لیست کلیه پارتهای رمان آخرین گلوله : پارت های 161 تا 176
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان آخرین گلوله - پارت 161
رز ابروهایِ هاشور خوردهاش را درهم کشید.دست به کمر شد و کنار او ایستاد. -یعنی واقعاً جدی هستی؟ نمیخوای کمکشون کنی؟ برسام تیشرت آبیش را تا کرد و داخل چمدان گذاشت. -همینطوره! بخوام کمک هم کنم، وقتی برای موندن نداریم.پای خودمون اون ور آب گیره! رز به نیمرخِ مغموم او نگریست.هیچ شباهتی با برسام...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 162
دلارا در گوشهی اتاق کز کرده بود.با تنفر به تخت نگاه میکرد.به سفارش آهیر برایش کاچی آورده بودند تا بدنش کمی جان بگیرد.منتها دلارا حاضر بود زهر بخورد اما لب به آن کاسه نزد! سلول به سلول تنش از کینه و نفرت پر شده بود.زیر چشمانش گود رفته بود.لبش ترک خورده بود و پوسته پوسته شده بود.موهایش دگر طراوت ...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 163
امیرسام پشت فرمان نشستهبود و از پشت شیشه دودی به خیابان نگاه میکرد.به تردد خودروها، به عبور رهگذران، به بازیگوشی بچهها و... احساس میکرد دنیایش با دنیای آنها از زمین تا آسمان فرق دارد.واقعا هم همینطور بود! با باز شدن در سرش را چرخاند و نگاهش را به بهار داد. بهار بر روی صندلی کمک راننده نشس...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 164
یک روز قبل... چندساعت مانده به تسلیم شدن سرگرد بردیا محمدی! امیرسام دستهایش را در پشت کمرش به یکدیگر قلاب کرد.همانطور که داشت مسیر سنگفرش شده را با قدمهای بلند و تندش متر میکرد، اخمی به صورت آورد و با تحکم گفت: -نمیشه! چنین چیزی شدنی نیست! حماقتِ محضه! بردیا روی چمنها نشستهبود و به ت...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 165
پلکهایش را بالا داد و به آرامی سری چرخاند تا موقعیتش را بسنجد.اطرافش را تار میدید و چند ثانیهای طول کشید تا سو چشمانش برگردد.حفاظ تخت را گرفت و به سختی نشست.با به یاد آوردن شب گذشته، دستی به گردنش کشید که متوجه یک برآمدگی شد.مشخص بود که سرنگ بیهوشی را به طور ناشیانهای در گردنش فرو کردند تا در...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 166
سکوت وهمانگیز اتاق را قلبی شکاند که با ضربات پیدرپیاش داشت از حصار قفسه سینه رهایی پیدا میکرد.زمانیکه تصمیم گرفتهبود خود را تسلیم آهیر کند، ابداً فکر نمیکرد که قرار است به تنهایی در سالن وهمانگیز یک تیمارستان قدم بزند و با یک جنازه روبهرو شود! حتی نمیتوانست فیلمهایی که دیدهبود را هضم...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 167
برسام کمی در جایش جابهجا شد و ادامهداد: -خاج چندسال بعد از اینکه اومد امریکا سراغ زن و بچش رو تو ایران گرفت.فهمید زنش مرده و دخترش هم ناپدید شده...احتمالاً این وسط فقط یه نفر خبر داشته که دلارا پیش شما است و ... امیرسام به نیمرخ او نگریست.با وجود آنکه با بردیا دوقلو همسان نبودند، دلاوری برای...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 168
بردیا بهتزده به او نگریست.کمی بعد چشمانش را بهم فشرد و خندید.هرلحظه که میگذشت،صدای خندهاش بلندتر میشد و پژواک قهقهههایش در فضا میپیچید. خندههایی که به قول معروف از گریه هم تلختر بود! با انگشت گوشه چشمش را پاک کرد تا مانع سرازیر شدن قطره اشک شود.اسلحه را مجدد سوی آهیر گرفت و گفت: -کی می...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 169
《میدانی دوراهی یعنی چه؟ دوراهی یعنی تقدیری که من گرفتارش شدم! منی که از مرگ بیزارم و محکوم به یک انتخاب بیرحمانهام.انتخابی که با تنها گلوله باقیمانده صورت میگیرد و منتهی میشود به نجات جان یکنفر! دوراهی یعنی؛ با آخرینگلوله خشابت انتخابکنی که جان چهکسی را نجاتبدهی.جان کسیکه قلب مردهات ...
بروزرسانی در : ۶۹۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 170
گوشش سوت میکشید و قلبش با بیرحمی به سینهاش میکوبید.همین چند ثانیه پیش یک نفر تفنگ را کنار گوشش گذاشت و ماشه را فشرد.بعد هم بدون هیچ سخنی اتاق را ترک کرد و رفت.دلارا درحالی که نفسنفس میزد، به مانیتور مقابلش خیره شد.به پسری نگاهکرد که دلش برای تکتک جزئیات صورتش تنگ شدهبود! دلتنگ صدایش بود...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 171
《اتفاقات این پارت همزمان با دو پارت پیش رخ داده است》 دورتادور تیمارستان تحت حفاظت افراد آهیر قرار گرفته بود.درگیری بینشان شدت گرفته بود و طبق احتمالات امیرسام، آهیر دست آنها را خوانده بود.تنها برگ آسشان،برسام بود! آهیر پیش بینی هر اتفاقی را کردهبود،جزء برگشتن برسام به ایران! مصطفی همراه با س...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 172
آهیر دستانش را پشت کمرش برد و در یکدیگر قلاب کرد.تاسفبار سری جنباند و گفت: -هنوز هم مثل قدیم گستاخ و بیادبی! امیرسام تفنگ را میان انگشتانش چرخاند. -بذار نوع ادبیش رو بگم.درود بر تو ای انسان نابینا! ای پدرالمجهول! چه عجب خودتو نشون دادی! آهیر چند قدمی جلو آمد.ترجیح داد نسبت به حرفهای دلاو...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 173
آهیر و امیرسام در فاصله معینی از یکدیگر ایستاده بودند.طبق قوانین بازی،باید داور یا شاهدی از هر دو طرف در آنجا حضور داشته باشد تا به مسابقه نظارت کند.هرچند که شوآفی بیش نبود! چراکه نه امیرسام اهل عدالت بود و نه آهیر! هر دویشان مکر و حیله داشتند و کاملاً مشخص بود که آن بازیِ مرگبار قرار نیست طبق ...
بروزرسانی در : ۶۸۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 174
بردیا با ناباوری به رز نگریست.زمان برایش متوقف شدهبود و دگر نمیتوانست ضربان قلبش را احساس کند.چند قدم به عقب رفت.زانوهایش خم شدند و بیاختیار روی زمین نشست.سردی وجودش با سردی زمین یکی شد.رز آنجا چهکار میکرد؟ مگر صدای دلارا را از پشتِ در همان اتاق نشنیده بود؟ بهخاطر یک غریبه، به پدرش شلیک کرد...
بروزرسانی در : ۶۸۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 175
زندگی...، راستش را بخواهی، حتی نمیدانم چطور باید توصیفش کنم! فکر میکنم هرانسانی، زندگی را براساس آنچه که تجربه کرده است توصیف میکند.و توصیف من از زندگی،با توصیف تو از زندگی،میتواند از زمین تا آسمان تفاوت داشته باشد.تقدیر، زندگی من را در روزهایی خلاصه کرد، که با گوشت و استخوانم برای تحقق ...
بروزرسانی در : ۶۸۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 176
روزهای پایانی اسفند ماه بود.زمزمهی آمدن نوروز در میان مردم شهر پیچیدهبود و خیابانهای تهران، در انبوهی از جمعیت غرق شدهبودند! هرچه باشد،پای عید در میان بود! در گوشهای از خیابان، سبزه و لاله و سنبل به چشم میآمد و درگوشهی دیگر، ماهیقرمز و تنگ آبی و تخممرغهای رنگ شده! برایت نگویم از ذوق دخ...
بروزرسانی در : ۶۸۴ روز پیش
