سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت نود و یک :
راوی
یاور با مکثی سنگین، از جا برخاست. سکوت اندرونی چون ردای ضخیم مخملی روی شانههایش افتاده بود؛ سنگین، پرهیبت، و پرمعنا.
نفسش را آرام بیرون فرستاد، گویی میخواست غبار تردید را از سینه بردارد قدمی بهسوی مظهری برداشت، و بیمقدمه، دست بر گردن پیرمرد انداخت. صدایش از لایهای عمیق از درون جانش برخاست:
– ارباب جان... یکم زیادی نیست این همه لطف؟ این بارِ اعتماد، سبک نیست. دلِ Ù
لطفا صبر کنید...
