لیست کلیه پارتهای رمان آخرین گلوله : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان آخرین گلوله - پارت 101
حوله کوچک را به دور سرش پیچاند و از سشوار کشیدن موهایش صرفنظر کرد.پیراهن سفید مردانه را از چمدان برسام برداشت و پوشید.از داخل آئینه به پانسمان خونی پایش نگاهی انداخت.هیچ مراعات حالش را نکردهبود و حال باید با آن پای آش و لاش سر میکرد.دست روی گردن خود کشید و با درماندگی به زخمش نگریست.شلوار خودش...
بروزرسانی در : ۸۸۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 102
پدال ترمز را فشرد و در مقابل یک ساختمان نیمهتمام از حرکت متوقف شد.سری به اطراف چرخاند و روبه بردیا گفت: _همینجاست! سرگرد به فضای بیرون نگاهی انداخت.لوکیشنِ ارسالی آنها را به مکانی در خارج از شهر آوردهبود.چند ساختمان ناتمام به فاصله دویستمتری از یکدیگر قرار گرفتهبودند.گویا پروژه ساختوسا...
بروزرسانی در : ۸۸۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 103
ساعت از سه ظهر گذشتهبود.سوز سرما در همهجا پیچیدهبود.باد همچون گرگِ پیر و فرتوتِ جامانده از گله؛ زوزهی مرگ را در ساختمانهای نیمتمام سر دادهبود.دیگر صدای تیراندازی به گوش نمیرسید! با آن وجود امیرسام و بردیا لحظات نفسگیری را سپری میکردند! امیرسام به چشمهای بیروحِ بردیا نگریست.سردی اسلحه...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 104
شب دستگیری کیومرث سلطانی: بردیا دست نوید را رها کرد و سوار ماشینش شد.پایش را روی گاز گذاشت و پشت سر خود گرد و خاک به پا کرد.نوید به کف دستش خیره شد و پوزخند زد.اگر قرار بود کسی به او شک کند؛به سرگرد نوید خسرومنش شک میکرد!نه به مهراب که هویت اصلی او است!کافی بود اتهامات سمت او کشیدهشود تا جنا...
بروزرسانی در : ۸۷۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 105
.بیل مکانیکی عظیمالجثه از پشت ساختمان بیرون آمد و با حرکت بر روی زمین حسابی گرد و خاک به پا کرد!درست در مرز جاده آسفالت و خاکی از حرکت متوقف شد.صدای ایجاد شده توسط آن ماشین سبب آلودگی صوتی شدهبود و دیگر صحبت کردن با همان تنِ صدایِ عادی ممکن نبود!سرگرد و دلاوری با دیدن بیل مکانیکی به یکدیگر نگر...
بروزرسانی در : ۸۷۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 106
.کسی که کور مادرزاد هست؛هیچ تصوری از آبی بودن آسمان بالاسرش ندارد! کسی که از ارتفاع میترسد؛نمیتواند درک کند پرواز بر فراز الوند چه لذتی دارد! کسی که عشق را با تکتک سلولهایش تجربه نکرده است؛نمیداند طولانیترین جادهی دنیا،مسیری است که باید برای بدست آوردن قلب معشوق طی کند! و در آخر کسی ک...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 107
در پلاستیکی بتادین را باز کرد.با دستی لرزان،دست امیرسام را گرفت.بیمحابا مایع بتادین را روی زخم او ریخت و هیچ حواسش نبود که هر چه هست را دارد خالی میکند.امیرسام با چهرهای درهم دستش را عقب کشید.دستش را تندتند در هوا تکان داد تا اندکی از سوزشش کم شود.روبه گلش کرد و گلایهمند گفت: _چیکار میکنی...
بروزرسانی در : ۸۷۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 108
رز از نوشیدن چای دست کشید.نگاهش را از بین انسانهای حاضر در محوطه بیرونی بیمارستان عبور داد و به دلارا خیره شد. _سه روز زیر یه سقف باهاش بودم ولی حتی نتونستم درست و حسابی باهاش حرف بزنم!فکر میکنم امروز از تو چیزی رو خواستم که خودم نتونستم انجام بدم! برسام لیوان چای را کنار لیوان رز قرار داد.دست...
بروزرسانی در : ۸۶۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 109
از عمارت بیرون آمد و زیر آسمان تیره و تاریک ایستاد.سیاهتر از شب سایهای بود که برای سالیان سال، زندگیش را در بر گرفتهبود!سایهای رعبانگیز که وحشت را به جان روزهای خوش آن مردِ خسته میانداخت! اسلحه را در دست گرفت.استوار و محکم پلهها را پائین آمد و مقابل فواره قد علم کرد. چشمانش سرد و بی...
بروزرسانی در : ۸۶۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 110
پانزده روز بعد: زمستان از نیمه گذشتهبود.بهمن ماه بود اما شهر حال و هوای اسفند را داشت.بارندگی چند روز اخیر،غبار آلودگی را موقتا از تهران بیرون کردهبود تا شهر بتواند نفسی تازه کند!از پشتِ شیشهیِ ماشین به کوههایی که تا دامنه سفید پوش شدهبودند نگریست.در بیشتر روزهای زمستان، کوهها پشت غباری...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 111
بهار با حسرت نگاهی گذرا به ماگ انداخت و سوی عمارت قدم برداشت. وارد آشپزخانه شد تا مابقی وسایل را ببرد.برای سفر پیش رو حسابی هیجان زده بود!هر چند نمیدانست برادرش و امیرسام قرار است در این سفر چطور با یکدیگر کنار بیایند.همان اول صبح سر آنکه با ماشین چه کسی بروند؛دعوا راه انداختهبودند.سرگرد تمای...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 112
.لحظاتی در زندگی پیش میآید که بین دیواری از جنسِ دُرستی و دیواری از جنسِ نادرستی گرفتار میشوی ! یکی از این لحظات،زمانی است که تن به دوست داشتن میدهی!دوست داشتن یک انسانِ اشتباه! به خودت میآیی و میبینی؛ قلبِ نحیفت حسی را لمس کرده است که ممنوعتر از سیب ممنوع است! به خودت میآیی و میبینی؛ ...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 113
.همانطور که به ظرف سالاد نگاه میکرد؛برگهای کاهو را از سبد آبکش برداشت و به کمک یک چاقو قرمز،خردشان کرد. حال نوبت به گوجهها رسید! قطرات ریز آب همچون شبنم روی گوجههای سرخ و آبدار نشستهبودند! مشغول خرد کردن گوجهها بود که بردیا وارد آشپزخانه شد و روی اپن نشست. خانهای که داخلش اقامت پیدا...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 114
دو ساعتی از صرف شام گذشتهبود. قرار گذاشتهبودند بعد از اندکی استراحت،به لب ساحل بروند تا ذرهای از طعم سفره را بچشند.هوا نه سوز و سرمای زمستان را داشت و نه گرمای تابستان!بیشتر شبیه به حال و هوای بهار بود!دخترها نیز این فرصت را غنیمت شمردند.با کلی شور و شوق برنامه چیدهبودند تا به دریا بروند ...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 115
دریا دلدادهی ساحل بود و ساحل مجنونِ دریا! عاقلان میانشان مرز کشیدند تا راهشان از یکدیگر سوا باشد. منتها یک چیز را نمیدانستند! نمیدانستند موجِ دریا میتواند آن مرز را رد کند تا ساحل را به آغوش بکشد.راهشان از یکدیگر جدا شد اما مرز بینشان؛جدایی نه بلکه وصال را به ارمغان آورد. چند ضربه آهسته ...
بروزرسانی در : ۸۵۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 116
نور آفتاب از پشتِ پنجرهِ کوچکِ اتاق به داخل سرک کشیدهبود.گویا هدفش چشمان دلارا بود!دختر با احساس قلقلک در پشت پلکهایش،چشمهایش را باز کرد. برای یک ثانیه کوتاه توانست صورت بردیا را ببیند.چرا که پرتوهای خورشید مستقیما او را هدف گرفتهبودند! آرنجش را بر روی چشمهایش گذاشت و با صدای گرفتهای پرسی...
بروزرسانی در : ۸۴۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 117
با فشردن زنگ آیفون در به رویش باز شد. در فلزی مشکی را به عقب هل داد و وارد حیاط ویلا شد.به محض ورودش،عطر نارنج و پرتقال در مشامش پیچید. با هر قدمی که بر میداشت؛صدای سنگریزهها در گوشش اکو میشد. تکهای از نانِ داغِ بربری را در دهانش گذاشت و سمت درختها رفت تا از روی شاخه یک نارنج درشت و آ...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 118
.در میان درختان سر به فلک کشیده راه میرفت که صدای شکستهشدن چیزی در گوشش پیچید.کتونی سفید چرک مردش را بالا گرفت و زیر پایش شاخهِ خشکیدهای دید.سمت زمین خم شد.تکه چوب دیگری را که در کنار کفشش افتادهبود؛برداشت. خاک آغشته به نوک انگشتانش را با سوییشرت لی که بر تن داشت؛ پاک کرد. کاسه چشمش را به ا...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 119
پسرها چند دقیقهای را برای روشن کردن آتش صرف کردند.کتری کوچکی را با اندکی فاصله بالا آتش قرار دادند تا خودشان را مهمان چای آتشی کنند.بدون شک در آن هوای دلچسب میچسبید! کنار دخترها روی زیرانداز حصیری نشستند. دلارا میوههای قاچ شده که شامل پرتقال،لیموشیرین،سیب و کیوی بود را در ظرفی گذاشت و وس...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 120
از پشتِ عینکِ مخصوصِ شنا به کاشیهای سفید و سرمهای کف استخر نگاه میکرد. با نیروی دستش آب را باشتاب به عقب هل داد.بلافاصله دست دیگرش را به حالت خمیده از آب بیرون آورد و نفس گرفتن را به وقت دیگری موکول کرد!گویا میخواست تمام طول استخر را بدون آنکه نفسگیری کند؛شنا کند! صدای شلپ شلوپ آب،ناشی از...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
