سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت نود و هشتم :
کلماتش مثل سیلی خورد به صورتم. انگار هر حرفش میخواست با یک انگشت، لایهلایه از غرورم رو بِکَند.
نگاهش کردم. ساکت... اما ته چشمهایم طوفانی بود که نمیتوانستم بخوابانمش.
لبهایم تکان نخورد، اما دلم، هزار حرف داشت.
نمیدانم چرا، اما نگفتم. نگفتم که نازگل مثل بغضی گلوگیر در وجودم است
نگفتم که اسمش، مثل دعا، شبها از لبم میگذرد
نگفتم که وقتی آن روز اول در کوچه برای او
لطفا صبر کنید...
