سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد و سوم :
یاور بیحرکت ماند.
– خال؟ کدوم گونه ش؟
مرد مکث کرد. پلک زد. بعد گفت:
– اون... گونهچپش، نه... شاید راستش... دقیق نمیدونم، یه لحظه دیدم، ولی اون بود! باور کنید!
یاور اخمهایش کمی درهم رفت، اما هنوز صدایش آرام بود:
– خوب نگاهش کردی؟ باهات حرف زد؟ اسمش رو گفت؟ از کجا فهمیدی نازگله؟
مرد آب دهانش را با صدا قورت داد. گوشهی چشمانش بازی میکرد. مثل کسی که دروغش در گلویش گیر ک
لطفا صبر کنید...
