سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت نود و نهم :
صبح، با نسیمی نمناک از پنجرههای قدی عمارت خزید تو. نوری خنثی و بیجان، پهن شد روی سنگفرشهای برقافتادهی سالن.
یاور، ایستاده بر بلندای پلههای عریض، نگاهش را انداخت روی صف خدمتکارها که یکییکی از گوشهوکنار خانه جمع شده بودند.
چشمانش، سردتر از همیشه بود و لحنش، کوبندهتر. دلش اما مثل خاکستر زیر آتش، آرام آرام میسوخت.
–گوشهاتونو خوب باز کنین… امشب، مهمون خاصی داری
لطفا صبر کنید...
