آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و سی و هفتم :
.ماسک مشکی را تا بینیاش بالا کشید.کلاهِ کپ را روی سرش فیکس کرد تا مبادا شناسایی بشود.ریموت در را فشرد.از گوشه چشم به بهار نگاه کرد.حرفهایِ دردناکِ دختر همچون خوره به جانش افتاده بود.دوست داشتن اصلاً یعنی چه؟ اگر بهار را دوست داشت،شلیک نمیکرد؟ خودش هم نمیدانست! شاید هم میدانست و انکار میکرد! بهار درحالی که به بالا رفتن کرکره سفید مغازه نگاه میکرد؛ روبه او کرد و با لحن سرد و خشک
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزم🥺❤️
۶ ماه پیشترنم
0وااای چه تلخ💔بغضم گرفت..ولی بهار حق داشت حتی عذرخواهی هم نکرد و نگفت دوستت دارم یا حتی مانع نشد چرااااا؟؟
۸ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله بهار خیییلی حق داشت
۸ ماه پیشآزاده دریکوندی
2اگه منم به جای بهار بودم همین حرفا رو می زدم! یعنی اون لحظه که امیرسام گفت مغازه مال توئه گفتم پولشو از کجا اوردی بچه پررو؟؟ بهار اینا رو بهش بگو و گفت👌🏻الحق که خواهر بردیا هستی
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله دقیقا👌🏻 بهار خیلی حرفهای حقی زد🥲💔
۲ سال پیشنشمین
2وای خدای من چ کردی دختر قلبم آتیش کرد
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
الهی🥺❤️
۲ سال پیشRoghayyeh
1آخ خدا بغضم گرفت😪
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
الهی🥺❤️
۲ سال پیشرها
2وای وای وای نیلوفر من که مردم.. دیالوگا و آهنگ و همه چی فوق العاده بود.. من همیشه از دست بهار حرص میخورم ولی اینبار واقعا بهش حق دادم امیرسام یه دوستت دارم درست حسابی بهش نگفت..
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دور از جونت عزیزم❤️❤️ بله واقعا حق داشت.امیرک عذرخواهی هم نکرد🥲💔
۲ سال پیشKimia
0ایبابا گناه داشتن کههه ناراحت شدم😩
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ناراحت نشو ستاد روحیهدهی من🥲❤️🫂
۲ سال پیشKimia
0ایجان فداتشم 💓 بابا با این حرفات ادمو ذوق مرگ میکنی🥺✨
۲ سال پیشfate
1برم به گریم برسممم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بروووو ولی اشکاتو نگهدار برای جمعه نیاز میشه🥲🥲💔
۲ سال پیشسمرا
0امیرسام خیلی گاوه واقعا چرا جلوی بهار و نگرفت اگه دوستش داشت باید حداقل جلوشو می گرفت حتی عذرخواهی درستی هم نکرد.
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
حالا به بچه نگو گاو گناه داره🥲 ولی واقعا حتی درست حسابی هم عذر نخواست💔🙂
۲ سال پیشهلنا
0😭
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥺❤️🫂
۲ سال پیشسیتا
0من که باورم نمیشه امیر سام بیخیال بهار بشه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
باور کن عزیزم🥲💔
۲ سال پیشNahan
0فقط بدون الان انقدر دلم خونه که نمیخوام درمورد دلهای شکسته و دیالوگای فوق العاده این پارت نظر بدم ،فقط و فقط امیدوارم زود همه چی دوباره مثل قبل بشه و پر قدرت برگردن همه زوجا بهتر از قبل حتی
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
الهی نبینم غمتو🥲❤️ ولی باید اعتراف کنم با ورود آهیر شرایط بدتر از قبل میشه🥲
۲ سال پیشهلیا
0عالی بود نیلوفر🥲❤️فکر کنم فقط منم که بحاطر زوج امیرک و بهار با ذوق رمان رو دنبال میکردم در ادامه رمان ممکنه دوباره بهم برگردن یا نه؟!
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نوش نگاه قشنگت❤️😍 متاسفانه در اینباره نمیتونم چیزی بگم عزیزم🥲
۲ سال پیشنیلدا
1بهار حق داره، خیلی هم حق داره، امیر کاش عوض شی عشق رو با تمام وجودت درک کنی کاش قلب بهار رو زیاد چشم انتظار نذاری چون با تمام این حرف هاش ، بازم قلبش چشم انتظارته...
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا....💔 واقعا انتظار کشیدن خیلی دردناکه! گاهی وقتها با وجود قلب شکسته هم آدمها منتظر میمونن🥲
۲ سال پیشنیلدا
0حال و هوای این خانه عجیب دلگیر است خانه ای که کسی وارد آن شدزندگی کردو در نهایت شیشه اش را شکست خانه او را از خود راند، اما هرگز آن خانه ی قبلی نشد ، همواره چشم انتظارش بود این خانه قلب بهار است...
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خیییلی قشنگ و حق گفتی❤️😍👌🏻 کاملا وصف حال بهارم بود :)))))💔
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستی
0یجوری دارم گریه میکنم انگار برای خودم این اتفاقا افتاده، بابا اینا گناه دارن یزید بسههههه😭