دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان اربابی سایه نشین دل ارباب اثر زهرا خزایی

رمان سایه نشین دل ارباب

  • زبان فارسی
  • 227.1K 👁
  • 913 ❤️
  • 298 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

نازگل... دخترِ ساکت و نجیبی که توی عمارتِ اربابی، بین آدمای زورگو و نگاه‌های سنگین بزرگ شده... دختری که همه فکر می‌کنن یه دختر معمولیه، جز خودش که دلش سال‌هاست گیر یه نفر مونده... ارباب یاور! پسرِ مغرور و خشنِ عمارت... مردی که با یه اخم، نوکرا از جلوش کنار می‌رن و با یه نگاهش دلِ نازگل زیر و رو میشه... نازگل از بچگی عاشقش بوده... با همون دلِ ساده و بی‌زبونش... اما جرئت نکرده حتی یه بار عشقشو بلند بگه. تا وقتی که شورانگیز،مادرِ یاور، برای پسرش میره خواستگاریِ یکتا مظهری. دخترِ اربابِ ثروتمند و پرنفوذی که همه ده ابادی به نامشه. و یاور،بدون اینکه بفهمه یه نفر داره با نفس‌های اون زندگی می‌کنه،شوهرِ یکتا میشه. از همون شب،نازگل انگار کم‌کم عقلشو می‌بازه... هر خنده‌ی یاور کنار یکتا،هر بار صدا زدن اسمِ زنش،مثل چاقو توی قلب نازگل فرو میره. اما این فقط شروعِ بدبختیه... پشت دیوارای اون عمارتِ قدیمی، رازایی خوابیده که اگه بیدار بشن، همه‌چیزو به آتیش می‌کشن. دسیسه‌ها شروع میشه.. نفرت‌ها، حسادت‌ها و خیانت‌ها یکی‌یکی خودشونو نشون میدن... تا اینکه یه رازِ وحشتناک برملا میشه: نازگل و یاور... اصلاً غریبه نبودن! اون دختری که یاور تمام عمر مثل یه غریبه از کنارش رد شده... درواقع دخترعموی خودش بوده... و حالا، وسط یه زندگیِ اشتباه، وسط زنی که اسمشو گذاشته همسر، و دختری که تا مرز جنون عاشقش بوده و خودش هم....

پارت اول

با همون کاسه‌ی مسی توی دستم، خشکم زد.
نه به خاطر صدای تاخت اسب، نه به خاطر بوی خاکِ نم‌خورده‌ی عمارت که به خاطر مردی که از دل غبار، مثل کابوس‌های بچگی‌م بیرون اومد.
یاورخان... پسر ارباب.
بزرگ شده بود. بلندبالا، چهارشونه، با نگاهی که انگار دنیا رو بدهکارشه.
چشمام ناخودآگاه دنبالش رفت. تو اون پالتوی سیاه، مثه تکه‌ای شب بود وسط ظهر روشنِ ده.
کاسه از دستم لیز خورد و با صدا افتاد زمین. یکی از کلفت های عمارت چشم غره‌ای رفت.
– چشمت پِیِ ارباب‌زاده‌س! خدا عقلت بده دختر...
خم شدم کاسه رو بردارم.
– عقل که باشه، دل می‌میره خاله‌جان. دل که باشه، عقل ریشه می‌زنه وسط خار و خس.
یاور پیاده شد. قدم‌هایش سنگین بود. نگاهش از بالای عمارت تا پایین عمارت چرخید و انگار یک لحظه، رو من ایستاد.
نمی‌دانم چشم تو چشم شدیم یا خیال کردم.
فقط فهمیدم قلبم کوبید. تند. ناجور. مثل روزی که اربابِ پیر گفت:
"این دختر، زبونش تیزه، مواظبش باشید."
حالا پسرش برگشته بود تا تیزتر از زبون من، قانون بنویسن واسه ده.
اما من دیگه اون نازگلِ کوچیک نبودم.
اگه اون ارباب‌زاده بود، منم دخت رعیتی بودم که زیر بار هیچ مردی نمی‌رفت.
حتی اگه اسمش «یاور» باشه.
آسمان، انگار نه باران که بغضی فروخورده بر بام کاه‌گلی خانه‌ها فرو می‌ریخت.
اما بارانی که در دل من می‌بارید، صدایی نداشت؛ بی‌تاب، پنهان، و گاه آن‌چنان بی‌رحم که تیشه به ریشه‌ی صبرم می‌زد.
از وقتی که سایه‌اش را میان غبار عمارت دیدم، چیزی در جانم بیدار شده بود.
نه عشق، که عشق برای دختر رعیت، واژه‌ای‌ست ممنوع؛ حتا اگر نگاهش میان پالتوی سیاه یک ارباب‌زاده گره خورده باشد.
دست به کوزه‌ها داشتم. سنگین بودند از آب و خاطره.
که صدای قدم‌هایی آشنا، بر خاک حیاط نشست. مردی چنین نمی‌خرامد، مگر آن‌که خیابان‌های شهر، به گام‌هایش خو گرفته باشند.
برگشتم.
یاور بود.
ایستاده، تکیه داده بر تنه‌ی گردوی سال‌خورده، دست‌به‌سینه، نگاه در نگاهم.
– نازگل... درسته؟
لحنش نرم نبود، اما زهر هم نداشت. مثل کسی که در دل، حکمی خوانده و حال می‌خواهد پاسخی بشنود.
با لبی بسته و دلی آشوب، گفتم:
– اگه دنبال بازخواستین، مادرم تو اندرونیه. من تنها کوزه‌ها رو پر می‌کنم.
زیر لبی خندید، نیمه و سنگین، شبیه مردی که چیزی را یادش آمده باشد.
– هنوز همون زبانی رو داری که پدرم درباره‌ش هشدار می‌داد.
دستم به کوزه‌ای بند بود. نگاه نکردم، اما حس کردم آمد نزدیک‌تر..
– نمی‌خوام بترسونمت. فقط خواستم بدونم... هنوز همون دختری هستی که توی مجلس ده، وقتی شش سالت بود، سینی شیرینی رو ریختی روی لباس مادرم؟ فقط چون شنیدی گفت: «رعیت نباید تو چشم باشه؟»
نفس کشیدم، آرام اما تلخ.
– اون روز بچه بودم. اما زهر اون جمله، هنوز ته دلم نشسته.
یاور نگاهش را از من گرفت، رو به دیوارهای ترک‌خورده‌ی عمارت انداخت.
– خیلی چیزا تغییر کرده، نازگل. ده، من، حتی سهم من از این زمین. خیلی‌ها نمی‌خوان من این‌جا باشم.
بی‌پروا، با همان زبان تلخم که سال‌ها سپر شده بود، گفتم:
– منم جزوشونم.
برگشتم سمت کوزه‌ها. صدای قدم‌هایش آرام دور شد.
نفسم برگشت سر جا، اما دل نه...
دل، درجا مانده بود؛ گیر کرده لابه‌لای رد پای یاور، و لحن نامکشوف صدایش.
چیزی در من جوانه می‌زد.
بی‌اجازه، بی‌نام، بی‌رحم.
شاید اسمش یاور بود...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.7 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 910 رای
5 ★
72%
4 ★
25%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سایه نشین دل ارباب

  • محرابی

    در پارت 2101

    ای بابا بیچاره نازگل همه ی این آتیشازیر سرشورانگیزه ازاول اگرمیذاشت یاور نازگلو بگیره به زور یکتارو نمیگرفت این همه دردسرپیش نمیومد. ممنونم زیبا بود خدا قوت

    ۲ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 2090

    خداروشکر سالم رسید پیش یاور حالا بقیه ش چی میشه خدامیدونه چه چیزهایی منتظرنازگل هست. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم

    ۴ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 2081

    واقعا یاورالان دل تو دلش نیست عزیزشو پیداکنه وآروم بگیره. ممنون خداقوت زیبا بود

    ۶ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 2070

    پس شورانگیز خودش زن دوم انقد ادعا داره ممنون زیبا بود خدا قوت

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    ۱ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 2060

    خداروشکر که فرارکردنتونستن بلایی سرش بیارن امیدوارم این زن کمکش کنه. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرمم

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 2050

    خداروشکر هنوززنده ست وبلایی سرش نیاوردن امیدوارم هرچه زودتریاورپیداش کنه طفلی ازترس نمیدونه چه کنه تو اون کلبه ترسناک. ممنونم زیبا بود خیلی خدا قوت

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 2042

    زهراجون خدا قوت عزیزم. تکراری بود پارتت میشه یک پارت دیگه بدی خیلی مشتاقم ببینم نازگل چی شده

    ۲ هفته پیش
  • ..

    در پارت 50

    رمان رو فقط به یک دلیل دارم ادامه نیدم اونم اینکه دختر قصمون زبون تیز داره و جسور هست ینی خوشم میاد ک عین این رمانای مزخرف حرف گوش کن نیست

    ۱ سال پیش
  • ایدا

    در پارت 50

    دم نویسندش گرم

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 2031

    شکش به جاست اینجوری که این زن حرف میزنه کارخودشه. ممنونم زیبا بود و دلنشین

    ۳ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 1500

    ممنون عالی مثل همیشه. ماه پشت ابر نمیمونه یکتا خانوم آخرلو رفتی منتظر مجازاتت باش

    ۳ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 1240

    این پارت هاروکه میخونم واقعا دلم خونه برای این دختر که مجبوره تن به ازدواج بااین پیرخرفت ب شه تا دیگه نبینه یاوررو ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت

    ۳ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 410

    خوشم میاد هرچی نقشه میکشن جواب نمیده خودشون ضایع میشن. ممنونم زیبا ودلنشین بود

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرممم

    ۳ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 420

    آفرین دخترهمین جوری بسوزون این قوم الظالمین رو چه مشکلی دارن باتو دختربه این مظلومی هی اذیت میکنن. ممنونم زیبا بود

    ۳ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 130

    الهی بگردم چقدر زجرمیکشه فکر نکنم یتونه کناربیاد فقط باید خودخوری کنه یا احساسو تو خودش بکشه. ممنون زیبا ودلنشین بود

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرم عزیزممممم

    ۳ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 300

    خدابه داد نازگل برسه این دوتافتنه ببین چه خوابی دیدن براش. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️