پارت هشتاد و یک :

سکوت سرد اتاق بعد از فریاد یاور، مثل پتویی سنگین افتاده بود روی شانه‌های یکتا. حرفی نزد... فقط برگشت سمت تخت، پشت به یاور، و چشم‌هایش را بست. نه برای خواب، برای فرار.
صبح با نور خاکستری و مه‌گرفته‌ای از پشت پنجره درآمد. مهی که حیاط عمارت را بلعیده بود و همه چیز را در لایه‌ای از سکوت و سردی پوشانده بود. صدای خروس هم انگار ترسان شده بود از این ساکتی وهم‌آلود.
یاور که تازه از کابوس بÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️