لیست کلیه پارتهای رمان آخرین گلوله : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان آخرین گلوله - پارت 61
سرگرد با بهت به حسین نگاه میکرد که صدای شلیک در گوشاش پیچید.همزمان با شلیک سپهر،ثامر نیز ماشه تفنگ را کشید تا نقابدار را مورد هدف بگیرد.گلوله اول به پهلو ثامر و گلوله دوم به بازو سپهر اصابت کرد.پیرمرد از شدت درد بر روی زمین افتاد.بردیا که در شوک مرگ حسین فرو رفتهبود ، با دیدن سپهر خون در چشم...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 62
با سردرد شدید چشمهایش را باز کرد.گیج و منگ به اطرافاش نگاهی کرد اما دیدهاش تار بود.به خود تکانی داد که متوجه شد دست و پایش با طناب بسته شده است.کمی که وضوح چشمهایش بهتر شد ،خود را در آزمایشگاه دید.روی زمین پر بود از گلبرگهای گل رز و شمعهای کوچک !بهار که نمیدانست در چه موقعیتی قرار گرفته اس...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 63
دلتنگی همان بیماری ناعلاجی است که در نیمه شب به جان قلبت میافتد.دلتنگی بغضی است که سد راه گلویت میشود.گاهی هم همان سیب ممنوعهای است که آدم و حوا را گرفتار کرد.دلتنگی پازل گمشدهای است که به دنبالش میگردی.همان حس آشنایی است که سخت غریبت میکند.دلتنگی آشناترینترین غریبه است و من زمانی این پا...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 64
آسمان تیره و خاکستری بود. ماه او را ترک کرده بود و آسمان دلگیرانه به تماشای زمین نشستهبود.نگهبان در را برای امیرسام گشود که پسر با جعبه کیکی وارد باغ شد.قدمهایش را به سمت عمارت تند کرد.با اولین تقی که به در زد ،مهگل در را برایش باز کرد.پایش از چهارچوب در عبور نکرده بود که بردیا را در سالن دید....
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 65
ماشین را در مقابل کلانتری پارک کرد اما برای رفتن مردد بود.باک او از سرهنگ محمدی نبود!بردیا تابهحال چندینبار نافرمانی کردهبود و از این مسئله پروایی نداشت.تردید داشت چون نیمه دیگرش در کلانتری حضور نداشت ! حسین نبود اما خاطراتاش در گوشه به گوشهی کلانتری حضور داشتند.پس از رفتن آدمها ،ردپایی ا...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 66
عشق زیباترین حسی است که اگر مراقبش باشی؛تا ابدیت ساکن قلبت میشود. عشق فاصلهی خالی بین انگشتهایت هست که با دست معشوق پر میشود.سهمی لبهایت هست که در لحظه خندیدن بر چهرهت ترسیم میشود. عشق همان زلف پریشان یار است که تو را حیران میکند. اگر بخواهی تا جانی در بدن دارم؛برایت از عشق میگویم...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 67
آن سوی شهر؛ویلایی پر رزق و برق بنا شدهبود.دیوارهایِآجری بلند که دورتادور عمارت کشیده شدهبودند،نفوذ را غیر ممکن می ساختند.جلایی که توسط مرمر سیاه به بنای خارجی داده شدهبود؛غیر قابل توصیف بود.درِ ورودی باغ همچون دروازه قصر بود و بر سر در اصلی مجسمه شیر قرار داده بودند.آنجا ویلا شخصی کیومرث سل...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 68
خم به طاق ابروهای سرگرد آمد و با روی ترش پرسید: _شما دو تا اینجا چیکار میکنید؟ به مغزشان مهلت تحلیل و تفسیر نداد و در یک قدمیشان ایستاد.آن دو نفر را دستدر دست یکدیگر دیدهبود و نمیتوانست هیچ مفهومی برایش پیدا کند.در حالی که پلکاش میپرید با تندخویی روبه امیرسام کرد و گفت: _مرتیکه تو ...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 69
کیومرث با بد عنقی گفت _حتما جایگاه خودش رو بهش نشون میده! بعد مراسم منتظرتم تا باهم این نوشیدنی رو بخوریم. هر دو دختر برای تعویض لباس به اتاق رفتند.بردیا که موقعیت را مناسب دید در کنار امیرسام ایستاد. _فاصلهت رو با بهار تا دو متر حفظ میکنی!هیچ خوشم نمیاد اطراف خواهر من بچرخی. _ یه متر هم می...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 70
با برخورد آن دو به یکدیگر،کمی از نوشیدنی جاوید روی بالا تنهی دختر ریخت.با هیزی دختر را براندازد که پلکهای نمزده دلآرا توجهاش را جلب کرد. _حالت خوبه؟ اتفاقی افتاده؟ با پشت دست چشمهایش را پاک کرد و گفت _نه چیزی نیست! مسیرش را کج کرد که جاوید مجدد در مقابلاش قرار گرفت. _چرا یه چیزی شده! ...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 71
درِ چوبی ویلا را سمت خود کشید که سوز سرما مانند سیلی بر صورتش خوابیدهشد. هر چهقدر محیط داخل عمارت گرم و آتشین بود؛ هوای بیرون سرد و بیمروت بود! باد چندین تار از موهایش را به رقص دعوت کرد اما دلآرا آنها را پشت گوش پنهان کرد.شال یاسی را تا پیشانیاش کشید و نگاهی به پشت سر خود انداخت.مهمان...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 72
به صدم ثانیه نکشید که چهرهی زن میان هفت قلم آرایش رنگ باخت! او همچون گچِ دیوار سفید شدهبود!گویا روحی در کالبد نداشت!اشک مانند شبنم روی مژههایِ پلکِ پایینیاش نشست.نفس در سینههایش حبس ابد خورده بود .پاهایش را کشانکشان روی زمین کشید.بدن بیجان پسرش را از دور دیده بود اما با هر قدمی که بر مید...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 73
کیومرث با دیدن پیرمرد به هرهر خنده افتاد. خندههایش ناشی از فشار عصبی بود! چشمهایش تیک برداشت که به خندهی خود پایان داد.صدایش را در گلویش انداخت و گفت: _این پیری که سر و مر و گنده اینجاست! نگاه تمام حضار روی پیرمرد و نگاه پیرمرد روی جاوید نشست.پیرمرد چشمهایش را ریز کرد. _چه بلایی سر این جو...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 74
قد و قامت مصطفی در چهارچوب در نمایان شد.دستهایش را به یکدیگر قلاب کرد و با طمانینه سمت کیومرث قدم برداشت.جو متشنج بود اما اثری از اضطراب روی چهره پیرمرد نبود!با پالتو بلندی که بر تن داشت؛قامتاش رشیدتر از قبل به نظر میآمد.او از دور شاهد تمام اتفاقات بود. اما مانند هرکس دیگری از هویت قاتل آگاه ن...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 75
درد کل وجودش را در برگرفته بود.با مشقت پلکهایش را بالا داد اما طولی نکشید که مژههای فر خوردهاش روی هم قرار گرفتند! چند ثانیه بعد دوباره چشمهایش را باز کرد.سقف بالا سرش را تار میدید و نور سفید باعث شد که چشمهایش را بفشارد.مجدد به خود زحمت داد و پلکهایش را از هم جدا کرد.سرش را به راست چرخا...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 76
فلش را در مقابل امیرسام گرفت.همان فلشی که بر سر مزار حسین پیدا کردهبود! _اما الان اینو برات آوردم! امیرسام پرسشگرانه نگاهاش کرد!بردیا روی کاناپه لم داد.زانوهایش را روی هم انداخت.دستاش را به گونهای روی صورت قرار داد که شست زیر چانهاش و مابقی انگشتهایش کنار شقیقهاش باشند. _مصطفی رفت تا...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 77
بهار و دلارا در را باز کردند و در صندلی عقب نشستند.دلارا مهلتی به پسرها نداد و با تندخویی از امیرسام پرسید: _تو اینجا چیکار می کنی؟مگه تیر نخوردی؟ بردیا از امیرسام سبقت گرفت و گفت: _میشه توضیح بدی خودتون اینجا چیکار میکنید؟ دلآرا از عمد بردیا را نادیده گرفت و طلبکارانه به امیرسام نگاه کرد....
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 78
چند متر از ماشین فاصله گرفتهبود که روی پاشنه پا چرخید. از پشت عینک آفتابی به برادرش نگریست.بردیا با اطمینان به او نگاه میکرد و همین امر کافی بود تا شهامتاش را جمع کند.آب دهاناش را بلعید و مردد به سمت ویلا قدم برداشت.چند طره از موهایش را پشت گوش انداخت و شال طوسی رنگاش را جلو کشید.از قضا رنگ...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 79
اتاق غرق سکوت بود و تنها چیزی که بهگوش میرسید؛صدای تاپتاپ قلب بهار بود.قفل نگاهش را از روی دستگیره باز کرد و فرار را به قرار ترجیح داد.اولین مکانی که به ذهنِ بیقرارش خطور کرد؛زیر تخت بود.در کسری از زمان بدن خود را روی پارکت کشید تا زیر تخت پنهان شود.در باز شد و بهار از زیر تخت یک جفت چکمه ز...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 80
جریان خون در رگهای بهار متوقف شد.پاهایش بهگونهای روی زمین قفل شدند که انگار تمامی اعصاب بدناش از کار افتاده است.ترس در وجودش لنگر انداختهبود و اگر میتوانست آن اندام ماهیچهای را که مسئول پمپاژ خون است؛از سینه بیرون میکشید و بهگوشهای پرتاپاش میکرد تا دیگر مانند یک پتک پولادین بر سینهاش...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
