سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد و دوم :
یاور لحظهای به قامت خمیدهی مرد نگاه کرد، بعد با صدایی آرام و محکم گفت:
– با من بیا...
مرد تند تند سر تکان داد. رد نگاه نگهبانها را پشت سرش حس میکرد، اما دیگر دلش را زده بود به دریا. هرچند، قدمهایش میلرزید... زیر نگاه سنگین ارباب یاور، زمین هم انگار لرزش میگرفت.
یاور او را از کنار ستونهای بلند عمارت، گذر داد. از پلههای سنگی بالا رفتند، تا رسیدند به راهروی اندرونی. آن
لطفا صبر کنید...
