پارت هشتاد و دوم :

یاور لحظه‌ای به قامت خمیده‌ی مرد نگاه کرد، بعد با صدایی آرام و محکم گفت:
– با من بیا...
مرد تند تند سر تکان داد. رد نگاه نگهبان‌ها را پشت سرش حس می‌کرد، اما دیگر دلش را زده بود به دریا. هرچند، قدم‌هایش می‌لرزید... زیر نگاه سنگین ارباب یاور، زمین هم انگار لرزش می‌گرفت.
یاور او را از کنار ستون‌های بلند عمارت، گذر داد. از پله‌های سنگی بالا رفتند، تا رسیدند به راهروی اندرونی. آن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!