پارت صد و سی و هفتم :

.ماسک مشکی را تا بینی‌اش بالا کشید.کلاهِ کپ را روی سرش فیکس کرد تا مبادا شناسایی بشود.ریموت در را فشرد.از گوشه چشم به بهار نگاه کرد.حرف‌هایِ دردناکِ دختر همچون خوره به جانش افتاده بود.دوست داشتن اصلاً یعنی چه؟ اگر بهار را دوست داشت،شلیک نمی‌کرد؟ خودش هم نمی‌دانست! شاید هم می‌دانست و انکار می‌کرد! بهار درحالی که به بالا رفتن کرکره سفید مغازه نگاه می‌کرد؛ روبه او کرد و با لحن سرد و خشک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ستی

    0

    یجوری دارم گریه میکنم انگار برای خودم این اتفاقا افتاده، بابا اینا گناه دارن یزید بسههههه😭

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزم🥺❤️

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    0

    وااای چه تلخ💔بغضم گرفت..ولی بهار حق داشت حتی عذرخواهی هم نکرد و نگفت دوستت دارم یا حتی مانع نشد چرااااا؟؟

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله بهار خیییلی حق داشت

    ۸ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی

    2

    اگه منم به جای بهار بودم همین حرفا رو می زدم! یعنی اون لحظه که امیرسام گفت مغازه مال توئه گفتم پولشو از کجا اوردی بچه پررو؟؟ بهار اینا رو بهش بگو و گفت👌🏻الحق که خواهر بردیا هستی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله دقیقا👌🏻 بهار خیلی حرف‌های حقی زد🥲💔

    ۲ سال پیش
  • نشمین

    2

    وای خدای من چ کردی دختر قلبم آتیش کرد

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    الهی🥺❤️

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    1

    آخ خدا بغضم گرفت😪

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    الهی🥺❤️

    ۲ سال پیش
  • رها

    2

    وای وای وای نیلوفر من که مردم.. دیالوگا و آهنگ و همه چی فوق العاده بود.. من همیشه از دست بهار حرص میخورم ولی اینبار واقعا بهش حق دادم امیرسام یه دوستت دارم درست حسابی بهش نگفت..

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دور از جونت عزیزم❤️❤️ بله واقعا حق داشت.امیرک عذرخواهی هم نکرد🥲💔

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    0

    ایبابا گناه داشتن کههه ناراحت شدم😩

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ناراحت نشو ستاد روحیه‌دهی من🥲❤️🫂

    ۲ سال پیش
  • Kimia

    0

    ایجان فداتشم 💓 بابا با این حرفات ادمو ذوق مرگ میکنی🥺✨

    ۲ سال پیش
  • fate

    1

    برم به گریم برسممم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بروووو ولی اشکاتو نگه‌دار برای جمعه نیاز میشه🥲🥲💔

    ۲ سال پیش
  • سمرا

    0

    امیرسام خیلی گاوه واقعا چرا جلوی بهار و نگرفت اگه دوستش داشت باید حداقل جلوشو می گرفت حتی عذرخواهی درستی هم نکرد.

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    حالا به بچه نگو گاو گناه داره🥲 ولی واقعا حتی درست حسابی هم عذر نخواست💔🙂

    ۲ سال پیش
  • هلنا

    0

    😭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥺❤️🫂

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    من که باورم نمیشه امیر سام بیخیال بهار بشه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    باور کن عزیزم🥲💔

    ۲ سال پیش
  • Nahan

    0

    فقط بدون الان انقدر دلم خونه که نمیخوام درمورد دلهای شکسته و دیالوگای فوق العاده این پارت نظر بدم ،فقط و فقط امیدوارم زود همه چی دوباره مثل قبل بشه و پر قدرت برگردن همه زوجا بهتر از قبل حتی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    الهی نبینم غمتو🥲❤️ ولی باید اعتراف کنم با ورود آهیر شرایط بدتر از قبل میشه🥲

    ۲ سال پیش
  • هلیا

    0

    عالی بود نیلوفر🥲❤️فکر کنم فقط منم که بحاطر زوج امیرک و بهار با ذوق رمان رو دنبال میکردم در ادامه رمان ممکنه دوباره بهم برگردن یا نه؟!

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نوش نگاه قشنگت❤️😍 متاسفانه در این‌باره نمیتونم چیزی بگم عزیزم🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلدا

    1

    بهار حق داره، خیلی هم حق داره، امیر کاش عوض شی عشق رو با تمام وجودت درک کنی کاش قلب بهار رو زیاد چشم انتظار نذاری چون با تمام این حرف هاش ، بازم قلبش چشم انتظارته...

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا....💔 واقعا انتظار ‌کشیدن خیلی دردناکه! گاهی وقت‌ها با وجود قلب شکسته هم آدم‌ها منتظر میمونن🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلدا

    0

    حال و هوای این خانه عجیب دلگیر است خانه ای که کسی وارد آن شدزندگی کردو در نهایت شیشه اش را شکست خانه او را از خود راند، اما هرگز آن خانه ی قبلی نشد ، همواره چشم انتظارش بود این خانه قلب بهار است...

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خیییلی قشنگ و حق گفتی❤️😍👌🏻 کاملا وصف حال بهارم بود :)))))💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️