لیست کلیه پارتهای رمان سایه نشین دل ارباب : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 121
همایون لحظهای مکث کرد، انگار وزن سکوت اتاق را در مشت میفشرد. بعد، با صدایی آرامتر از قبل، نزدیکتر آمد. در صدایش ردی از تزلزل نبود، اما چیزی از جنس تمنا در لحنش پنهان شده بود.. – هرجور دلت میخواد رفتار کن… من جنگی باهات ندارم. فقط یه چیز میخوام… آب تو دلت تکون نخوره، نازگل...زمان میدم درست...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 122
یاور صدای بسته شدن در، هنوز توی گوشم میپیچید، و گرمای تن یکتا که پرید بغلم، انگار در تنم مانده بود. مثل همیشه پر از ذوق و شور بود… ذوقی که حالا رنگش عوض شده بود. پررنگتر، پرشورتر، و شاید کمی… واقعیتر بود کتم را از چوبلباسی برداشتم و تکاندمش. دستی به موهایم کشیدم، و آرام از عمارت بیرون زدم. ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 123
در باز شد... ننه م بود. مهربس. با چادری که مثل عبایی بر دوشش افتاده بود و چشمانی که از اشک برق میزدند وارد اتاق شد نگاهش که به من افتاد، انگار ده سال پیرتر شد. با دستانی لرزان نزدیک آمد، نگاهش رفت به لباس سپید و تاج روی موهایم، به دستهای بیرمق من، به گونههای آرایششدهام... بعد ناگهان زانو زد...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 124
ر باز موند، و سوسن، با تمام غرورش، بیرون رفت. سکوتی کوتاه مثل ابر پیش از طوفان روی سرم سنگینی میکرد. صدای در هنوز توی گوشم زنگ میزد؛ انگار دنیا در آستانهی تغییری بزرگ، نفسش را حبس کرده بود. صدای همایون از کنار در آمد: – سوسن زیاد چرند میگه... نمیدونه این دل، چهطور گلوش پیش دختر شما گیر کرده...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 125
یاور...آنجا ایستاده بود. بلند، استوار و خاموش. .... همانطور که همیشه در ذهنم میدیدمش. اما اینبار چیزی فرق داشت. دستی که روزی در آرزوهایم به من تعلق داشت، حالا در دست دیگری آرام گرفته بود. یکتا....لبخندی ظریف، مهمان لبهایش بود؛ از همان لبخندهایی که آدم را به اشتباه میاندازد. اما چشمهایش......
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 126
راوی شب، آرام نشسته بود روی دوش روستا، و ماه، از پشت پردهی نقرهای ابرها، با تردید به زمین مینگریست. چراغانی حیاط عمارت، مثل کهکشانهایی زمینگیر، دور تا دور روشن شده بود؛ اما درخشانترین ستارهی آن شب، نه در آسمان، که در دل عمارت نشسته بود. نازگل،با آن پیراهن سپید که روی تنش مثل نوری ریخته بو...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 127
شورِ سازها کمکم خوابید، صدای دفزنها در گلو نشست و چراغهای عمارت یکییکی خاموش شدند. مجلس به انتها رسیده بود. لبخندها ماسید، خندهها به خمی محو بدل شد و حالا نوبت وداع بود… یکییکی خداحافظی کردند؛ با تبریکهایی که دیگر از ته دل نبود، با لبخندهایی که مزهی خستگی میدادند. میان این هیاهو، یاور و...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 128
راوی باد ملایمی از پنجرهی نیمهباز پردهی حریر را به رقص آورده بود. اتاق بزرگ عمارت هنوز بوی شبنشینی و عطر شمع داشت. ملودی آرامی از صفحهی گردِ گرامافون میچرخید و با تنهایی سقفِ بلند، نجوا میکرد. یاور، با پیراهن نیمهباز و موهای کمی آشفته، در سکوتی عمیق به سقف خیره بود. دستهایش زیر سر، و نگا...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 129
رِ اتاق که پشت سرم بسته شد، تکیه دادم به چوبِ سردش. چشمهایم را بستم، انگار میخواستم از چشم دنیا پنهان بمانم. هوای نیمهگرم اتاق، مثل آغوشی بیجان دورم پیچید. اما دلِ من، بیقرارتر از همیشه، خودش را به در و دیوار میکوبید. – داری گند میزنی دختر... بازم... زمزمهام به گوش خودم هم غریب آمد. زیر ...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 130
شورانگیز همچون شبحی آشنا، چون نسیمی خشن، با غروری بیپروا از میان جمع گذشت و روبهرویم ایستاد. چشمهای نافذش برق تندی داشت. سینهاش را جلو داده بود، نگاهش بیرحمانه به صورتم دوخته شده بود. صدایش، همانقدر که محکم بود مثل شمشیر بود... – خوش اومدید همایون خان... ولی ای کاش با خورشید خانم میاومدین....
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 131
نازگل پلک برهم زد. نگاهش را از میان جمع دزدید، به فنجانی که در دست داشت چشم دوخت. – زیاد مهم نیست. یاد گرفتم که سکوت رو بیشتر از قضاوتها بفهمم. و نگاهها... خودشون از حسادت میسوزن. چرا باید من بسوزم؟ یکتا لبخند زد. آن لبخند ، بیتعارفش را و گفت: – تو دختر جسوری هستی نازگل. کاش من هم یهروزی بتو...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 132
پچپچ ها زمزمهوار خندهها و سروصدای فنجانها در هم میلولید، اما من هنوز گوشم پر بود از طنین نگرانی یاور. با همان اخمِ همیشگی، دستی در موهایش کشید و انگار که بخواهد چیزی را از ذهنش پاک کند، کوتاه گفت: – شاید زیادی واکنش نشون دادم… به هر حال شما مهمونین اینجا، نباید... صدای همایون خان آرام و ...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 133
یکتا که رفت، گویی نفسِ زمین هم راحت شد. من اما، بیهیاهو و بیلبخند، نفسی عمیق کشیدم. بوی بارانِ بر زمین نشسته،آمیخته با عطر خاکیِ چوبهای سوخته، در ریههایم نشست و آرامشی دلچسب در تنم دوید. پیروزیهای خاموش، دل را جلا میدهند؛ مخصوصاً وقتی طرفِ مقابلت زنیست که فقط بلد است با نیش و زهر، راهش ر...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 134
ـ پیچیدگی نداره. شاید اشتباه میبینی. یاور در سکوت نگاهش کرد. آن مکث کوتاه اما سنگین بود. شورانگیز فرصت را غنیمت شمرد؛ آلبوم را از دست او گرفت و همانطور که ورق را برگرداند، نیملبخندی ساختگی زد. نازگل لب باز کرد: -مادر من توی عکسه؟میشه ببینم شورانگیز خانم؟؟ شورانگیز نیشخندی زد و گفت: ـ شب یلدا ن...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 135
هوای سرد و خنک شب، روی پوستشان میلغزید، اما قلب نازگل هنوز پر از طوفانی بود که نمیتوانست آن را آرام کند. در همان سکوت راه، ناگهان صدای همایون بلند شد، آن صدا که همیشه مثل پتکی سنگین بر ذهن نازگل فرود میآمد: – چرا اینقدر به هم نگاه کردید شما دو نفر؟ سوالش، نه فقط ساده نبود، که مثل تیر زهرآلودی...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 136
انگار اینبار فهمید جایی برای پیچاندن نیست. مکث کرد، انگشتش را روی لبهی صندلی کشید و با صدای آرامی که هنوز لرزش توش بود گفت: – همهچی رو گفتن... همیشه آسون نیست، یاور. – آسون نبودنش مشکل منه، نگفتنش مشکل تو. راوی سایههای صبحگاهی هنوز از لابهلای پنجرههای بلند و پردههای ضخیم عمارت عقب نکشیده ب...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 137
وقتی وارد اتاقش شدم، به چشمان پر از آرامشش خیره شدم و بیآنکه چیزی بپرسم، با لحنی سرشار از سردرگمی و التهاب گفتم: – ننه... _جانم مادر..باز چیشده؟؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم : _وقتی رفته بودیم برای مهمونی خونه ی ارباب یاور توی آلبومشون عکس تو بود عکست توی آلبوم ارباب یاور چیکار میکرده؟ واقعاً اون ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 138
– میومدی عمارت… همون جایی که بودی. نه اینکه الان… زوری… چشمانم تنگ شد. – زوری؟ چه زوری؟ من همایون رو… خیلی هم دوست دارم. این خیالبافیها رو بذارید کنار. لحظهای نگاهش در صورتم گره خورد، بعد آهی کوتاه کشید و با صدایی که سردیاش تیغ داشت گفت: – خیلی خب… حالا که اینطوره پس من اشتباه فکر میکردم. خ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 139
لبهایم را روی هم فشار دادم، میخواستم بیاعتنا از پلهها بالا بروم، اما صدای قدمهایش آمد… محکم و آهسته. و قبل از اینکه بتوانم خودم را جمع کنم، خودش را جلوی راهم انداخت. چشمهایش تیرهتر از همیشه بود، از چیزی که پشتشان شعله میکشید. – فکر کردی نمیفهمم؟ از اینکه بهت رو دادم سوءاستفاده میکنی؟ ...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 140
راهرو برایم طولانیتر از همیشه بود. به اولین پیچ که رسیدم، دویدم… در اتاق را بستم و پشتش تکیه دادم. صدای «تق» بسته شدن در، انگار آخرین بندم را برید. خودم را روی تخت انداختم. دستم ناخودآگاه به گونهام رفت؛ جای داغ سیلی هنوز میسوخت، نه فقط روی پوست، که در عمق غرورم. اشک، بیهشدار، از چشمهایم شُرّ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
