دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان اربابی سایه نشین دل ارباب اثر زهرا خزایی

رمان سایه نشین دل ارباب

  • زبان فارسی
  • 218.5K 👁
  • 900 ❤️
  • 264 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان سایه نشین دل ارباب

نازگل... دخترِ ساکت و نجیبی که توی عمارتِ اربابی، بین آدمای زورگو و نگاه‌های سنگین بزرگ شده... دختری که همه فکر می‌کنن یه دختر معمولیه، جز خودش که دلش سال‌هاست گیر یه نفر مونده... ارباب یاور! پسرِ مغرور و خشنِ عمارت... مردی که با یه اخم، نوکرا از جلوش کنار می‌رن و با یه نگاهش دلِ نازگل زیر و رو میشه... نازگل از بچگی عاشقش بوده... با همون دلِ ساده و بی‌زبونش... اما جرئت نکرده حتی یه بار عشقشو بلند بگه. تا وقتی که شورانگیز،مادرِ یاور، برای پسرش میره خواستگاریِ یکتا مظهری. دخترِ اربابِ ثروتمند و پرنفوذی که همه ده ابادی به نامشه. و یاور،بدون اینکه بفهمه یه نفر داره با نفس‌های اون زندگی می‌کنه،شوهرِ یکتا میشه. از همون شب،نازگل انگار کم‌کم عقلشو می‌بازه... هر خنده‌ی یاور کنار یکتا،هر بار صدا زدن اسمِ زنش،مثل چاقو توی قلب نازگل فرو میره. اما این فقط شروعِ بدبختیه... پشت دیوارای اون عمارتِ قدیمی، رازایی خوابیده که اگه بیدار بشن، همه‌چیزو به آتیش می‌کشن. دسیسه‌ها شروع میشه.. نفرت‌ها، حسادت‌ها و خیانت‌ها یکی‌یکی خودشونو نشون میدن... تا اینکه یه رازِ وحشتناک برملا میشه: نازگل و یاور... اصلاً غریبه نبودن! اون دختری که یاور تمام عمر مثل یه غریبه از کنارش رد شده... درواقع دخترعموی خودش بوده... و حالا، وسط یه زندگیِ اشتباه، وسط زنی که اسمشو گذاشته همسر، و دختری که تا مرز جنون عاشقش بوده و خودش هم....

پارت اول

با همون کاسه‌ی مسی توی دستم، خشکم زد.
نه به خاطر صدای تاخت اسب، نه به خاطر بوی خاکِ نم‌خورده‌ی عمارت که به خاطر مردی که از دل غبار، مثل کابوس‌های بچگی‌م بیرون اومد.
یاورخان... پسر ارباب.
بزرگ شده بود. بلندبالا، چهارشونه، با نگاهی که انگار دنیا رو بدهکارشه.
چشمام ناخودآگاه دنبالش رفت. تو اون پالتوی سیاه، مثه تکه‌ای شب بود وسط ظهر روشنِ ده.
کاسه از دستم لیز خورد و با صدا افتاد زمین. یکی از کلفت های عمارت چشم غره‌ای رفت.
– چشمت پِیِ ارباب‌زاده‌س! خدا عقلت بده دختر...
خم شدم کاسه رو بردارم.
– عقل که باشه، دل می‌میره خاله‌جان. دل که باشه، عقل ریشه می‌زنه وسط خار و خس.
یاور پیاده شد. قدم‌هایش سنگین بود. نگاهش از بالای عمارت تا پایین عمارت چرخید و انگار یک لحظه، رو من ایستاد.
نمی‌دانم چشم تو چشم شدیم یا خیال کردم.
فقط فهمیدم قلبم کوبید. تند. ناجور. مثل روزی که اربابِ پیر گفت:
"این دختر، زبونش تیزه، مواظبش باشید."
حالا پسرش برگشته بود تا تیزتر از زبون من، قانون بنویسن واسه ده.
اما من دیگه اون نازگلِ کوچیک نبودم.
اگه اون ارباب‌زاده بود، منم دخت رعیتی بودم که زیر بار هیچ مردی نمی‌رفت.
حتی اگه اسمش «یاور» باشه.
آسمان، انگار نه باران که بغضی فروخورده بر بام کاه‌گلی خانه‌ها فرو می‌ریخت.
اما بارانی که در دل من می‌بارید، صدایی نداشت؛ بی‌تاب، پنهان، و گاه آن‌چنان بی‌رحم که تیشه به ریشه‌ی صبرم می‌زد.
از وقتی که سایه‌اش را میان غبار عمارت دیدم، چیزی در جانم بیدار شده بود.
نه عشق، که عشق برای دختر رعیت، واژه‌ای‌ست ممنوع؛ حتا اگر نگاهش میان پالتوی سیاه یک ارباب‌زاده گره خورده باشد.
دست به کوزه‌ها داشتم. سنگین بودند از آب و خاطره.
که صدای قدم‌هایی آشنا، بر خاک حیاط نشست. مردی چنین نمی‌خرامد، مگر آن‌که خیابان‌های شهر، به گام‌هایش خو گرفته باشند.
برگشتم.
یاور بود.
ایستاده، تکیه داده بر تنه‌ی گردوی سال‌خورده، دست‌به‌سینه، نگاه در نگاهم.
– نازگل... درسته؟
لحنش نرم نبود، اما زهر هم نداشت. مثل کسی که در دل، حکمی خوانده و حال می‌خواهد پاسخی بشنود.
با لبی بسته و دلی آشوب، گفتم:
– اگه دنبال بازخواستین، مادرم تو اندرونیه. من تنها کوزه‌ها رو پر می‌کنم.
زیر لبی خندید، نیمه و سنگین، شبیه مردی که چیزی را یادش آمده باشد.
– هنوز همون زبانی رو داری که پدرم درباره‌ش هشدار می‌داد.
دستم به کوزه‌ای بند بود. نگاه نکردم، اما حس کردم آمد نزدیک‌تر..
– نمی‌خوام بترسونمت. فقط خواستم بدونم... هنوز همون دختری هستی که توی مجلس ده، وقتی شش سالت بود، سینی شیرینی رو ریختی روی لباس مادرم؟ فقط چون شنیدی گفت: «رعیت نباید تو چشم باشه؟»
نفس کشیدم، آرام اما تلخ.
– اون روز بچه بودم. اما زهر اون جمله، هنوز ته دلم نشسته.
یاور نگاهش را از من گرفت، رو به دیوارهای ترک‌خورده‌ی عمارت انداخت.
– خیلی چیزا تغییر کرده، نازگل. ده، من، حتی سهم من از این زمین. خیلی‌ها نمی‌خوان من این‌جا باشم.
بی‌پروا، با همان زبان تلخم که سال‌ها سپر شده بود، گفتم:
– منم جزوشونم.
برگشتم سمت کوزه‌ها. صدای قدم‌هایش آرام دور شد.
نفسم برگشت سر جا، اما دل نه...
دل، درجا مانده بود؛ گیر کرده لابه‌لای رد پای یاور، و لحن نامکشوف صدایش.
چیزی در من جوانه می‌زد.
بی‌اجازه، بی‌نام، بی‌رحم.
شاید اسمش یاور بود...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان سایه نشین دل ارباب

  • مصی

    در پارت 1840

    عالیی بود💕

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتید

    ۲ هفته پیش
  • نرگس

    0

    عضو رمان بشیم دیگه فقل رمان های دیگه باز میشن برامون

    ۴ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    نه عزیزم فقط عضو رمان مورد نظرت میشی بقیه رمان ها هم باید اشتراکشون رو بگیری

    ۴ هفته پیش
  • نرگس

    0

    رمانش خیلی عالیه ولی خوو چطوری عضو بشم 😞

    ۴ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عزیزم مبلغ گفته شده به شماره کارت گفته شده رو واریز کنید و یا با دیدن ویدئو سکه جمع کنید و عضو رمان بشید

    ۴ هفته پیش
  • مصی

    در پارت 1770

    وایی خیلی خوبهه لطفاا بیشتر بزارید🥺

    ۴ هفته پیش
  • لی لی

    در پارت 130

    نباید ضعف نشون بده باید تو زندگیش پیشرفت کنه

    ۱ ماه پیش
  • لی لی

    0

    سلام ساعت و تاریخ و چهار رقم آخر کارت و فرستادم خب باید چکار کنم

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بعد از واریز باید به پشتیبانی پیام بدید. ( در قسمت زنگوله بالای صفحه، سمت چپ می‌تونید با پشتیبانی در تماس باشید) به ایشون اسم رمان مد نظر همراه با تاریخ واریزتون رو اطلاع بدید

    ۱ ماه پیش
  • عسل

    0

    من واریزه کردم چرا عضو نمیشم؟.. مشکلش چیع

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بعد از واریز باید به پشتیبانی پیام بدید. ( در قسمت زنگوله بالای صفحه، سمت چپ می‌تونید با پشتیبانی در تماس باشید) به ایشون اسم رمان مد نظر همراه با تاریخ واریزتون رو اطلاع بدید

    ۱ ماه پیش
  • مصی

    در پارت 1740

    میشه لطفاا دوتا پارت هدیه بدینن لطفاا🥲💕

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    میزارم

    ۱ ماه پیش
  • fatemeh

    در پارت 1731

    چه عجب بالاخره یاور یه حرف درست حسابی زد😂😂

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱ ماه پیش
  • مصی

    در پارت 1730

    خیلی قشنگ بود💕

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    قشنگ چشماتون دیدا

    ۱ ماه پیش
  • مصی

    در پارت 1720

    وایی خیلی خوبهه لطفاا پارت هدیه بزارینن😭🎀

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    چشم

    ۱ ماه پیش
  • ترانه

    در پارت 1720

    اخ اخ چه کردی نویسنده جان با قلب من از دیروز که درخواست عضویت دادم پارت هارو خوندم و خودمو رسوندم به اخرین پارت با نفسی حبس شده، باقلبی ک با هرتپش قلب نازگل، تپش گرفت. بینظیره این رمان😍

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که مورد پسندت بوده جان

    ۱ ماه پیش
  • وکیلی

    در پارت 1501

    این پارت باپارت قبلی جابجاشده

    ۳ ماه پیش
  • souphia

    در پارت 290

    هر چند که علت نرفتنش رو درک میکنم چون گاهی باید سوخت و ساخت چون چاره دیگه ای نیست 😟😭😭😭

    ۳ ماه پیش
  • Souphia

    در پارت 290

    حیلی زیبا حس و حالش رو توصیف میکنید فقط من در عجبم چرا با مادرش از این جا نمیره ،بنظرم باید بره شهر زندگی کنه و قطعا پیشرفت میکنه چرا خودش رو عذاب میده 😭😭😭

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟