پارت هشتاد و سوم :

یاور بی‌حرکت ماند.
– خال؟ کدوم گونه ش؟
مرد مکث کرد. پلک زد. بعد گفت:
– اون... گونهچپش، نه... شاید راستش... دقیق نمی‌دونم، یه لحظه دیدم، ولی اون بود! باور کنید!
یاور اخم‌هایش کمی درهم رفت، اما هنوز صدایش آرام بود:
– خوب نگاهش کردی؟ باهات حرف زد؟ اسمش رو گفت؟ از کجا فهمیدی نازگله؟
مرد آب دهانش را با صدا قورت داد. گوشه‌ی چشمانش بازی می‌کرد. مثل کسی که دروغش در گلویش گیر ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️