سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد و چهارم :
نمیدانم...اما این مرد دروغ گفت...
از همان لحظهای که چشم در چشمم انداخت، دانستم. نه نشانیاش اعتبار داشت، نه آن کوچه و خیابانهایی که شمرد.
اما چرا لرزیدم؟
چرا قلبم، که عمری در سینهام با اقتدار تپیده بود، لرزش گرفت با شنیدن نامی که گم شده بود در باد؟
تو یاور...
مردی که سنگ بودی و صخره، چه شد که با افسانهای دروغین، سست شدی؟
این نگاه پر از امید از کجای جانت برخاست؟
لطفا صبر کنید...
