خوب بلد است کاسهی صبرت را لبریز کند!گاهی چنان دنیا را برایت تیر و تار میکند که از زمین و زمان عاصی میشوی !فرقی هم نمیکند منتظر چهکسی و یا چهچیز...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
