دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان اربابی سایه نشین دل ارباب اثر زهرا خزایی

رمان سایه نشین دل ارباب

  • زبان فارسی
  • 222.9K 👁
  • 908 ❤️
  • 275 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

نازگل... دخترِ ساکت و نجیبی که توی عمارتِ اربابی، بین آدمای زورگو و نگاه‌های سنگین بزرگ شده... دختری که همه فکر می‌کنن یه دختر معمولیه، جز خودش که دلش سال‌هاست گیر یه نفر مونده... ارباب یاور! پسرِ مغرور و خشنِ عمارت... مردی که با یه اخم، نوکرا از جلوش کنار می‌رن و با یه نگاهش دلِ نازگل زیر و رو میشه... نازگل از بچگی عاشقش بوده... با همون دلِ ساده و بی‌زبونش... اما جرئت نکرده حتی یه بار عشقشو بلند بگه. تا وقتی که شورانگیز،مادرِ یاور، برای پسرش میره خواستگاریِ یکتا مظهری. دخترِ اربابِ ثروتمند و پرنفوذی که همه ده ابادی به نامشه. و یاور،بدون اینکه بفهمه یه نفر داره با نفس‌های اون زندگی می‌کنه،شوهرِ یکتا میشه. از همون شب،نازگل انگار کم‌کم عقلشو می‌بازه... هر خنده‌ی یاور کنار یکتا،هر بار صدا زدن اسمِ زنش،مثل چاقو توی قلب نازگل فرو میره. اما این فقط شروعِ بدبختیه... پشت دیوارای اون عمارتِ قدیمی، رازایی خوابیده که اگه بیدار بشن، همه‌چیزو به آتیش می‌کشن. دسیسه‌ها شروع میشه.. نفرت‌ها، حسادت‌ها و خیانت‌ها یکی‌یکی خودشونو نشون میدن... تا اینکه یه رازِ وحشتناک برملا میشه: نازگل و یاور... اصلاً غریبه نبودن! اون دختری که یاور تمام عمر مثل یه غریبه از کنارش رد شده... درواقع دخترعموی خودش بوده... و حالا، وسط یه زندگیِ اشتباه، وسط زنی که اسمشو گذاشته همسر، و دختری که تا مرز جنون عاشقش بوده و خودش هم....

پارت اول

با همون کاسه‌ی مسی توی دستم، خشکم زد.
نه به خاطر صدای تاخت اسب، نه به خاطر بوی خاکِ نم‌خورده‌ی عمارت که به خاطر مردی که از دل غبار، مثل کابوس‌های بچگی‌م بیرون اومد.
یاورخان... پسر ارباب.
بزرگ شده بود. بلندبالا، چهارشونه، با نگاهی که انگار دنیا رو بدهکارشه.
چشمام ناخودآگاه دنبالش رفت. تو اون پالتوی سیاه، مثه تکه‌ای شب بود وسط ظهر روشنِ ده.
کاسه از دستم لیز خورد و با صدا افتاد زمین. یکی از کلفت های عمارت چشم غره‌ای رفت.
– چشمت پِیِ ارباب‌زاده‌س! خدا عقلت بده دختر...
خم شدم کاسه رو بردارم.
– عقل که باشه، دل می‌میره خاله‌جان. دل که باشه، عقل ریشه می‌زنه وسط خار و خس.
یاور پیاده شد. قدم‌هایش سنگین بود. نگاهش از بالای عمارت تا پایین عمارت چرخید و انگار یک لحظه، رو من ایستاد.
نمی‌دانم چشم تو چشم شدیم یا خیال کردم.
فقط فهمیدم قلبم کوبید. تند. ناجور. مثل روزی که اربابِ پیر گفت:
"این دختر، زبونش تیزه، مواظبش باشید."
حالا پسرش برگشته بود تا تیزتر از زبون من، قانون بنویسن واسه ده.
اما من دیگه اون نازگلِ کوچیک نبودم.
اگه اون ارباب‌زاده بود، منم دخت رعیتی بودم که زیر بار هیچ مردی نمی‌رفت.
حتی اگه اسمش «یاور» باشه.
آسمان، انگار نه باران که بغضی فروخورده بر بام کاه‌گلی خانه‌ها فرو می‌ریخت.
اما بارانی که در دل من می‌بارید، صدایی نداشت؛ بی‌تاب، پنهان، و گاه آن‌چنان بی‌رحم که تیشه به ریشه‌ی صبرم می‌زد.
از وقتی که سایه‌اش را میان غبار عمارت دیدم، چیزی در جانم بیدار شده بود.
نه عشق، که عشق برای دختر رعیت، واژه‌ای‌ست ممنوع؛ حتا اگر نگاهش میان پالتوی سیاه یک ارباب‌زاده گره خورده باشد.
دست به کوزه‌ها داشتم. سنگین بودند از آب و خاطره.
که صدای قدم‌هایی آشنا، بر خاک حیاط نشست. مردی چنین نمی‌خرامد، مگر آن‌که خیابان‌های شهر، به گام‌هایش خو گرفته باشند.
برگشتم.
یاور بود.
ایستاده، تکیه داده بر تنه‌ی گردوی سال‌خورده، دست‌به‌سینه، نگاه در نگاهم.
– نازگل... درسته؟
لحنش نرم نبود، اما زهر هم نداشت. مثل کسی که در دل، حکمی خوانده و حال می‌خواهد پاسخی بشنود.
با لبی بسته و دلی آشوب، گفتم:
– اگه دنبال بازخواستین، مادرم تو اندرونیه. من تنها کوزه‌ها رو پر می‌کنم.
زیر لبی خندید، نیمه و سنگین، شبیه مردی که چیزی را یادش آمده باشد.
– هنوز همون زبانی رو داری که پدرم درباره‌ش هشدار می‌داد.
دستم به کوزه‌ای بند بود. نگاه نکردم، اما حس کردم آمد نزدیک‌تر..
– نمی‌خوام بترسونمت. فقط خواستم بدونم... هنوز همون دختری هستی که توی مجلس ده، وقتی شش سالت بود، سینی شیرینی رو ریختی روی لباس مادرم؟ فقط چون شنیدی گفت: «رعیت نباید تو چشم باشه؟»
نفس کشیدم، آرام اما تلخ.
– اون روز بچه بودم. اما زهر اون جمله، هنوز ته دلم نشسته.
یاور نگاهش را از من گرفت، رو به دیوارهای ترک‌خورده‌ی عمارت انداخت.
– خیلی چیزا تغییر کرده، نازگل. ده، من، حتی سهم من از این زمین. خیلی‌ها نمی‌خوان من این‌جا باشم.
بی‌پروا، با همان زبان تلخم که سال‌ها سپر شده بود، گفتم:
– منم جزوشونم.
برگشتم سمت کوزه‌ها. صدای قدم‌هایش آرام دور شد.
نفسم برگشت سر جا، اما دل نه...
دل، درجا مانده بود؛ گیر کرده لابه‌لای رد پای یاور، و لحن نامکشوف صدایش.
چیزی در من جوانه می‌زد.
بی‌اجازه، بی‌نام، بی‌رحم.
شاید اسمش یاور بود...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.7 از 5
بر اساس 908 رای
5
72%
4
25%
3
3%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سایه نشین دل ارباب

  • محرابی

    در پارت 20

    ممنون زیبا ودوست داشتنی بود خدا قوت. چه نیش زبونی دارن مادردختر. یاورخان خوب نیومده گردوخاک کرده همه به صف شدن بادو بادو میکنن اینوراونور

    ۱۲ ساعت پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مرسی از نظرات قشنگت

    ۱۰ ساعت پیش
  • محرابی

    در پارت 10

    ممنون زهرا جون برم ببینم این رمانت که اربابی هست چه شاهکاریه. من عاشق رمان های اربابی وخدمتکاریم. به نظردخترمحکم وپردل وجراتی هست

    ۱۲ ساعت پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحالم که دوس دارید

    ۱۰ ساعت پیش
  • محرابی

    در پارت 100

    وای که چه نیشی داره زبون بهناز دوست دارم دهنشوگِل بگیرم. ممنونم زیبا ودلنشین بود

    ۱۰ ساعت پیش
  • محرابی

    در پارت 40

    ممنون زیبا بود خدا قوت

    ۱۱ ساعت پیش
  • محرابی

    در پارت 30

    آفرین خوب جواب دادی نازگل جون. ممنون زیبا ودلنشین بود

    ۱۲ ساعت پیش
  • افسانه

    در پارت 130

    چه *** آشنایی داره نازگل

    ۱ هفته پیش
  • بارانزهی

    در پارت 280

    یکتا خیلی شکاک شده

    ۲ هفته پیش
  • مصی

    در پارت 1930

    خیلی قشنگه من همیشه به امید رمان شما میام سر می زنم.شخصیت نازگل و یاور رو خیلی دوست دارم و امیدوارم ته داستان قشنگ بشه🫠💕

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که دوسش داری عزیزم نظر لطف شماست

    ۳ هفته پیش
  • مصی

    در پارت 1840

    عالیی بود💕

    ۱ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتید

    ۱ ماه پیش
  • نرگس

    0

    عضو رمان بشیم دیگه فقل رمان های دیگه باز میشن برامون

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    نه عزیزم فقط عضو رمان مورد نظرت میشی بقیه رمان ها هم باید اشتراکشون رو بگیری

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    0

    رمانش خیلی عالیه ولی خوو چطوری عضو بشم 😞

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عزیزم مبلغ گفته شده به شماره کارت گفته شده رو واریز کنید و یا با دیدن ویدئو سکه جمع کنید و عضو رمان بشید

    ۲ ماه پیش
  • مصی

    در پارت 1770

    وایی خیلی خوبهه لطفاا بیشتر بزارید🥺

    ۲ ماه پیش
  • لی لی

    در پارت 130

    نباید ضعف نشون بده باید تو زندگیش پیشرفت کنه

    ۲ ماه پیش
  • لی لی

    0

    سلام ساعت و تاریخ و چهار رقم آخر کارت و فرستادم خب باید چکار کنم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بعد از واریز باید به پشتیبانی پیام بدید. ( در قسمت زنگوله بالای صفحه، سمت چپ می‌تونید با پشتیبانی در تماس باشید) به ایشون اسم رمان مد نظر همراه با تاریخ واریزتون رو اطلاع بدید

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    0

    من واریزه کردم چرا عضو نمیشم؟.. مشکلش چیع

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بعد از واریز باید به پشتیبانی پیام بدید. ( در قسمت زنگوله بالای صفحه، سمت چپ می‌تونید با پشتیبانی در تماس باشید) به ایشون اسم رمان مد نظر همراه با تاریخ واریزتون رو اطلاع بدید

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️