لیست کلیه پارتهای رمان سایه نشین دل ارباب : پارت های 181 تا 191
تعداد کل پارت های منتشر شده : 191
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 181
و همان کلمه همان طرفداری بیتعارف، درست وسط آن صبحِ هجومآور، کاری کرد که قلبم مثل ستارهای که تازه فهمیده جایش در آسمان است، بلرزد و روشن شود. زیر لب زمزمه کردم: _بهترم.... شورانگیز یکدفعه کلافه شد. انگار چیزی از توی سینهاش چنگ انداخته باشد به گلویش. قدمش را محکم کوبید جلو و با صدایی که ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 182
شورانگیز نفسش بالا نمیآمد. صورتش سرخ شده بود و رگ پیشانی اش بیرون زده بود.. چشمهایش برقِ خطر داشت؛ از آن برقهایی که قبلِ طوفان میآید. یک لحظه نگاهم کرد… نگاهی پر از نفرتِ فروخورده. بعد، بیآنکه حرفی بزند، چرخید و با کوبیدنِ در، از اتاق زد بیرون. صدای بسته شدن در، مثل پتک خورد توی سرم. چ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 183
نازگل صدای تقهای به در، آرام و ناگهانی، فضای اتاق را شکست. قلبم به تندی زد، انگار که صدای در به صدای ضربان قلبم تبدیل شده بود. _یاور… صدایم مثل همیشه لرزان بود. نکنه اتفاقی افتاده بود؟ نکنه اوضاع بدتر از چیزی که فکر میکردم، پیش رفته بود؟ در باز شد. یاور ایستاده بود، آنطور که همیشه میایس...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 184
چشمانم هنوز از شرم نمیتوانستند به چشمهای او نگاه کنند، اما میدانستم که این، شروع یک تغییر است. تغییری که هیچ چیز نمیتواند آن را متوقف کند. راوی.. با لبخند شوخطبعی که روی صورت یاور نقش بسته بود، دستش را به سمت بینی کوچک نازگل دراز کرد. انگشتش را به آرامی روی بینیاش زد و بعد، یک چرخش م...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 185
دستم هنوز میلرزید که یاور جلوتر آمد. پیشانیام را بوسید. یک بوسهی کوتاه، محکم و شبیه مهر. — مراقبِ خودت باش نازگل… دلم ریخت. صدایش زدم، ناخودآگاه، با بغضی که داشت از گلویم بالا میآمد: — یاور… تو رو خدا… کلری نکن… یکتا… نگذاشت جملهام تمام شود. کمی عقب رفت، اما نگاهش هنوز قفل چشمهایم ب...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 186
یکتا از تخت پایین پرید. با وحشت جلو آمد: — نه… نه! تو نمیتونی اینطوری حرف بزنی! من زنتم یاور! یاور نگاهش کرد. با خستگیِ عمیقِ کسی که سالها خودش را گم کرده. — زنی که با پدرش دست به یکی کرد و یه دختر رو تا مرز مرگ کشوند، اسمش زن من نیست یکتا.نمیتونه باشه یکتا نفسش برید. دستش را جلوی دهانش گ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 187
سکوت اتاق سنگین بود. اونقدر که صدای نفسهای یکتا توی گوشم زنگ میزد. یاور بین ما ایستاده بود؛نه سمت من، نه سمت یکتا. اما فاصلهای که از او گرفته بود، واضحتر از هر فریادی بود. _ یکتا… صدایش آرام بود، اما بُرنده. — از این اتاق برو بیرون. یکتا پلک نمیزد ...چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد خندید. ی...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 188
حیاط عمارت شلوغ بود. صدای همهمه، ظرفها، خندههای مصنوعی، نگاههایی که یواشکی میچرخیدند سمت ما بود.. همین که یاور کنارم ایستاد، انگار موجی از نجوا بین جمع پیچید. همه میدیدند.همه پچ پچ میکردند... دست یاور آرام اما محکم روی کمرم نشست. شورانگیز با آن قدمهای شمرده و گردن افراشته جلو آمد. چ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 189
مشت یاور توی هوا ماند.فقط یک ثانیه. یک ثانیهی کشدار که داخلش همهچیز میتوانست تمام شود. و بعد ضربه ی محکمش.... صدای کوبیده شدن مشت بی رحم به صورت همایون توی حیاط پیچید همایون عقب پرت شد، اما زمین نخورد. لبش شکافته شده بود خون باریک، از گوشهی دهانش سُر خورد. شورانگیز وجمعیت ومادرم جیغ میزدن...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 190
جاده پیچ خورد. تابلوی سبز رنگِ «رشت ۱۲ کیلومتر» از کنارمان گذشت. قلبم همانقدر که آرام بود… تند هم میزد. یاور یکدست روی فرمان، یکدست روی دست من محکم گزاشته بود... انگار میترسید اگر ول کند، جهان دوباره از هم بپاشد. نگاهم کرد.اینبار جدیتر و گفت: — نازگل. لحنش فرق داشت. — وقتی بریم دادگ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 191
درِ سنگین پشت سرمان بسته شد. صدایش توی راهروی بلند پیچید… مثل مُهری که روی گذشتهام خورد. هوای داخل ساختمان بوی کاغذ کهنه و استرس میداد. چند نفر روی نیمکتهای فلزی نشسته بودند. و چشمهایی که کنجکاو نگاهمان میکردند… پچپچهایی که پشت سرمان راه افتاد بود به گوش میرسید.... یاور کنارم ایست...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
