لیست کلیه پارتهای رمان سایه نشین دل ارباب : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 41
راوی صبح، مثل همیشه شروع نشد. هوا بوی دود میداد… اما نه از اجاق مطبخ، نه از آتش تنور. بوی دود از دل جانها بود… از دل خشمها و نقشههایی که شبانه، در سکوت کشیده شده بود. صدای خدمهها بلند شده بود. مادرها بچههایشان را جمع کرده بودند، نگاهها مضطرب، پچپچها تند. نازگل، هنوز دستش به دیگ سوپ ...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 42
راوی یکتا، لرزان و زخمی از غروری که با سیلی یک مرد فروریخته بود، با دستانی یخزده، چمدان را باز کرد. هر لباسی که تا میکرد و میگذاشت، گویی تکهای از اعتبارِ ترکخوردهاش را در آن دفن میکرد. نگاهش به در چوبیِ اتاق افتاد، با خودش زمزمه کرد: – چه ماندنیست، وقتی حتی نگاهش… مرا ندید؟ پرده کنا...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 43
#پارت۸۶ نازگل صدای قدمهاش روی خاک خشک حیاط، به گوشم رسید. آرام… اما سنگین. مثل ضربههای شمردهی تپش قلبم. ایستاد. فقط چند قدم جلوتر. سر بلند کردم، نگاهم افتاد به چهرهی مردی که حالا، نه مثل ارباب، که مثل انسانی معمولی، ایستاده بود روبهرویم. با نگاهی پر از مکث. با صدایی که از همیشه بمتر...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 44
#پارت۸۷ نگاهم هنوز پایین بود، اما لبهام، بیاختیار بالا رفتند. نه به لبخند… به «چشم» گفتنی که از دل اومد. – چشم، یاورخان. صدایم لرزش نداشت. مثل همیشه… محکم بود. یاور نیمقد خم شد، با همان ابهت همیشگی، اما حالا صدایش کمی نرمتر بود، آغشته به اعتمادی نایاب: – برگرد به همون پست قبلیت. از امر...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 45
#پارت۸۸ راوی عمارت مظهری، همیشه بوی سنگهای صیقلی و آینههای پاکشده میداد. اما امشب، پشت آن درهای چوبیِ تزئینشده، سرمای یک خشم پدرانه جریان داشت. ارباب مظهری، با آن ابهت خاموشش، پشت میز نشسته بود. یاور، ایستاده بود. نه خم شده، نه سربالا. تنها چشمانی که در تاریکیِ چراغدیواریها میدرخشید...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 46
هوا سردتر شده بود. مه روی سنگفرش راه ورودی لم میکشید. صدای قدمهای یاور، در سکوت شب، بلندتر از همیشه میپیچید که ناگهان… – ارباب! ارباب صبر کنین… نازگل بود. با دامنی خاکی، نفسنفسزنان از پلههای کناری دویده بود. گونههاش سرخ، پیشونیش مرطوب، صداش بیقرار: – یکتا خانم… نیومدن؟ یاور لحظ...
بروزرسانی در : ۳۳۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 47
راوی آفتاب تازه سر زده بود، نور طلاییاش از لای پنجرههای قدی عمارت خزیده بود تو، مثل مهمانی ناخواسته که آمده باشد زخمها را روشنتر کند. مادرجانها تازه در حیاط خلوت بساط سماور را چیده بودند که صدای در ورودی بلند شد. در سنگین عمارت باز شد… و همه، بیاراده سر چرخاندند. یکتا بود. با آن پالت...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 48
عمارت در سکوتی سنگین غرق شده بود. نه کسی جرئت پرسیدن داشت، نه کسی جرئت گفتن. یکتا، یک ساعت بود که از اتاق یاور بیرون آمده و بیهیچ حرفی رفته بود در اتاق خودش. چشمهایی که دنبالش رفتند، پر از پرسش بودند… اما پاسخ؟ در سکوتِ یاوری دفن شده بود که حالا، بالاخره از اتاقش بیرون آمد. قدمهایش ...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 49
راوی آفتاب هنوز تن به طلوع نداده بود که قدم زدیم سمت در. دل مادرم، انگار هزار سال سنگینتر بود از چمدان کوچکمان. چرخهای ارابه، آرامتر از همیشه چرخیدند، اما هنوز حرکت نکرده بودیم که صدای قدمهایی تیز، از سمت ایوان پیچید: – کجا؟! بالاخره پاتونو از این خونه کندین؟ شورانگیز بود. با روبندهای...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 50
وسایلمان زیاد نبود. همان چند دست لباسِ ساده، همان سینی چای مادرم، همان صندوقچهی کوچکی که خاطرهها را به دوش میکشید. مهربس، آرام میچرخید. نگاهش هنوز سمت در بود. اما من… نگاه نمیکردم. دلم نمیخواست ببینم. نه دیوارها، نه پنجرهها، نه حتی آسمان این خانه را… صدای چرخ ارابه، درست پیش از طلوع، ...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 51
نازگل خانهی تازه، ساکت بود… نه از آن سکوتهایی که آرامت کند، از آنها که دلت را به تنگی میاندازد. سکوتی که تو را یاد تمام حرفهای نزده، تمام قدمهای مانده، و تمام امیدهایی میاندازد که تهِ دل جا ماندهاند. چهاردیواری کوچکی بود، با سقفی کوتاه و پنجرهای که به هیچجا باز نمیشد. نه گلکا...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 52
فلشبک گفتوگوی یاور و یکتا پارت۹۵ یاور ایستاده بود کنار پنجره، پشت به یکتا. دستهاش گره کرده پشت کمرش، بیحرکت. – بگو. چی میخوای بگی یکتا؟ اومدی، گفتی باید صحبت کنیم. حالا وقتشه. یکتا بیصدا نشست، نفسش را حبس کرد و بعد با صدایی آرام اما حسابشده گفت: – یاور… من برگشتم، ولی نه به این ساد...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 53
ماهها گذشته بود… از آن روزی که نازگل و مادرش، بیهیاهو رفتند و خانه، بیکفشهای خاکیشان، سوت و کورتر شده بود. اما هیچکس نگفت، و یاور هم نپرسید. حالا، عمارت در آرامشی مصنوعی نفس میکشید. آرامشی که بیشتر شبیه سکوتِ بعد از طوفان بود، نه صلح واقعی. و یکتا؟ مثل دختری که گمشدهاش را پس گرفته...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 54
راوی یاور پلک بست. نفسش را آهسته بیرون داد، مثل مردی که بخواد بین عقل و دل یکی را خفه کند. – بشم بر شیطون لعنت… دیوونهم میکنی دختر. دستی به ریش جوگندمیش کشید، قدمی به عقب رفت و بیهیچ مقدمهای، لبهای خشکیدهاش اعتراف کردند: – باشه… برو حاضر شو. چشمهای یکتا برق زد. درست مثل وقتهایی ک...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 55
صدای نفسهای یاور تند شده بود. سینهاش بالا و پایین میرفت، نگاهش مثل تیغ روی نازگل میلغزید. و نازگل… هنوز هاج و واج، هنوز خاکآلود از سقوط سبد، اما مغرور، پابرجا. صدایش لرز داشت، اما نه از ترس… از زخمی که از تو آمده بود: – اون پسر… پسر خالمه. اسمش عدلائه. با مادرش اومده کمک ما، چند روزهس...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 56
نازگل نمیدونم دقیقاً کجای حرفش آتیش به جونم زد. "غلط میکنی"؟ اون هم توی جنگل، جلوی یکتا، جلوی اون پسر خالم عدلاء، جلوی تمام غرور لهشدهی این مدت… چشمهام دوخت شد به صورتش. دیگه یاور نبود… یه ارباب بود. همونقدر مغرور، همونقدر بیرحم. لبخندم اومد. نه از سر شادی، نه از ادب… از زهر. –...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 57
نازگل دستش عقب رفت… با همون شدت که آمده بود، عقب رفت. ولی اون آتیشِ توی چشماش خاموش نشد. – الان جاش نیست… ولی حساب این پررو بازیتو، جلوی ارباب میدم! صداش بم و لرزان بود… نه از ترس، از خشمِ فروخوردهی مردی که نمیتونست دلیل خشمش رو بلند بگه. – درسته جوونم… درسته چند سال فقط بینمون فاصله...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 58
راوی کوه ساکت شده بود. پرندهها عقب کشیده بودن از تنش میان دو نفری که روزی خیال میکردن با هم آرامش رو به ده میارن. اما حالا… هر کلمهشون بوی جدل میداد. یکتا چکمههاشو با خشم توی برگهای نمخورده کوبید. چشماش از اشک برق میزد، ولی بغضش رو بالا نمیآورد. نه یکتا… اون بلد بود چطور با خشم جا...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 59
راوی در راه بازگشت، هیچکس چیزی نگفت. نه یکتا که چشمانش پر از بغضی خاموش بود، و نه یاور… که انگار هزار حرف را با خودش، در سکوت، قورت داده بود. اسبها نرم پیش میرفتند و جنگل آرام شده بود. فقط صدای پای قباد روی خاک نمدار، و گهگاه، سوت باد لای شاخهها، سکوت را همراهی میکرد. یاور دستش را ر...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 60
و آخرش، دستش را روی زانو کوبید: – مادر جان… من دیگه نمیتونم. یا باید اون دختره از این آبادی بره، یا من میرم برای طلاق. اصلاً میرم… میرم عمارت بابام. به خدا دیگه طاقت ندارم اون نگاههای حروم رو توی چشم یاور ببینم. شورانگیز که انگار نفسش بریده بود، به زور چیزی گفت: – نکن دختر… مگه اون د...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
