دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه مافیایی آخرین گلوله اثر نیلوفر سامانی

رمان آخرین گلوله

  • زبان فارسی
  • 618.1K 👁
  • 3.9K ❤️
  • 8.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

چی میشه اگه با تنها گلوله‌ای که داری، مجبور بشی فقط جون یه نفر رو نجات بدی؟ سرگرد بردیا محمدی یه پلیسه وظیفه‌شناسه. پلیسی که می‌خواد جلوی دزدیده شدن دخترا به دبی رو بگیره. اما طی حادثه‌ای، خواهر خودش توسط باند مافیا دزدیده میشه😰 همون باندی که تو دزدیده شدن دخترا به دبی دست داره ولی این مسئله، تنها امتحان سرگرد جوون ما نیست. با ربوده شدن خواهرش، رازی  سی‌ساله فاش میشه. رازی که قراره سرنوشت بردیا رو دست‌خوش تغییرات هولناکی کنه و اونو وارد بازیه مرگ کنه بردیا باید انتخاب کنه؛ یه انتخاب دردناک و بی‌رحمانه! باید جون دو نفر رو نجات بده؛ اما فقط یه گلوله براش مونده و باید به ناچار یکی رو برای نجات انتخاب کنه. هشدار: این یه رمان معمولی نیست... .اینجا پایِ عشق و خون در میونه... اینجا آدم‌ها محکومن به زندگی..

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول


به‌نام‌او که خلق‌کرد‌عشق‌را
تاجان‌بدهد دل‌مرده‌ام را
میدانی دوراهی یعنی چه؟
دوراهی یعنی تقدیری که من گرفتارش شدم! منی که از مرگ بیزارم و محکوم به یک انتخاب بی‌رحمانه‌‌ام.انتخابی که با تنها گلوله باقی‌مانده شکل میگیرد و منتهی می‌شود به نجات جان یک نفر.آری! دوراهی یعنی؛
با آخرین گلوله خشابت انتخاب کنی که جان چه کسی را نجات بدهی.جان کسی که قلب مرده‌‌ات را با عشق زنده کرد؟ یا جان کسی که پس از سال‌ها آمد و تورا از بند نجات داد؟
بردیا محمدی سرگرد جوانی است که خواهرش توسط یکی از اعضای باند مافیایی ربوده می‌شود‌.طی این حادثه،پرده از رازی بزرگ کنار زده می‌شود.رازی به قدمت سی‌سال! رازی که زندگی‌شان را دستخوش اتفاقات تلخ و شیرینی می‌کند و درنهایت،منجر به رقم زدن سرنوشتی می‌شود ‌که فراسوی انتظار است!
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.آسمان که کتی سیاه برتن کرده بود، با رعشه رعد و برق ابهت خود را نشان داد و با شلاقی از جنس باران بر نخل ها می‌نواخت.
بردیا با هرپکی که بر سیگار می‌زد سگرمه‌هایش در هم فرو می‌رفت.این بار دیگر نمی‌توانست شکست را بپذیرد.هرطور که شده بود باید امیرسام را دستگیر می‌کرد و مانع انتقال دخترهای ربوده شده به دبی می‌شد.
با آمدن سرگرد یوسفی از سیگار کشیدن دست کشید.
_بردیا همه چیز آماده است!باید به سمت اسکله حرکت کنیم !
بردیا سرش را به نشانه تایید تکان داد.
هنگام سوار شدن به ماشین ،چشم‌هایش را به سرهنگ محمدی دوخت.سرهنگ او را از پشت پنجره نظاره می‌کرد.ادای احترام کرد و سوار ماشین شد.
باید موفق می‌شد تا خود را به سرهنگ اثبات کند.سرهنگی که در محل کار مافوق او بود و در خانه نقش پدر اش را داشت.تیم پشتیبانی پشت ماشین سرگرد شروع به حرکت کرد.
شرایط جوی به گونه ای نبود که کشتی بتواند حرکت بکند ولی امیرسام هم کسی نبود که به خاطر طوفان کنار بکشد.دیوانه‌تر از هرکسی بود! به اسکله که رسیدند ،آسمان و دریا یکی شده بودند و جزء سیاهی چیزی برای دیدن نبود.باران همچنان می‌تاخت و دریا به عصیان کردن ادامه می‌داد.چراغ‌های اسکله در آن تاریکی کورسویی از نور را ایجاد کردند.
هر‌ یک از تیم‌های پلیس در جایگاه خود مستقر شدند.یک تیم به عنوان پشتیبان ماند و بقیه به فرماندهی بردیا در حالت آماده باش قرار گرفتند.
با غرش آسمان یکیاز دکل های برق صدمه دید و همین امر سبب شد تا کل منطقه در تاریکی مطلق فرو برود.در اسکله پیش از ده کشتی لنگر گرفته بودند که هرکدام‌شان می‌توانستند هدف مورد نظر باشند.سرگرد درحالی که فشنگ‌اش را پر می‌کرد روبه بچه‌های تیم کرد و گفت
_باید دنبال کشتی پلنگ سیاه بگردید.دخترها رو پیدا کنید اما با امیرسام کاری نداشته باشید.اون مال منه !
بعد به سرگرد یوسفی نگاه کرد و گفت ((حسین تو با من بیا !))
حسین درحالی که کلت‌اش در دست بود با دستی دیگر چراغ‌قوه‌اش را روشن کرد و به همراه بردیا به دنبال پلنگ‌سیاه گشت که ناگهان صدای فریاد دختری توجه‌شان را جلب کرد.
سرگرد محمدی روبه حسین کرد و گفت:
-باید از هم جدا بشیم!اگه کسی رو دیدی خبر بده!
حسین به نشانه تایید سرش را تکان داد.بردیا مسیرش را از او جدا کرد.دلشوره بدی به جانش افتاده بود و حس خوبی نداشت! همانطور که در منطقه پرسه میزد،صدایش را در گلویش انداخت و فریاد زد:
_کسی اینجاست؟اگه صدای منو میشنوی جواب بده!
هیچ پاسخی دریافت نکرد!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی و خلاصه رمان آخرین گلوله: دوراهی میان وظیفه و خون

آخرین گلوله، اثری پرکشش در سبک عاشقانه و پلیسی به قلم نیلوفر سامانی است. این رمان با تلفیقی از ژانرهای معمایی، مافیایی و ملودرام، داستانی را روایت می‌کند که در آن مرز میان حق و باطل به باریکی یک تار موست.

داستان حول محور زندگی سرگرد بردیا محمدی می‌چرخد؛ پلیسی وظیفه‌شناس که تمام توانش را برای مبارزه با باند قاچاق دختران به کار گرفته است. اما سرنوشت بازی بی‌رحمانه‌ای را آغاز می‌کند؛ خواهر خود او توسط همان باندی ربوده می‌شود که بردیا در تعقیب آن‌هاست. با این اتفاق، رازی ۳۰ ساله از زیر خاکستر بیرون می‌آید که هویت بردیا را دگرگون می‌کند: او متوجه می‌شود خون یک مافیا در رگ‌هایش جاری است.

حالا بردیا در برابر یک انتخاب مرگبار قرار دارد. او تنها یک گلوله در خشاب دارد و باید بین نجات دو نفر، یکی را انتخاب کند. اینجا دیگر یک رمان معمولی نیست؛ اینجا پای عشق، انتقام و انتخاب‌های بی‌رحمانه در میان است.

رده سنی: مناسب برای افراد +۱۶ سال (به دلیل تم‌های خشن و پلیسی).

مقدمه: شبی که دریا طوفانی شد

«همه چیز از یک ماموریت شروع شد، از یک شبِ سردِ پاییزی. باید برای نجات دخترانِ بی‌گناه، به دلِ دریای طوفانی می‌زدیم تا کشتیِ پلنگ سیاه را پیدا کنیم، اما خبر نداشتیم که این طوفان قرار است تمام زندگی‌مان را غرق کند...»

تحلیل محتوایی: تقابل غریزه و قانون

  • موضوع اصلی: افشای رازهای خانوادگی و هویت دوگانه (پلیس-مافیا)
  • چالش محوری: انتخاب میان نجات عزیزان با «آخرین گلوله»
  • تاریخ شروع نگارش: ۲۰ شهریور ۱۴۰۲

کاراکترهای اصلی: درگیر در بازی مرگ و اشتیاق

سرگرد بردیا محمدی

وظیفه‌شناس، مقتدر اما در اعماق وجودش بسیار مهربان و با احساس. او میان سوگند پلیسی و خون مافیایی‌اش سرگردان است.

دلارا مهری

دختری از تبار رنج و غم؛ کسی که عشقش به بردیا با نفرت از خانواده‌اش گره خورده است.

امیرسام دلاوری

کاراکتری کاریزماتیک و شوخ‌طبع که حضورش هم لرزه بر دل می‌اندازد و هم لبخند بر لب می‌آورد.

دیالوگ ماندگار: اعترافی در میانه‌ی تردید

«بردیا با چشم‌های خمارش پاسخی نامفهومی به دختر داد... چشم‌هایش را مجدد به لب‌های سرخ و قلوه‌ای دختر دوخت. نفس‌هایش کوتاه اما تند و کوبنده بود. پلک‌هایش را روی هم فشرد. لب زیرین‌اش را با دندان نیش گزید. زمزمه‌وار گفت: "دیگه نمیتونم!" دلارا بغض‌اش را دفن کرد و گفت: "چی‌رو نمیتونی؟" بردیا با گرفتگی گفت: "دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم تا نبوسمت!"»

— تقابل دلارا و بردیا در لحظات حساس ماموریت

سوالات متداول کاربران

داستان الهام گرفته از حوادث اجتماعی است اما روایت پلیسی و مافیایی آن در بستر درام و تخیل نویسنده شکل گرفته است.
این نام به نقطه اوج داستان اشاره دارد؛ جایی که قهرمان باید با تنها گلوله باقی‌مانده، بین عشق و وظیفه یکی را قربانی کند.

نظرات رمان آخرین گلوله

  • زهرا

    در پارت 1500

    نکنه این اهیر و دلارا بعدا عاشق هم بشن البته دلارا عاشق بردیاست الان

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 810

    گل گفتی بردیا جان خیلی لاشخور تو شهر هست

    ۴ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁❤️

    ۳ هفته پیش
  • عاطفه

    در پارت 810

    جلد دوم رمان

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1390

    خدا همتونو لعنت کنه من با امیرسام میرم حاضرم براش بمیرم دق میکنمبراش

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1360

    اخجون دزدی

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1290

    چقدر قشنگ:)) نویسنده عزیزم ظما عاشق شدی خودت؟ اینقدر قشنگ نوشتن خیلی خاصه

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1280

    بعد اینکه چیشد دلارا سر از خونه ولی زاده دراورد یادم رفت خیلی خیلی خیلی ببخشید خیلی سوال میکنم

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1280

    سلام عشق ببخشید یادم رفته آهیر چرا مادر دلارا رو کشته بود

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1270

    آهیر رش چه اسم باکلاسی!

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1090

    پسسر انگار دارم فیلم نگاه میکنم چه قلمی داری بابا ایولا داری

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی❤️ خوشحالم که از خوندنش لذت میبری❤️ زود تمومش کن،بیا جلد دو😁❤️

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1140

    خیلی دوست دارم بدونم فهشایی که دلاوری به ثامر داد چیا بودن اخه نه که ثامر یه شخصیت لجندی تو مغزمه نه فهش رکیک بهش میاد نه فهش ملیح

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😂😁

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1190

    کاش همچین جمعایی رو تو واقعیت ببینم و منهم عاشق بشم عاشق یه ادم درست🥺

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیدوارم تجربه‌اش کنی گلم❤️

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1200

    ببخشید مصطفی که بود و چه کرد یادم نیست

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دستِ راست ثامر

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1040

    ببخشید ببخشید من یادم رفت آهیر کیه مهراب کیه میتونیدیکم روشنم کنید فککنم صفحات قبلی فراموشم شده

    ۳ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    آهیر در اصل پسرعموی دلاراست و مهراب هم براش کار میکنه❤️

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 1040

    ممنون مهربان 💓🥲

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 810

    ای بابا خدالعنتت کنه بردیا جذابیت هم حدی داره اه فقط اونجا ک کارت شناساییشو تو حلق پسر فروکرد😂

    ۴ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    جذابیت صد از صد❤️‍🔥😍😎

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 820

    ای بابا اشکمونو دراوردی

    ۴ هفته پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥲🥲❤️❤️

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️