سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد و یک :
سکوت سرد اتاق بعد از فریاد یاور، مثل پتویی سنگین افتاده بود روی شانههای یکتا. حرفی نزد... فقط برگشت سمت تخت، پشت به یاور، و چشمهایش را بست. نه برای خواب، برای فرار.
صبح با نور خاکستری و مهگرفتهای از پشت پنجره درآمد. مهی که حیاط عمارت را بلعیده بود و همه چیز را در لایهای از سکوت و سردی پوشانده بود. صدای خروس هم انگار ترسان شده بود از این ساکتی وهمآلود.
یاور که تازه از کابوس بÛ
لطفا صبر کنید...
