سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد و پنجم :
درِ چوبی با صدای سنگینی بسته شد.
باد عصرگاهی، گوشههای چارقد مهربس را بالا میزد. زن، بقچهاش را سفت زیر بغل زده بود و با گامهایی خسته، از پلههای سنگی عمارت پایین رفت؛ بیهیچ بدرقهای...
نه شورانگیز، نه یکتا، نه حتی بهناز، که همیشه آمادهی دخالت بود، کسی جلویش را نگرفت.
ساعتی بعد، صدای سم اسب در حیاط پیچید.
یاور با شنل غبارآلود و چشمانی درهم، از اسب پیاده شد.
پیش
لطفا صبر کنید...
