خلاصه رمان :
نازگل... دخترِ ساکت و نجیبی که توی عمارتِ اربابی، بین آدمای زورگو و نگاههای سنگین بزرگ شده... دختری که همه فکر میکنن یه دختر معمولیه، جز خودش که دلش سالهاست گیر یه نفر مونده... ارباب یاور! پسرِ مغرور و خشنِ عمارت... مردی که با یه اخم، نوکرا از جلوش کنار میرن و با یه نگاهش دلِ نازگل زیر و رو میشه... نازگل از بچگی عاشقش بوده... با همون دلِ ساده و بیزبونش... اما جرئت نکرده حتی یه بار عشقشو بلند بگه. تا وقتی که شورانگیز،مادرِ یاور، برای پسرش میره خواستگاریِ یکتا مظهری. دخترِ اربابِ ثروتمند و پرنفوذی که همه ده ابادی به نامشه. و یاور،بدون اینکه بفهمه یه نفر داره با نفسهای اون زندگی میکنه،شوهرِ یکتا میشه. از همون شب،نازگل انگار کمکم عقلشو میبازه... هر خندهی یاور کنار یکتا،هر بار صدا زدن اسمِ زنش،مثل چاقو توی قلب نازگل فرو میره. اما این فقط شروعِ بدبختیه... پشت دیوارای اون عمارتِ قدیمی، رازایی خوابیده که اگه بیدار بشن، همهچیزو به آتیش میکشن. دسیسهها شروع میشه.. نفرتها، حسادتها و خیانتها یکییکی خودشونو نشون میدن... تا اینکه یه رازِ وحشتناک برملا میشه: نازگل و یاور... اصلاً غریبه نبودن! اون دختری که یاور تمام عمر مثل یه غریبه از کنارش رد شده... درواقع دخترعموی خودش بوده... و حالا، وسط یه زندگیِ اشتباه، وسط زنی که اسمشو گذاشته همسر، و دختری که تا مرز جنون عاشقش بوده و خودش هم....
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 195
صدای موتور ماشین که توی حیاط پیچید، قلبم بیاختیار کوبید توی سینهام. از جا پریدم. سریع رفتم سمت پنجره. پرده را کنار زدم و نفس در سینهام حبس شد. یاور بود… اماتنها. نه یکتا کنارش بود، نه کسی دیگر. با همان قد بلند… همان شانههای سنگین… همان ابهتی که حتی خستگی هم نمیتوانست ازش بگیرد. اما د...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 194
همه برگشته بودند سمت پلهها… و یکتاورنگپریده و لرزان، با چشمهایی که انگار از حدقه بیرون زده باشند، ایستاده بود. نگاهش روی حلقهی دست من و یاور قفل شد. روی دستهای گرهخوردهی من و یاور. لبهایش لرزید. _ یا… یاور… صدایش به زور بیرون آمد. یک قدم برداشت جلو… بعد ناگهانی دستش را گذاشت روی...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 193
دستم را دوباره گرفت.اینبار محکمتر. — میخوای بترسی؟ نگاهش کردم و گفتم: — نه.ولی اینکه تعقیبمون کرده ترسناکه.... لب زد: _ پس صاف وایسا با تعقیب من به جایی نمیرسه اون مردک حروم لقمه درِ جواهرفروشی را باز کرد.عمداً آرام قدم برداشتیم بیرون. همایون چند متر جلوتر ایستاده بود.شیشه ی ماشینش آر...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 192
فروشنده با احترام جلو آمد. — بفرمایید. یاور بدون مکث گفت: — حلقه نامزدی میخوام جناب خاصترین مدلی که دارید. نفس در سینهام قفل شد. — یاور…! نگاهش کردم... نه شوخی بود، نه هیجان لحظهای. جدی بود و مطمئن. — امروز اولین روز آزادیته. میخوام اولین نشونهی مالِ خودم بودنتم باشه. صورتم داغ شد....
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
مصی
در پارت 1930خیلی قشنگه من همیشه به امید رمان شما میام سر می زنم.شخصیت نازگل و یاور رو خیلی دوست دارم و امیدوارم ته داستان قشنگ بشه🫠💕
۵ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که دوسش داری عزیزم نظر لطف شماست
۵ روز پیشمصی
در پارت 1840عالیی بود💕
۴ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست داشتید
۴ هفته پیشنرگس
0عضو رمان بشیم دیگه فقل رمان های دیگه باز میشن برامون
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
نه عزیزم فقط عضو رمان مورد نظرت میشی بقیه رمان ها هم باید اشتراکشون رو بگیری
۱ ماه پیشنرگس
0رمانش خیلی عالیه ولی خوو چطوری عضو بشم 😞
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
عزیزم مبلغ گفته شده به شماره کارت گفته شده رو واریز کنید و یا با دیدن ویدئو سکه جمع کنید و عضو رمان بشید
۱ ماه پیشمصی
در پارت 1770وایی خیلی خوبهه لطفاا بیشتر بزارید🥺
۱ ماه پیشلی لی
در پارت 130نباید ضعف نشون بده باید تو زندگیش پیشرفت کنه
۱ ماه پیشلی لی
0سلام ساعت و تاریخ و چهار رقم آخر کارت و فرستادم خب باید چکار کنم
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
بعد از واریز باید به پشتیبانی پیام بدید. ( در قسمت زنگوله بالای صفحه، سمت چپ میتونید با پشتیبانی در تماس باشید) به ایشون اسم رمان مد نظر همراه با تاریخ واریزتون رو اطلاع بدید
۱ ماه پیشعسل
0من واریزه کردم چرا عضو نمیشم؟.. مشکلش چیع
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
بعد از واریز باید به پشتیبانی پیام بدید. ( در قسمت زنگوله بالای صفحه، سمت چپ میتونید با پشتیبانی در تماس باشید) به ایشون اسم رمان مد نظر همراه با تاریخ واریزتون رو اطلاع بدید
۱ ماه پیشمصی
در پارت 1740میشه لطفاا دوتا پارت هدیه بدینن لطفاا🥲💕
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
میزارم
۱ ماه پیشfatemeh
در پارت 1731چه عجب بالاخره یاور یه حرف درست حسابی زد😂😂
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
😂😂
۱ ماه پیشمصی
در پارت 1730خیلی قشنگ بود💕
۱ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
قشنگ چشماتون دیدا
۱ ماه پیشمصی
در پارت 1720وایی خیلی خوبهه لطفاا پارت هدیه بزارینن😭🎀
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
چشم
۲ ماه پیشترانه
در پارت 1720اخ اخ چه کردی نویسنده جان با قلب من از دیروز که درخواست عضویت دادم پارت هارو خوندم و خودمو رسوندم به اخرین پارت با نفسی حبس شده، باقلبی ک با هرتپش قلب نازگل، تپش گرفت. بینظیره این رمان😍
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که مورد پسندت بوده جان
۲ ماه پیشوکیلی
در پارت 1501این پارت باپارت قبلی جابجاشده
۳ ماه پیش

بارانزهی
در پارت 280یکتا خیلی شکاک شده