سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت نود و چهارم :
دختر یک قدم عقب رفت. دست برد جلوی دهانش. خلیل گفت:
–نه قربان. نازگل نیست. اسمش سکینه س. از ده پایین اومده. خودشم میگه تا حالا شما رو ندیده. ولی... واقعا شبیه نازگله... خیلی.
مات و بیحرکت مانده بودم. نگاهم روی خطوط چهرهی دختر میلغزید. همان پیشانی، همان گونهها... ولی نگاه... نگاه نازگل طور دیگری بود. گرمتر..
نفسم را آهسته بیرون دادم.
–ببخشید سکینه تو رو با کسی اشتباه گرفتم.
لطفا صبر کنید...
