لیست کلیه پارتهای رمان آخرین گلوله : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان آخرین گلوله - پارت 141
به وقتِ پنج بعدازظهر.هفت ساعت مانده به دیدار با برسام! دستهایش را در پشت کمرش به یکدیگر گره زدهبود.مسیر مشخصی را با قدمهایش طی میکرد.طول مسیر را میرفت و برمیگشت. دستهای عرق کردهاش را با شلوارش پاک کرد.به عمل دم و بازدمش کمی سرعت بخشید.انگار از فرط هیجان و استرس نفس کم آوردهبود! عرق ...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 142
لائوتسه میگوید:«وقتی کسی عمیقاً عاشق شما باشد، این به شما قدرت میبخشد، اما وقتی شما عمیقاً عاشق کسی باشید، این به شما شجاعت میبخشد» به وقتِ هفتِ شب! پنج ساعت مانده به دیدار با برسام و تسلیم شدن ثامرولیزاده! بردیا و دلارا بهتزده به اطرافشان نگریستند. مگر از آسمان هم گل رز میبارد؟ مگر ...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 143
به وقتِ ده شب! دو ساعت مانده به دیدار با برسام! پلکهایِ سیاه و کبودش را اندکی بالا داد اما طولی نکشید که مجدد روی هم افتادند.انگار مژههایش را با چسب بهم چسبانده بودند! سلول به سلول تنش تسلیم درد شدهبود.با مشقت انگشت کوچکش را تکان ریزی داد.همان حرکتِ ساده کافی بود تا صورتِ زخمیاش از شدت درد م...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 144
به لطف تیکتاک ساعت، سکوت وهمانگیز اتاق شکسته شدهبود.از گوشهی چشم نگاهی به ساعت مشکی روی دیوار انداخت.جلسه اضطراری با دو تن از سرتیپهای کشور؟ آن هم آن وقت شب؟ تنها میتوانست یک دلیل داشتهباشد! دلیلی که به وضوح برای او مشخصبود. سرهنگ محمدی نگاهش را به فرد مقابلش داد. سرتیپ قاسم رسولی پرونده...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 145
نفسزنان پلههای کلانتری را بالا رفت تا به اتاق پدرش در طبقه دوم سر بزند.برخلاف طبقه اول، در آن طبقه جزء چند ستوان و سرباز شخصی دیگری به چشم نمیآمد.در چند قدمی اتاق سرهنگ بود که پدرش از اتاق بیرون آمد و در را بست.با دیدن او خیالش آسوده شد. دستش را به دیوار گرفت و دست دیگرش را روی قفسه سینهای ...
بروزرسانی در : ۷۸۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 146
ساعدش را روی چشمهایش گذاشت تا از سوسو زدن لامپِ محوطه بازداشتگاه در امان باشد.منتها تا چشمهایش را میبست، ذهنش سوی واقعه جنگل پر میکشید.انگار نه میتوانست نورِ چشمکزن آن لامپِ نیمسوز را تحمل کند و نه تاریکی را! میز چوبی که آن طرف سلول بود؛ همانند لامپ،میلههای بازداشتگاه،ساعت ازکار افتاده رو...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 147
آسمان پس از گذراندن یک طوفان سهمگین، شمرده شمرده داشت طعم آرامش را مزه میکرد. ماه که دیگر نیازی به پنهان شدن نداشت؛ با خیالی آسوده به شهر غمزده تهران تابید. شهری که سایه غم، یک دم هم او را به حال خود رها نکردهبود! دست به سینه شد و به ماشین تکیه داد.وزش ملایم باد، موهای ریخته شده بر پیشانی...
بروزرسانی در : ۷۷۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 148
دو روز بعد: 《ماندن شهامت میخواهد و رفتن،دل عاشق نداشتن!》 بوی ناب شیرینی گردویی در فضای کوچک کارگاه پیچیدهبود! رایحهای که هرکس را مست خودش میکرد.شماره فرد مورد نظرش را برای چندمین بار گرفت.همانطور که تلفن را به گوشش چسباندهبود؛ سینی شیرینی را برداشت.پلهها را بالا رفت و وارد محوطه قناد...
بروزرسانی در : ۷۷۳ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 149
همچون جنین زانوهایش را در خودش جمع کرد و به تاج تخت چوبی تکیهداد.انگشتش را به آرامی روی دستبند ظریفی که به دور مچش بستهبود کشید.هدیه بردیا بود! در مخمصه گیر کردهبود اما تمام فکر و ذهنش پیش بردیا بود! نگران حال او بود.در دلش خداخدا میکرد که پلیسها زود رسیدهباشند و او را از آن جنگل کذایی ...
بروزرسانی در : ۷۷۱ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 150
سرش را روی میز گذاشت.چشمان میشی و محزونش را به انگشتر دوخت.بدنش بهخاطر ضربهها کوفته و کبود شدهبود.مسکن هم دیگر جوابگوی حال او نبود.همانطور که سرش را روی میز گذاشتهبود؛ نگاهی به اطرافش انداخت.چند میز آن طرفتر،خانوادهِ پسرِجوانی به ملاقاتش آمده بودند.سر میز دیگری یک مرد و زن نشستهبودند.کمی ...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 151
بردیا از زندان خارجشد.درد تا عمق استخوانهایش نفوذ کردهبود.آسهآسه سوی خودرو رفت که گوشی موبایلش به صدا در آمد.شماره برایش ناشناس نبود! بهتر از هرشخص دیگری میدانست چه کسی پشت خط است.تلفن را کنار گوشش گذاشت. -کجایی؟ بردیا طبق آدرس شخص،با پای پیاده تا انتهای خیابان رفت.مسیرش را به سمت چپ تغییر...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 152
روبهرویِ اتاق کار ثامر ایستاد.برای لمس دستگیره،تردید داشت.پس از سالها،برای دومینبار احساس کردهبود که خانوادهای ندارد! اولینبار زمانی بود که ثامر بهخاطر شلیک گلوله او را بازخواست کرد.بازخواست که چه عرض کنم.عملاً او را از خود رانده بود! هرچند به چهل و هشت ساعت نکشید که مجدد آغوشش را به روی ا...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 153
به تنه بیدِ مجنون تکیه داده بود.باد به آرامی دست نوازشش را به شاخههایِ آویزان و خالی از برگ بید میکشید.فواره روبهروی عمارت از پمپاژ کردن آب دست کشیدهبود تا آب حوض را کدر و راکد کند.باد،نبود دلارا را نیز جبران کرد و سری به تاپ سفید و قدیمی عمارت ولیزاده زد! تاپ را به آهستگی تکان میداد و باص...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 154
نگهبان از جلوی درب ورودی آمد و گفت: -قربان پلیس اومده! بردیا سوی امیرسام برگشت و پرسید: -مگه از ویلا بغلی نیومدی اینور؟ چطور دیدنت؟ خطوط اخم روی پیشانی دلاوری نقش بست.احساس میکرد ضربان قلبش بالا رفته است.ماجرای دلارا و ثامر کم بود حال باید با پلیس هم دست و پنجه نرم میکرد.با عصبانیت روبه بر...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 155
از پشت میلههای پنجره که برایش حکم زندان را داشتند، به افراد آهیر چشم دوختهبود. آنطور که مشخص بود ویلا در وسط یک باغ قرار گرفته بود! باغی که در آن فصل از سال، در خواب زمستانی فرو رفته بود و هیچ خبری از سرسبزی و نشاط نبود! دیوارهای دور تا دور باغ به قدری بلند بودند که اگر دزدی قصد بالا آمدن و ...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 156
در آن چهاردیواری لعنتی که حتی نمیدانست در کجای شهر واقع شدهاست،اسیر شدهبود! از پنجره کوچک اتاقش میتوانست رد پرتوهای آفتاب را دنبال کند ؛ با این وجود سایه رعب و وحشت را به وضوح در آسمان زندگیش احساس میکرد. افراد آهیر برای محافظت از دلآرا آمده بودند؛ اما پارادوکس عجیبش دقیقاً همین جا است! ...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 157
هر دو مامور داخل خودروی نیروی انتظامی نشسته بودند تا حکمبازرسی بدستشان برسد.ستوان حیدری موشکافانه عمارت ولیزاده را زیر نظر گرفتهبود.یک جای کار میلنگید! گذرا نگاهی به همکارش انداخت و پرسید: -بهنظرت این سرگرد اینجا چیکار میکنه؟ رفتارش عجیب نبود؟ ستوان دوم در بطری آب معدنی را باز کرد و پاسخد...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 158
اطراف مرد را هالهای از دود قلیان در برگرفتهبود.بردیا از میان دودها نگاهی به اطرافش انداخت.دو نفر در گوشهای روی زمین نشستهبودند.زیر گاز پیکنیک را روشن کرده بودند و مشغول آماده کردن بساط املت بودند. روی دیوار هم چند تابلو سیاه و سفید با تصاویر ناواضح قرار داده بودند.مردِ مو فرفری که نامش سیا...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 159
آرنجش را روی میز گذاشت و دستش را لای موهایش فرو برد.پلکهایش را روی هم قرار داد و پا به دنیایِ فکر و خیال گذاشت.نیروهای پلیس، محدودهای که سیاوش گفته بود را زیر نظر گرفته بودند. پرس و جو محلی هم شروع کرده بودند. بردیا چند ساعتی را در منطقهِ مشخص شده سپری کرد و بعد به کلانتری برگشت.دلاوری هم ...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان آخرین گلوله - پارت 160
برای کسی که بدترین شبِ زندگیش را سپری کرده است، چه فرقی میکند که روز بعد خورشید از شرق طلوع کند یا از غرب؟ غمی که در قلب آشیانه ساخته، شب و روز حالیش نمیشود! فقط در شب، کمی بیمحاباتر میتواند در گلویت لنگر بیندازد و هوای چشمانت را نمدار کند. دم دمای صبح بود و هوا سوز سردی داشت.پنجره تا ...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
