پارت نود و هشتم :

کلماتش مثل سیلی خورد به صورتم. انگار هر حرفش می‌خواست با یک انگشت، لایه‌لایه از غرورم رو بِکَند.‌
نگاهش کردم. ساکت... اما ته چشم‌هایم طوفانی بود که نمی‌توانستم بخوابانمش.
لب‌هایم تکان نخورد، اما دلم، هزار حرف داشت.
نمی‌دانم چرا، اما نگفتم. نگفتم که نازگل مثل بغضی گلوگیر در وجودم است
نگفتم که اسمش، مثل دعا، شب‌ها از لبم می‌گذرد
نگفتم که وقتی آن روز اول در کوچه برای او

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️