سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد و هشتم :
در آستانهی در، مادرم ایستاده بود. زنی با شال ابریشمی یاسی و قدی برافراشته، صورت کشیده و ابروهایی مثل تیغ شمشیر. همان نگاه آشنا. همان صلابت خاموش.
وقتی دیدم با آغوشی نیمهباز و لبهایی که کمی بیشتر از معمول میخندیدند بهاستقبالمان آمد، نفسم به تپش افتاد.
– بهبه... بهبه! خوش اومدین! دخترم، یاورجان!
مادر خوبن؟
لبهای یاور با آن خونسردی جذابش تکان خورد:
– سلام و عرض
لطفا صبر کنید...
