لیست کلیه پارتهای رمان سایه نشین دل ارباب : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 81
سکوت سرد اتاق بعد از فریاد یاور، مثل پتویی سنگین افتاده بود روی شانههای یکتا. حرفی نزد... فقط برگشت سمت تخت، پشت به یاور، و چشمهایش را بست. نه برای خواب، برای فرار. صبح با نور خاکستری و مهگرفتهای از پشت پنجره درآمد. مهی که حیاط عمارت را بلعیده بود و همه چیز را در لایهای از سکوت و سردی پوشان...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 82
یاور لحظهای به قامت خمیدهی مرد نگاه کرد، بعد با صدایی آرام و محکم گفت: – با من بیا... مرد تند تند سر تکان داد. رد نگاه نگهبانها را پشت سرش حس میکرد، اما دیگر دلش را زده بود به دریا. هرچند، قدمهایش میلرزید... زیر نگاه سنگین ارباب یاور، زمین هم انگار لرزش میگرفت. یاور او را از کنار ستونه...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 83
یاور بیحرکت ماند. – خال؟ کدوم گونه ش؟ مرد مکث کرد. پلک زد. بعد گفت: – اون... گونهچپش، نه... شاید راستش... دقیق نمیدونم، یه لحظه دیدم، ولی اون بود! باور کنید! یاور اخمهایش کمی درهم رفت، اما هنوز صدایش آرام بود: – خوب نگاهش کردی؟ باهات حرف زد؟ اسمش رو گفت؟ از کجا فهمیدی نازگله؟ مرد آب دهان...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 84
نمیدانم...اما این مرد دروغ گفت... از همان لحظهای که چشم در چشمم انداخت، دانستم. نه نشانیاش اعتبار داشت، نه آن کوچه و خیابانهایی که شمرد. اما چرا لرزیدم؟ چرا قلبم، که عمری در سینهام با اقتدار تپیده بود، لرزش گرفت با شنیدن نامی که گم شده بود در باد؟ تو یاور... مردی که سنگ بودی و صخره، چه ش...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 85
درِ چوبی با صدای سنگینی بسته شد. باد عصرگاهی، گوشههای چارقد مهربس را بالا میزد. زن، بقچهاش را سفت زیر بغل زده بود و با گامهایی خسته، از پلههای سنگی عمارت پایین رفت؛ بیهیچ بدرقهای... نه شورانگیز، نه یکتا، نه حتی بهناز، که همیشه آمادهی دخالت بود، کسی جلویش را نگرفت. ساعتی بعد، صدای سم اس...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 86
یکتا شب، بیآنکه صدایی از خودش درآورد، خزیده بود میان دیوارهای سنگی عمارت. مهتاب، مثل همیشه دست از سر پنجرهی بزرگ اتاقمان برنداشته بود. من، با حوصلهیی که فقط زنها در وقت دلبردن دارند، ساعتها به خودم رسیده بودم. پیراهن آبی نفتیام که از پدرم هدیه گرفته بودم، درست اندازهی تنم نشسته بود....
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 87
قر و فری به خود دادم و از یاور فاصله گرفتم... نمیدانم واقعا راست میگفت یا دروغ اما همین که میگفت برایم کافی بود صدای عقربه های ساعت مثل زمزمهی رازی قدیمی، در گوشم میپیچید. من روبهروی آیینه، با وسواس موهای لَختم را بالا میزدم، سنجاق میکردم، رها میکردم، دوباره میبستم. لبهایم برق داشتند، نه...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 88
در آستانهی در، مادرم ایستاده بود. زنی با شال ابریشمی یاسی و قدی برافراشته، صورت کشیده و ابروهایی مثل تیغ شمشیر. همان نگاه آشنا. همان صلابت خاموش. وقتی دیدم با آغوشی نیمهباز و لبهایی که کمی بیشتر از معمول میخندیدند بهاستقبالمان آمد، نفسم به تپش افتاد. – بهبه... بهبه! خوش اومدین! دخترم، یاور...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 89
صدای قاشقها و لیوانهای بلور، با همهمهی مهمانها درهم آمیخته بود. عطر زعفران و گلاب، فضای عمارت را گرفته بود. زنها با لباسهای مخمل و مردها با کتوشلوارهای سنگین دور تا دور نشسته بودن. بعضی از اربابهای دهات اطراف هم بودن. هر کدام دستی در خاک، دستی در سیاست داشتند یاور، مثل همیشه، ساکت نشسته...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 90
اندرونی، غرق در نور بود. آینههای قدی، شمعهای بلور، و پردههایی که سنگینیشان را فقط زربافتها تاب میآوردند. صدای کریستالها خوابیده بود. جمعیت، یکصدا ساکت، چشم دوخته بودند به ارباب مظهری که ایستاده بود در مرکز آن هال با شکوه، درست زیر چلچراغ عظیمی که نورش با هر لرزش شعله، صورت مرد را مثل تندی...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 91
راوی یاور با مکثی سنگین، از جا برخاست. سکوت اندرونی چون ردای ضخیم مخملی روی شانههایش افتاده بود؛ سنگین، پرهیبت، و پرمعنا. نفسش را آرام بیرون فرستاد، گویی میخواست غبار تردید را از سینه بردارد قدمی بهسوی مظهری برداشت، و بیمقدمه، دست بر گردن پیرمرد انداخت. صدایش از لایهای عمیق از درون جانش بر...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 92
یاور دستش هنوز بر شانهام بود، سنگین اما گرم. نگاهی در عمق چشمانم انداخت، لبخندی زد که نه از سر تعارف، که از اعتماد و رضایت ریشه گرفته بود. آهسته و شمرده گفت: – احسنت، یاور. دمِ جوانیت گرم، پسر. دلم قرص شد… قرصتر از همیشه. سری خم کردم. لبخند زدم، اما دلم میلرزید. میان این همه تحسین و نگاه، فقط...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 93
یاور ایستاده بودم کنار پنجرهی نیمهباز اصطبل، دستهابیم در هم قلاب و نگاهم دوخته به رد نور نارنجیِ خورشید که از لای شاخههای درختان پیر جنگل میگذشت. صدای پای آشنایی آمد. برگشتم. خلیل بود. همان مردی که سالها دست راست و چشم بیدارم شده بود. –خلیل... –قربان. – بگو ببینم، رفتی دنبالش؟ فهمیدی کیه؟ ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 94
دختر یک قدم عقب رفت. دست برد جلوی دهانش. خلیل گفت: –نه قربان. نازگل نیست. اسمش سکینه س. از ده پایین اومده. خودشم میگه تا حالا شما رو ندیده. ولی... واقعا شبیه نازگله... خیلی. مات و بیحرکت مانده بودم. نگاهم روی خطوط چهرهی دختر میلغزید. همان پیشانی، همان گونهها... ولی نگاه... نگاه نازگل طور دیگ...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 95
چند روز گذشت. دلشوره مثل موریانه افتاده بود به جانم. اما خلیل با همهی زرنگی و دوندگیاش، دست خالی برگشته بود.... پایین پلههای عمارت، زیر سایهی درخت نارون ایستاد و کلاهش را از سر برداشت. – آقا… من هرچی بودو نبود زیر و رو کردم. همون قاطرچی هم چیز زیادی یادش نمیاد یا نمیخواد بگه. رد اون اربابم ...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 96
شورانگیز چند قدم جلو امد، پالتوی نازکش را دور شانههایش کشید و ادامه داد: –مهربس داره زره زره برای دخترش آب میشه هر روز که از خواب پا میشه یه آه به آسمون میفرسته، شب که چشم میبنده با گریهی خفه میخوابه… یکتا با چهرهای درهم، پا به پا شد و انگشت اشارهش رو به سمتم گرفت: –از وقتی عروس این عم...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 97
یکتا سینهاش را جلو داد. نگاهش را، مثل خنجری بیپروا، در نگاه من فرو کرد. کلماتش آغشته به زهر بودند، اما پشت آن بغضی سرگردان کمین کرده بود: –دیدی یاور؟ دیدی که پدرم تو رو امین خودش دونست؟ دست راستش، همهکارهش! حالا بهت میگم، همین من… همین دختر ارباب… اگه یه روز، یه ثانیه، بخوای کاری بکنی که دل...
بروزرسانی در : ۲۱۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 98
کلماتش مثل سیلی خورد به صورتم. انگار هر حرفش میخواست با یک انگشت، لایهلایه از غرورم رو بِکَند. نگاهش کردم. ساکت... اما ته چشمهایم طوفانی بود که نمیتوانستم بخوابانمش. لبهایم تکان نخورد، اما دلم، هزار حرف داشت. نمیدانم چرا، اما نگفتم. نگفتم که نازگل مثل بغضی گلوگیر در وجودم است نگفتم که اسمش...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 99
صبح، با نسیمی نمناک از پنجرههای قدی عمارت خزید تو. نوری خنثی و بیجان، پهن شد روی سنگفرشهای برقافتادهی سالن. یاور، ایستاده بر بلندای پلههای عریض، نگاهش را انداخت روی صف خدمتکارها که یکییکی از گوشهوکنار خانه جمع شده بودند. چشمانش، سردتر از همیشه بود و لحنش، کوبندهتر. دلش اما مثل خاکستر زیر...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 100
کت پوست شتریاش را خدمه از تنش گرفتند عصایش را کوبید بر زمین سنگی و با صدای بم و مطربی گفت: –یاور خان! رفیق کهنهی من! هنوزم مثل ستون، این عمارت بهت تکیه داره ها... یاور دست داد، اما گرمای کف دستش با سرمای درونش فرق داشت. لبخندی سرد تحویل داد: –خوش اومدی ارباب همایون. جات همیشه رو چشم ماست جای پد...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
